اشرف و پالانچیان

 

... ماجرای دیگری که در رابطه با اشرف قابل ذکر است جریان قتل فجیع لئون پالانچیان است .

فردوست در باره قتل پالانچیان می گوید:« من پالانچیان را ندیده ام ولی عکس او را دیدم . از همه رفیق های اشرف سر بود و این راجی ( منظور پرویز راجی آخرین سفیر شاه در لندن است ) در مقابل او صفر بود . قد رشید وصورت زیبایی داشت ، بسیار خوش تیپ و خوش هیکل بود. پالانچیان از خانواده های بسیار متمول ارامنه ایران بود و نمی دانم که اشرف اولین بار او را کجا دیده که به شدت عاشقش شد.

زمانی که قائم مقام ساواک بودم ، روزی نصیری مرا خواست ، نصیری هیچ گاه مرا نمی خواست و ما در کارمان مستقل بودیم ، به هر حال ، برخلاف روال معمول روزی مرا خواست و گفت : فلانی ، گرفتاری عجیبی پیدا کرده ام . جریان را پرسیدم گفت : اشرف تلفن زده و می گوید پالانچیان را باید دستگیر کنید . گفتم چرا ؟ گفت خواسته اشرف است .

پالانچیان توسط ساواک دستگیر و زندانی شد علت دستگیری پالانچیان چه بود؟ بررسی کردم ومعلوم شد که پالانچیان به عشق اشرف جواب منفی داده و کار به جایی رسیده که اشرف به در خانه اش می رود و التماس می کند که فقط اجازه بده 10 دقیقه وارد شوم و پهلویت بنشینم . ولی پالانچیان با عصبانیت او را رد می کند که ولم کن بابا من تو رو نمی خوام ! از جانم چه می خواهی ، چرا اذیتم می کنی ؟

اشرف که می بیند التماس فایده ای ندارد به ساواک دستور دستگیری او را می دهد که شاید بترسد و رام شود. لذا او را گرفتند و پس از یکماه به دستور اشرف آزادش کردند.  لابد تصور کرده بود تنبیه شده و دیگر دستورش را اطاعت می کند. پس از این جریان اشرف به فردی به نام مجید بختیار، که فامیل ثریا بود و با پالانچیان صمیمیت داشت ، دستور می دهد که من در نوشهر یک میهمانی می دهم و تو پالانچیان را به آنجا بیاور، ولی نگو که من در میهمانی هستم . پالانچیان دارای یک هواپیمای دو موتوره شخصی بود و با این هواپیما به اتفاق مجید بختیار به نوشهر می رود. درمیهمانی ، اشرف خودش را نشان نمی دهد و به دستور او، مجید بختیار به اتفاق عده ای دختر، پالانچیان را مست می کنند و سپس او را به اتاق طبقه بالا می برند، اشرف به پای پالانچیان می افتد و التماس و گریه می کند که به من رحم کن که دارم از عشق تو از بین می روم . ولی پالانچیان او را ازخود دور می کند و باز جواب رد می دهد اشرف هم عصبانی می شود و با حالت خشم از او جدا می شود و می گوید : بسیار خب، دیگر با تو کاری ندارم ! و ازاتاق خارج می شود. او به اتاق دیگری که 3-2 نفر از دوستانش بوده اند می رود و در آنجا به مامورین ساواک دستور می دهد که هواپیمای پالانچیان را دست کاری کنند.یکی دوساعت بعد، پالانچیان که سر درد داشته مجید بختیار را برای هواخوری به کنار دریا می برد و ناگهان هوس می کند که سوار هواپیما شود. در این موقع هواپیمای پالانچیان توسط ساواک دست کاری شده بود و مجید بختیار اطلاع نداشت ، ولی تصور اشرف این بود که پالانچیان فردا صبح به تهران پرواز خواهد کردو در راه به کوه تصادف خواهد نمود و مرگش طبیعی جلوه خواهد کرد. اما پالانچیان همان شب هوس پرواز روی دریا میکند و به اتفاق مجید بختیار سوار میشوند. هواپیما پس از چند کیلومتر پرواز ناگهان سقوط می کند و هر دو کشته میشوند.  

 

 

اشرف و پرویز راجی

 

در مورد رابطه اشرف و پرویز راجی ، حسین فردوست در خاطراتش چنین نقل می کند:

« ... ماجرای دیگر از شیطنت های اشرف مربوط به پرویز راجی است ، پرویز پسر دکتر راجی ، جوان بسیار خوش تیپی بود که مورد علاقه خاص هویدا قرار گرفت و هویدا او را رئیس دفترخود کرد. این علاقه از چه بابت بود، اطلاعی ندارم ولی حدس میزنم ! سپس اشرف شدیدا" عاشق پرویز شد و واقعا" او را کلافه کرد، به همین دلیل راجی در سن کم (شاید 32- 35 سالگی ) مشاغل حساس داشت واین اواخر سفیر ایران در انگلستان شد وتا زمان دولت بختیار در همین پست بود.

در این دوران من قائم مقام ساواک بودم . روزی اشرف تلفن زد و گفت:« برای یکماه این پرویز راجی را تعقیب می کنی، تلفنش را گوش می کنی، از زن هایی که با آنها رابطه دارد ، مخصوصا" در حالتی که کنارشان است عکس بر می داری و همه را مرتبا" به من می دهی ! »

هر روز یک گزارش تایپ شده 200- 300 برگی از اداره کل پنجم ساواک ( که بخش فنی ساواک بود) به من ارائه می شد. این گزارش تلفن ها و رفت و آمدها و صحبت های شبانه روز راجی بود. عکس ها نیز ضمیمه آن بود و من همه را برای اشرف می فرستادم . و یک نسخه هم دراداره کل پنجم ساواک نگهداری می شد. این اسناد بسیار عجیب و شاید بی نظیر است و شامل مکالمات تلفنی راجی است ، عجیب تر اینکه اشرف با وجودی که می دانست تلفن ها کنترل می شود به مکالمات خود با پرویز راجی ادامه می داد وهیچ اهمیتی نمی داد که پرسنل ساواک مطلع می شوند.  گویی اصلا آنها جزء آدم نیستند! مثلا اداره کل پنجم گزارش می داد که اشرف در ساعت فلان زنگ زد و گفت:« عزیزم قربونت برم ، دیشب از عشق تو خوابم نبرد، » و صحبت های عجیب و غریبی که قابل ذکر  نیست ویا ساعت 4 صبح به راجی زنگ می زد که من دارم می آیم آنجا ! راجی خواب آلود جواب می داد: « ای بابا ! خسته ام میخواهم بخوابم. » اشرف می گفت: « خواب بی خواب ، آمدم ، مبادا از خانه بیرون بروی!» .

ساواک هم از همه صحنه ها عکس می گرفت و گزارشگر ساواک هم می نوشت : « ساعت 4 صبح والا حضرت وارد شدند و ساعت فلان هم خارج شدند.»

هدف اشرف این بود که مطلع شود که آیا راجی با زن دیگری هم رابطه دارد یانه ؟ اگر دارد زنها چه کسانی هستند و چه صحبت هایی می کنند و عکس هایشان را ببیند.

دراین اواخر که راجی با فشار اشرف سفیر ایران در لندن شد، ایشان هفته ای یکبار به لندن می رفت و هدفش هم صرفا" دیدن راجی بود.

به نقل از فردوست از مفاسد دیگر اشرف ، این بود « ... در زمان فوزیه ، مدتی اشرف ، معشوقه تقی امامی شد. در مسافرت به مصر مدتی با ملک فاروق بود . در سالهای 1331 - 1332 که در پاریس بودم و به دیدار اشرف می رفتم و می دیدم که با 3 مرد رفیق است ، 2 نفر اهل پاریس بودند ویکی افسر جوان اهل یوگسلاوی بود که گویا آجودان پادشاه یوگسلاوی بوده .در پاریس اشرف از مادر و خواهرش جدا شده وبرای خود اتاق جداگانه ای گرفته بود.

من هرگاه به دیدارش می رفتم یکی از این 3 مرد را دراتاقش می دیدم . مثلا ساعت 9 صبح به دیداراشرف می رفتم و میدیدم که یک گردن کلفت با لباس خواب در اتاق است و اشرف در تختخواب خوابیده و خمیازه می کشید. او در همان حال معرفی می کرد که ایشان سروان آجودان پادشاه یوگسلاوی است که ترور شده و ایشان به پاریس آمده تا پناهنده شود! دفعه دیگر میرفتم و ساعت 10- 9 صبح می دیدم که پسر بلند قد و خوش تیپ فرانسوی با لباس خواب در دستشویی است و دست ورویش را می شوید و مشخص است که شب آنجا بوده است . اشرف نیز با حالت کاملا" عادی اورامعرفی می کرد.

در دورانی که همسر بوشهری بود مدتی عاشق دکتر غلامحسین جهانشاهی شد .

زمانی هوشنگ رام ، مدیرعامل عمران ، به محمد رضا شکایت کرد که اشرف برای احداث ساختمان های کن 300 میلیون تومان وام گرفته و حالا 300 میلیون دیگر هم میخواهد . شاه ، نصرت الله معینیان ، را مامور تحقیق کرد که بررسی کند این پول ها برای چیست ؟ کاشف به عمل آمد که اشرف عاشق جوان 22 -23 ساله و بسیار خوشگل بنام پرویز راجی شده و این مبلغ فقط برای خط کشی زمین استفاده شده .

پرویز راجی به خاطر اینکه کام دل اشرف می شد پست های مختلفی از اشرف گرفت و ...

 

.............................................................................................................

 

ادامه دارد ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 146 نظر / 301 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید یگانه

مرسی از محبتت سلاله خوبم[قلب][خجالت][گل][گل][گل]

مجید

سلام خوبی؟ چه خبر؟ نظرتو خوندم [لبخند] و البته الان فرصت شد نظرات دوستانی که برات نوشته اند بخونم راستش بهت حق میدم. اول از همه فهمیدم شما خانومید .[چشمک] مونده بودم سلاله اسم خانومه یا اقا البته ببخشید این از کم اطلاعی منه از نظرتون جا خوردم اما نظراتو که خوندم یه خورده موضوع روشن شد برام اما دوس داشتم در مورد مطلبم و جواب سوالم بنویسید نه احیانا برداشت یا سو برداشت از سوالاتم الان که فهمیدم خانومید یه خرده بهتر درک کردم بهر حال ببخشید قصد خاصی نداشتم دلیلم هم این بود تا واضحتر بتونم هدفی رو که از وبلاگتون دارید درک کنم مثلا زاویه دید بعنوان یه زن یا مرد ایرانی -مسلمان -محقق یا علاقه مندو...الان حس میکنم رگه های فمینیستی و البته به تعبیر وبلاگیتون روشنگرانه و رو به سپیده توی افکارتونه... یادمه یه روز یکی بهم گفت :تو با بقیه پسرا فرق میکنی و خواستیم عشقی متفاوت از دایره عشاق روتین داشته باشیم اما مدتی گذشت دیدم که راست میگه من با بقیه متفاوتم اما اون نه!!مثل بقیس! امروز وقتی نظراتتونو میخوندم حس کردم منم مثل بقیه ام[خجالت]پرسشهای بیژنو پرسیدم و البته توی این حلقه دوستانت منم متاسفانه یه پسرم... ت

آرش

سلام وبلاگ جالبی داری با تعیین موقعیت بازدید آپم اگه دوست داشتی به ما هم یه سری بزن قول نمیدم سود بکنی ولی مطمئنم که ضرر هم نمی کنی [چشمک] در ضمن اگه دوست داشتی بگو تا تبادل لینک کنیم منتظرتم شاد و موفق باشی همیشه گرچه سخته آرش [گل][گل]

فاطمه

سلام حال شما؟ خوش میگذره؟ کی تموم میشه کارهای کثیفی که این زن انجام داده؟ واقعا یه لکه ننگه تو تاریخ ایران.... موندم چه طور میخواد جوابگوی خداوند باشه؟ در هر صورت ممنونم ازتون ،که منو با تاریخ بیشتر آشنا میکنید. سبز باشید. خدای فاطمه نگهدارتون[خداحافظ]

حسام

سلام سلام... ميبينم اينقده دوست پيدا كردي اينجا ديگه از داداشي يات ميره[بغل] خوبي؟ دل تنگ شدم..چرا دوروزه نيومدي پيشم....[گل] آخه هر وقت ميرفتم تو نظراتم..حداقل يه سلاله ميديدم...اما 2 روزه هيچ سلاله اي نيومده...[قلب] خوب...ولي من اومدم..تا جبران كنم[بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل] نكنه خداي نكرده از دستم ناراحتي؟ ها؟[ناراحت]

ستاره

سلام سلاله جان خوفیییییییییییی؟ من آپ بالاخره . بدو بیا بدو زود تند سریع اومدیا!!!!!!!!!!

مجید

سلام امیدوارم سلامت و شاد باشی...نمیخوام ایم موضوع پیچیده شه ممنون بابت محبتت. اول اینکه تو نظر قبلیت چیزی از مطلبم نگفتی راستش ظاهرا هیچکی از این اهنگ خوشش نمیاد و البته تنهایی!شاید انتظار بیجایی دارم دوم هنوز نمیدونم چرا اینقدر حالت دفاعی میگیری؟ منظورم از دوس داشتن توی همین سادگیش بود یه حس احترام امیز بخاطر اینکه از جوابم ناراحت نشید و نه هیج جیز دیگه بنظرم ادم یه بار عاشق میشه و من این حسو تجربه کردم و هنوز هم ...ارتباط های دیگه هم کلافه ام میکنه زیاد اهل مراودات اینچنینی نیستم...من حتی تو کامنت اولم نمی دونستم شما خانومید انتظار برخورد سردتونو نداشتم در مورد عاشقانه های ندیده دیگران هم من بی تقصیرم...این حس دفاعی که فکر میکنم ناشی از همون ریشه های فمینیستی شما( احتمالا ) داره هم برام سنگینه میخواستم شرایط عادی بشه همین پست اخرم رو هم تصحیح میکنم ببخشید منتظر نوشته این هفتتون میمونم امیدوارم به ارزوها و اهدافت برسی سلامت و شاد

مجید

دوست داشتن حسیه که باعث میشه این جملاتو بنویسم احترام و دوستی همین اونهم بخاطر برخورد منصفانه و صمیمانه خودت نه چیز دیگه ای ... وقتی میخونم وبلاگتو جدای از اینکه میدونم اشرف پهلوی چهره ای نیست که حتی بخاطر خباثتش ارزش درج در تاریخو داشته باشه اما دوست دارم به اون و همه انسانهایی که فقط نام انسانو یدک میکشم فریاد بزنم نفرت از پستی و پلشتی این ادم و امثالهم درونمو پر میکنه و البته کاش در هر زمانی هر جایی ادم بتونه این انزجارو رو در روی ادمهای اینچنینی خالی کنه تا مجال ادامه دادن و نیاز به ثبت ما نباشه کارت قابل ستایشه اگه هدفت همین باشه

امید یگانه

[قلب][خجالت][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][چشمک]