اشرف و مواد مخدر

 


 

فردوست که یار ومشاور و عامل اطلاعاتی دربار بود سران قاچاق مواد مخدر ایران را معرفی می کند.

دکتر فیلیکس آقایان ، که به حد عجیبی از مسائل ایران و سیاست بین المللی و تشکیلات خفیه سیا و اف  . بی . آی و مافیا اطلاع داشت .

امیر هوشنگ دولو که به سلطان خاویار ایران شهرت داشت و باغ بزرگ و خانه قدیمی  وسیعی نزدیک تجریش داشت . اعتیاد شدید به تریاک داشت و به دستور محمدرضا بهترین تریاک ایران به وفور برای خود و همه ، مجانی در اختیارش قرار می گرفت .

ارتشبد غلامعلی اویسی فرمانده ژاندارمری کشور که افسر کم سوادی بود و تا پایان عمر معلومات نظامی کمتر از متوسط داشت و در دوران خدمت سهم خود را از تریاک های وارده از افغانستان و ترکیه را بر می داشت و همسرش در کرمان تشکیلات تهیه و توزیع تریاک را ازخانه هدایت می کرد . او تریاک ها مکشوفه را هم بلند می کرد و می فروخت .

در مطبوعات غرب ، مخصوصا" در جریان دستگیری دولو از وابستگان به دربار وآجودان کشوری شاه در اسفند 1351 به هنگام تحویل تریاک به حسن قریشی بازرگان ایرانی مقیم سوئیس دستگیر شد و بحث قاچاق مواد مخدر اشرف ودرباریان ایران موضوع روز شد. وقتی دولو دستگیر شد شاه با ضمانت خود او را از زندان سوئیس بیرون آورد و یکسره به فرودگاه زوریخ برد و از آنجا هم در حالیکه مأموران پلیس ناظر فرار زندانی بودند از کشور خارج کرد. حادثه فوق در مطبوعات غرب انعکاس وسیعی یافت و رسوائی بی سابقه ای برای خانواده پهلوی به ارمغان آورد و تا مدت ها نقش دربار پهلوی در قاچاق بین المللی مواد مخدر افشا می شد. از جمله مجله آمریکایی ساگا درنوامبر 1973 ، ماجرای دستگیری اشرف پهلوی را در نوامبر 1961 در فرودگاه ژنو ، در حالی که چمدان های خود را با کیسه های پلاستیکی مملو از هروئین انباشته بود ، شرح داد و نوشت که فقط مداخله مقامات عالی رتبه سوئیس ، که به قول ساگا ذخایر ارزی دربار شاه در بانک های سوئیس آنان را مجذوب کرده بود، سبب آزادی اشرف گردید. مجله فوق فاش ساخت : قاچاقچیان مواد مخدر ودرباریان ایران بیش از 5 میلیارد دلار در بانک های سوئیس ذخیره دارند و سفرهای مکرر شاه به سنت موریس علاوه بر عیاشی و زد وبندهای مالی واقتصادی برای رسیدگی به حساب های بانکی او انجام می گیرد.

افشاگری مجله آمریکایی فوق بسیار گسترده بود و از جمله نوشت: در سال 1969 در ایران حدود 6/18 تن تریاک کشف شد و دولت ایران که طبق معاهده بین المللی 1961 موظف بود میزان دقیق تریاک مکشوفه را به کمیسیون ویژه سازمان ملل گزارش دهد ، میزان تریاک مکشوفه را فقط نیم تن گزارش داد.

کمیسیون ویژه سازمان ملل در این باره از نماینده ایران توضیح خواست ، ولی پاسخی دریافت نداشت . محمود رضا برادر ناتنی شاه در یکی از کلوپ های شبانه تهران پرده از راز تریاک های مکشوفه برداشت و گفت که مواد مخدری که به وسیله ژاندارمری و شهربانی کشف می شود پس از مدتی به مقر اشرف پهلوی حمل می گردد و سپس در داخل یا خارج کشور به فروش می رسد.

از آنجا که قضیه دخالت دربار در قاچاق مواد مخدر و حمایت از مافیای آن موجب حیرت جهانیان شده بود مجله آلمانی اشپیگل در همان تاریخ اسفند 1351 درمقاله ای به عنوان « تحت تأثیر حمایت شاهنشاه » نوشت : موضوعی که هیچ گاه آشکار نشده این است که اشرف خواهر مقتدر شاهنشاه ایران درسال 1961 در فرودگاه ژنو با یک چمدان هروئین غافلگیر شد ولی مصونیت سیاسی مانع تحقیق ایشان گردید. چنانچه شاه ایران مایل نباشند ، دادگاههای سوئیس امکان کشف حقایقی را درباره دخالت هوشنگ دولو و قاچاق مواد مخدر نخواهد داشت .زیرا این پرنسس که عضو دربار شاهنشاهی واز معتمدان شاهنشاه ست از مصونیت سیاسی استفاده میکند. این پرنسس گویا به علل انسانی وکمک به یک پرنسس معتاد این کار را کرده ، ولی علل انسانی در سرزمین شاهنشاه مورد توجه نیست . شاهنشاه ایران به عنوان سختگیر ترین قاچاقچیان مواد مخدر از سال 1969 دستور اعدام 100 نفر را صادر کرده است .

 

 اشرف در فرودگاه کندی  

 

هر گاه اشرف و همراهانش به نیویورک می آمدند استقبال خاصی از او صورت می گرفت . پیش از آنکه به مسافرین اجازه خروج از هواپیما داده شود ، یکی از ماموران هواپیمائی او را تا پائین پلکان اسکورت می کرد و سپس جلوتر از او پاسپورتش را برای مهر خوردن به باجه مخصوص میبرد. هنگام ورود اشرف ، سفیر ایران در امریکا ، سرکنسول نیویورک و من ( رفیع زاده ) به عنوان رئیس ساواک در آمریکا برای ادای احترام حاضر بودیم . تا رسیدن وی به باجه مخصوص ، گذرنامه او در قسمت دیپلماتیک مهر خورده بود و او می توانست بلافاصله از گیت عبور کند. به خاطر مصونیت دیپلماتیک چمدان های او که معمولا" بیست و یا بیشتر بود بدون بازرسی شدن توسط دستیاران او مستقیما" به خانه او و یا هتل محل اقامتش حمل میشد.اما این بار ، در سال 1977 ، هنگامی که او به باجه دیپلماتیک رسید ، مامور هواپیمائی مرا صدا کرد وگفت مشکلی پیش آمده .گفتم چه مشکلی ؟ گفت مقامات گمرک به او اجازه ورود نمی دهند! مامور گمرک بدون توجه به اشرف و همراهان ، مسافرین عادی را راه می انداخت . اشرف با ناراحتی و تعجب از من پرسید چه خبراست ؟ گفتم :  نمی دانم حضرت والا . ظاهرا" گذرنامه شما مشکلی دارد . باید صبر کنیم و ببینیم مشکل چیست ؟اشرف گفت:  به او گفتی من چه کسی هستم ؟ گفتم :  او میداند شما چه کسی هستید ، حضرت والا ، چون گذرنامه شما را قبلا" دیده است .بعد از گذشت نیم ساعت ، مامور فوق به ما اشاره کرد : مسئول شما چه کسی است ؟ همه به من نگاه کردند و اشرف گفت : رفیع زاده ، برو ببین چه می گوید . این آدم بد اخلاقی است  ، با او خوب برخورد کن .با بی میلی بلند شدم و نزد مأمور رفتم . بعد از ارائه کارت شناسائی ، مأمور گمرک گذرنامه اشرف را به من نشان داد و گفت : اینجا را نگاه کن . روادید او تمام شده . شرکت هواپیمائی  نباید به او اجازه سوار شدن به هواپیما را می داد . من نمی توانم به او اجازه ورود بدهم . ایشان باید برگردند.با خواهش و تمنا به او گفتم : سرکار ، ایشان خواهر شاه و رئیس هیئت  نمایندگی ایران در سازمان ملل می باشد.گفت :  می فهمم  چه می گوئید . اما این ربطی به مسئله ندارد . او روادید ندارد ومن نمیتوانم به او اجازه ورود بدهم . او باید مراجعت کند وشرکت هوائی که با آن سفر کرده باید به خاطر عدم بررسی این مطلب که او روادید معتبر آمریکا ندارد جریمه شود.این را گفت و سراغ سایر مسافرین رفت .هنگامی که تمام مسافرین کارشان تمام شد مامور گمرک مجددا" مرا صدا زد : ببین ، من وضعیت شما را درک می کنم اما باید به وظیفه خودم نیز عمل کنم . سه راه وجود دارد . ایشان میتوانند با هواپیمای بعدی اینجا را ترک کنند و ویزای خود را در کشور دیگری تمدید کنند و به آمریکا بازگردند. شما می توانید به وزارت امور خارجه زنگ بزنید و از آنها بخواهید با رئیس من صحبت کنند و راه آخر و تنها کاری که از دست من بر می آیداین است که به رئیسم تلفن کنم و کسب تکلیف نمایم . شما کدام راه را ترجیح می دهید ؟من که خیالم راحت شده بود که می توانم مسئولیت را به گردن کس دیگری بیندازم به مأمور گفتم با رئیسش صحب کند . اشرف شروع به فحش دادن به آمریکا کرده بود که من جریان را به او توضیح دادم . اشرف گفت : کارشان فقط دردسر درست کردن برای من شده یا آنها می خواهند همه چیز قانونی باشد ! ناگهان اشرف از من پرسید : چمدان هایم کجا هستند ؟ گفتم نمی دانم ، حضرت والا ، شاید پیش مامورین گمرگ باشند .اشرف به من دستور داد : باید مطمئن شوی کسی آن را باز نمی کند . با اینکه می دانستم کاری از دستم بر نمی آید گفتم : بله حضرت والا.اشرف رو کرد به سفیر هویدا ( فریدون هویدا برادر امیرعباس هویدا) و شروع به فحش دادن به او کرد.سفیر با ناله گفت : کاری از من ساخته نیست حضرت والا ، قانون است . شما روادید ندارید.مامور گمرک بعد از چند تلفن ، مرا صدا کرد ؟ و گفت:  « با رئیسم صحبت کردم مقصر شرکت هواپیمائی است . این بار را ندید می گیریم اما به مجرد آنکه او وارد شهر شد ، باید گذرنامه خود را برای اخذ روادید به وزارت خارجه بفرستد.»بعد از این حرف ها ، او یک فرم تقاضای ورود به من نشان داد و آن را پر کرد: و گفت:  او باید این فرم را امضا ء کند . سرکنسول که پشت من ایستاده بود گفت : نمی شود ما این فرم را امضاء کنیم ؟ گفت :  خیر !  به ایشان بگوئید بیایند اینجا . او باید جلوی من آن را امضاء کند .پیش اشرف رفتم و جریان را به او گفتم : اشرف با غرولند گفت : من چیزی را امضاء نمی کنم . خدا می داند در آن فرم چه چیزهایی آمده . با خواهش و تمنا گفتم : اگر با مامور گمرگ همکاری نکنید اجازه ورود به ایالات متحده را کسب نخواهید کرد.اشرف که از ناراحتی و سرخوردگی آشکارا می لرزید دوباره پرسید: چمدان هایم کجا هستند؟ می توانم بدون آنکه آنها را باز کنند تحویلشان بگیرم ؟به او قول دادم در صورتی که فرم را امضا کند ، مصونیت سیاسی او مانع از بازرسی چمدانهایش می شود. اشرف در پاسخ مسئله ای را با من در میان گذاشت : رفیع زاده ، این قضیه خیلی بودار است . نیت واقعی آنها این است که چمدان های مرا باز کنند.بالاخره با غرولند نزد مامور گمرک رفت و فرم را امضاء کرد . به مجرد آنکه از گمرک خارج شدیم اشرف برسر همراهان خود فریاد کشید : کدام یک از شما کودن ها مسئول این چیزها هستید ؟ کسی نباید روادید مرا قبلا" بررسی می کرد ؟اما کسی جرأت لب بازکردن را نداشت . در همین حال به نظر می رسید مسئله چمدان ذهن اشرف را مشغول کرده است . برخلاف دفعات قبل ، این بار اشرف منتظر ماند و تک تک چمدان ها را شمرد. این همه نگرانی اشرف در مورد چمدان هایش سوءظن مرا برانگیخت .هنگامی که به خانه اشرف رسیدیم ، او رو کرد به من و گفت : حالت چطور است رفیع زاده ؟ بعد از این روز سخت ، باید خیلی خسته باشی . بعد از کمی مکث ادامه داد : یادت باشد در مورد مسئله امروز به ساواک هیچ تلکسی نزنی . اگر برادرم اعلی حضرت از این ماجرا با خبر شود ، خیلی از دست من ناراحت می شود.به او اطمینان دادم که چنین قصدی ندارم .من به قولم عمل کردم و به ساواک تلکسی نزدم اما به تیسمار نصیری تلفن کردم و ماجرا را توضیح دادم . تیسمار خندید و گفت: کاش بیرونش انداخته بودند . دفعه بعد اینقدر به او کمک نکن .در مورد نگرانی اشرف در مورد چمدان هایش توضیح دادم واضافه کردم فکر می کنم پول زیادی در چمدان هایش داشت .تیمسار نصیری دوباره خندید « احمق نباش منصور. او نیازی به حمل پول ندارد. او می تواند این کار را از طریق بانک ها انجام دهد. احتمالا" اشیاء عتیقه برای پسرش شهرام و یا مواد مخدر در چمدان هایش حمل می کرده است » .

 

..............................................................................

 

ادامه دارد..........

الهی بمیری اشرف انگشتام  شبیه بادمجون دلمه شده . ( دوستان ببخشید مطلب این دفعه خیلی زیاد شد میدونم که اصل وبلاگ نویسی  مختصر نویسیه اما چکنم که بیشتر از این، از سر وتهش نمیتونستم بزنم )

شاد باشید . یاعلی

 

/ 190 نظر / 141 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همیشه جوان

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها یک طرف پنجره ها در همه آواز ها حرف آخر زیبا ست اخرین حرف تو چیست ؟ که به آن تکیه کنم ! حرف بیداری ماهی دریا ست حرف من حرف من حرف من دیدن تو در فرداها ست...

گلایه های خط خطی

حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند پنجره ها تار عنکبوت گرفتند آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست "بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت "آیا" ز یاد رفت و "چرا" در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

یه رفیق قدیمی

اینجا تعطیله ؟

بارازسلام

سلام هرکسی را نتواند گفت که صاحب نظر است.. عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است... نه هر آنچه چشم ببیند سیاه است و سفید یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است... همه دوستداران ولایت را دعوت میکنم به این وبلاگ سری بزند وجواب این خود فروخته ی بیگانه افغانی را بدهد http://darvishasheq.blogfa.com درضمن لینگتان کردم

محمد دهقان

با سلام زیبایی های وب شما منو غافلگیر کرد . خیلی خوب عمق محتوا را به مخاطب رسانیده اید . از این که در این عرصه فعالیت می کنید خوشحالم . فرصتی شد به من هم سر بزنید ... محمد دهقان

باراز سلام

سلام در مجالس امام حسین دنبال چه بگردیم ؟[گل]

باراز سلام

سلام بروزم با قسمت دوم مختصات عشق و عاشق و معشوق منتظر نظر قشنگت هستم .

میم الف

http://roshangarii.blogfa.com/

....

5:49 ‎بعد از ظهرِ روز سه شنبه 19 آذر بود ... [چشمک] سر این یکی بلایی نیاد ، بلند صلوات ختم کن [نیشخند]