خانه

 

آرشيو

 

تماس با ما

 

جستجو

google search:


وضوعات وبلاگ



نویسندگان

سلاله





آرشیو وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


لینک دونی

پراکنده از فرزاد حسنی
!اسلام در ایران
آدمک
باران
ارین یک پسر تنهای تنها
آرین یک پسر تنهای تنها
استاذنا ( آیت الله شیخ جواد مروی)
آتریسا رویای ما
اشعار نغز
سنجاقك
افكار يك روح افگار
اگر دل دلیل است
طنز تلخ
انتخاب عشق سخت است ولی هست
انسانم آرزوست ali
اون و این
اگر دل دلیل است
این خطی از حکایت مستان کربلاست
برای همه مفیده
بستنی داغ
سفارش کد آهنگ
بشارت فیلم
به جهنم افکار خوش آمدید
گدا خونه
به نام خدا
مهربونترین خدا
بی نهایت موفق
پارتیزان
پراكنده گويي هاي اميد1
شریعت عقلانی
پسر شاهزاده
پیوندهای عصر ایران
قبیله سبز
تاريخ بزرگ ايران
تریبون
تو طایر آزاد گلستان نشاطی
داريوش مردان
چسب زخم
چشم ها راباید شست ....
اشعار نغز
حدیث نفس
دلم ديگر نمي خندد
خاتمی نیاز امروز
خاطرات من
خیلی تنهام
نگاه،پلک دنیایی دیگر و اشاره ها
در خرابات مغان نور خدا می بینم
درنظر بازی ما بیخبران حیرانند
دست نوشته های یک مسلمان
دفتر ممنوع (عسلچه)
رهاتر از بودن
دكتر خوش قلب
دلم دیگر نمی خندد
راکفلر
ماه من
رندانه
رهائی
رویای خیس
سايت ايراني ايراني
سايت خبري تحليلي تابناك
سایت دانلو بازی ایرانی ایرانی
سنجاقک
سينوس
فردای روشن
شاعر گمنام
شبگرد عاشق
شلمچه - یک بجا مانده
شیعه علی
سنجاقك
طلوع
طنز و مطالب جالب وخواندنی
طنز و منز
بگو سلام
عارفانه و عاشقانه
عشق من شبنم
مهرانگیزم
عصر پنجره
علی 9 ساله ....... جیگر من
فرداي روشن
ماه من
فرشته بیکار
کتاب رایگان
گالری عکس توپ
اتاق تك
لاهوت
لبخند مسیح
مثل همه
مجنون جامانده ( دلاور مردی که ایران مدیون امثال اوست )
مرگ گلبرگهاي مريم
نی زن هاملین
مستر خاليبند
منتظران یاس
مهرانگیزم
مهربون ترین خدا
موزیک برای وبلاگها و سایتهاmublog
ميتوان شاد بود اگر.....
وبلاگیها
يك گام تا رهايي
یاد داشتهای یک خبرنگار
یادداشتهای دختر دستفروش مترو
سیاست علی
یادداشتهای یک گلابی دیوانه
یادداشتهای یک وبلاگر
یادداشتهای یه آدم سی ساله
یه روزی- یه چیزی - یه کسی - یه جایی
حاجي ذغالي
یاد داشتهای یک خبرنگار
همراه با دکتر احمدی نژاد
یاد داشتهای محمود احمدی نژاد
پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری اسلامی ایران
سایت انتخابات ریاست جمهوری
دولت نیوز
مقام معظم رهبری
یاری ( درخواست ایرانیان برای کاندیداتوری سیدمحمد خاتمی )
!اسلام درایران
مرگ گلبرگهای مریم
نوشته های دختر سندجی 2
پراگنده گويي هاي اميد 2
نوشته هاي دخترسنندجي 2
مجنون جامانده ( دلاور مردی که ایران مدیون امثال اوست )
استاذنا
بازی پرتاب کفش به جورج بوش ( زیباکده )
کندوی عسل
امیرملکی
قربانیان سلاحهای شیمیایی
سنجاقک
اتاق اندیشه
خبرگزاری فارس
خبرگزاری فارس 2
خبرگزاری فارس جنوب استان تهران
کاکتوس
در محضر شیخ
جکستان ترکی
این چند نفر
نمکی
...
حدیث نفس
برای همه مفیده
اعتماد 88
لاهوت
آنتی فیلتر های هر روز
شجره نامه هاشمی رفسنجانی
روز نوشتهای صابون
بوسه بر دست مادر
وبلاگ هاي فارسي
قالب های وبلاگ
اخبار ایران
اخبار ict
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو

  rss 2.0  
در این سرزمین خورشید گرفته و عصر بی پنجره ، نیاز به روشنائی و روشنگری ست

 
 

اشرف و مواد مخدر
۱۳۸٧/۱۱/۱٧ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ

 


 

فردوست که یار ومشاور و عامل اطلاعاتی دربار بود سران قاچاق مواد مخدر ایران را معرفی می کند.

دکتر فیلیکس آقایان ، که به حد عجیبی از مسائل ایران و سیاست بین المللی و تشکیلات خفیه سیا و اف  . بی . آی و مافیا اطلاع داشت .

امیر هوشنگ دولو که به سلطان خاویار ایران شهرت داشت و باغ بزرگ و خانه قدیمی  وسیعی نزدیک تجریش داشت . اعتیاد شدید به تریاک داشت و به دستور محمدرضا بهترین تریاک ایران به وفور برای خود و همه ، مجانی در اختیارش قرار می گرفت .

ارتشبد غلامعلی اویسی فرمانده ژاندارمری کشور که افسر کم سوادی بود و تا پایان عمر معلومات نظامی کمتر از متوسط داشت و در دوران خدمت سهم خود را از تریاک های وارده از افغانستان و ترکیه را بر می داشت و همسرش در کرمان تشکیلات تهیه و توزیع تریاک را ازخانه هدایت می کرد . او تریاک ها مکشوفه را هم بلند می کرد و می فروخت .

در مطبوعات غرب ، مخصوصا" در جریان دستگیری دولو از وابستگان به دربار وآجودان کشوری شاه در اسفند 1351 به هنگام تحویل تریاک به حسن قریشی بازرگان ایرانی مقیم سوئیس دستگیر شد و بحث قاچاق مواد مخدر اشرف ودرباریان ایران موضوع روز شد. وقتی دولو دستگیر شد شاه با ضمانت خود او را از زندان سوئیس بیرون آورد و یکسره به فرودگاه زوریخ برد و از آنجا هم در حالیکه مأموران پلیس ناظر فرار زندانی بودند از کشور خارج کرد. حادثه فوق در مطبوعات غرب انعکاس وسیعی یافت و رسوائی بی سابقه ای برای خانواده پهلوی به ارمغان آورد و تا مدت ها نقش دربار پهلوی در قاچاق بین المللی مواد مخدر افشا می شد. از جمله مجله آمریکایی ساگا درنوامبر 1973 ، ماجرای دستگیری اشرف پهلوی را در نوامبر 1961 در فرودگاه ژنو ، در حالی که چمدان های خود را با کیسه های پلاستیکی مملو از هروئین انباشته بود ، شرح داد و نوشت که فقط مداخله مقامات عالی رتبه سوئیس ، که به قول ساگا ذخایر ارزی دربار شاه در بانک های سوئیس آنان را مجذوب کرده بود، سبب آزادی اشرف گردید. مجله فوق فاش ساخت : قاچاقچیان مواد مخدر ودرباریان ایران بیش از 5 میلیارد دلار در بانک های سوئیس ذخیره دارند و سفرهای مکرر شاه به سنت موریس علاوه بر عیاشی و زد وبندهای مالی واقتصادی برای رسیدگی به حساب های بانکی او انجام می گیرد.

افشاگری مجله آمریکایی فوق بسیار گسترده بود و از جمله نوشت: در سال 1969 در ایران حدود 6/18 تن تریاک کشف شد و دولت ایران که طبق معاهده بین المللی 1961 موظف بود میزان دقیق تریاک مکشوفه را به کمیسیون ویژه سازمان ملل گزارش دهد ، میزان تریاک مکشوفه را فقط نیم تن گزارش داد.

کمیسیون ویژه سازمان ملل در این باره از نماینده ایران توضیح خواست ، ولی پاسخی دریافت نداشت . محمود رضا برادر ناتنی شاه در یکی از کلوپ های شبانه تهران پرده از راز تریاک های مکشوفه برداشت و گفت که مواد مخدری که به وسیله ژاندارمری و شهربانی کشف می شود پس از مدتی به مقر اشرف پهلوی حمل می گردد و سپس در داخل یا خارج کشور به فروش می رسد.

از آنجا که قضیه دخالت دربار در قاچاق مواد مخدر و حمایت از مافیای آن موجب حیرت جهانیان شده بود مجله آلمانی اشپیگل در همان تاریخ اسفند 1351 درمقاله ای به عنوان « تحت تأثیر حمایت شاهنشاه » نوشت : موضوعی که هیچ گاه آشکار نشده این است که اشرف خواهر مقتدر شاهنشاه ایران درسال 1961 در فرودگاه ژنو با یک چمدان هروئین غافلگیر شد ولی مصونیت سیاسی مانع تحقیق ایشان گردید. چنانچه شاه ایران مایل نباشند ، دادگاههای سوئیس امکان کشف حقایقی را درباره دخالت هوشنگ دولو و قاچاق مواد مخدر نخواهد داشت .زیرا این پرنسس که عضو دربار شاهنشاهی واز معتمدان شاهنشاه ست از مصونیت سیاسی استفاده میکند. این پرنسس گویا به علل انسانی وکمک به یک پرنسس معتاد این کار را کرده ، ولی علل انسانی در سرزمین شاهنشاه مورد توجه نیست . شاهنشاه ایران به عنوان سختگیر ترین قاچاقچیان مواد مخدر از سال 1969 دستور اعدام 100 نفر را صادر کرده است .

 

 اشرف در فرودگاه کندی  

 

هر گاه اشرف و همراهانش به نیویورک می آمدند استقبال خاصی از او صورت می گرفت . پیش از آنکه به مسافرین اجازه خروج از هواپیما داده شود ، یکی از ماموران هواپیمائی او را تا پائین پلکان اسکورت می کرد و سپس جلوتر از او پاسپورتش را برای مهر خوردن به باجه مخصوص میبرد. هنگام ورود اشرف ، سفیر ایران در امریکا ، سرکنسول نیویورک و من ( رفیع زاده ) به عنوان رئیس ساواک در آمریکا برای ادای احترام حاضر بودیم . تا رسیدن وی به باجه مخصوص ، گذرنامه او در قسمت دیپلماتیک مهر خورده بود و او می توانست بلافاصله از گیت عبور کند. به خاطر مصونیت دیپلماتیک چمدان های او که معمولا" بیست و یا بیشتر بود بدون بازرسی شدن توسط دستیاران او مستقیما" به خانه او و یا هتل محل اقامتش حمل میشد.اما این بار ، در سال 1977 ، هنگامی که او به باجه دیپلماتیک رسید ، مامور هواپیمائی مرا صدا کرد وگفت مشکلی پیش آمده .گفتم چه مشکلی ؟ گفت مقامات گمرک به او اجازه ورود نمی دهند! مامور گمرک بدون توجه به اشرف و همراهان ، مسافرین عادی را راه می انداخت . اشرف با ناراحتی و تعجب از من پرسید چه خبراست ؟ گفتم :  نمی دانم حضرت والا . ظاهرا" گذرنامه شما مشکلی دارد . باید صبر کنیم و ببینیم مشکل چیست ؟اشرف گفت:  به او گفتی من چه کسی هستم ؟ گفتم :  او میداند شما چه کسی هستید ، حضرت والا ، چون گذرنامه شما را قبلا" دیده است .بعد از گذشت نیم ساعت ، مامور فوق به ما اشاره کرد : مسئول شما چه کسی است ؟ همه به من نگاه کردند و اشرف گفت : رفیع زاده ، برو ببین چه می گوید . این آدم بد اخلاقی است  ، با او خوب برخورد کن .با بی میلی بلند شدم و نزد مأمور رفتم . بعد از ارائه کارت شناسائی ، مأمور گمرک گذرنامه اشرف را به من نشان داد و گفت : اینجا را نگاه کن . روادید او تمام شده . شرکت هواپیمائی  نباید به او اجازه سوار شدن به هواپیما را می داد . من نمی توانم به او اجازه ورود بدهم . ایشان باید برگردند.با خواهش و تمنا به او گفتم : سرکار ، ایشان خواهر شاه و رئیس هیئت  نمایندگی ایران در سازمان ملل می باشد.گفت :  می فهمم  چه می گوئید . اما این ربطی به مسئله ندارد . او روادید ندارد ومن نمیتوانم به او اجازه ورود بدهم . او باید مراجعت کند وشرکت هوائی که با آن سفر کرده باید به خاطر عدم بررسی این مطلب که او روادید معتبر آمریکا ندارد جریمه شود.این را گفت و سراغ سایر مسافرین رفت .هنگامی که تمام مسافرین کارشان تمام شد مامور گمرک مجددا" مرا صدا زد : ببین ، من وضعیت شما را درک می کنم اما باید به وظیفه خودم نیز عمل کنم . سه راه وجود دارد . ایشان میتوانند با هواپیمای بعدی اینجا را ترک کنند و ویزای خود را در کشور دیگری تمدید کنند و به آمریکا بازگردند. شما می توانید به وزارت امور خارجه زنگ بزنید و از آنها بخواهید با رئیس من صحبت کنند و راه آخر و تنها کاری که از دست من بر می آیداین است که به رئیسم تلفن کنم و کسب تکلیف نمایم . شما کدام راه را ترجیح می دهید ؟من که خیالم راحت شده بود که می توانم مسئولیت را به گردن کس دیگری بیندازم به مأمور گفتم با رئیسش صحب کند . اشرف شروع به فحش دادن به آمریکا کرده بود که من جریان را به او توضیح دادم . اشرف گفت : کارشان فقط دردسر درست کردن برای من شده یا آنها می خواهند همه چیز قانونی باشد ! ناگهان اشرف از من پرسید : چمدان هایم کجا هستند ؟ گفتم نمی دانم ، حضرت والا ، شاید پیش مامورین گمرگ باشند .اشرف به من دستور داد : باید مطمئن شوی کسی آن را باز نمی کند . با اینکه می دانستم کاری از دستم بر نمی آید گفتم : بله حضرت والا.اشرف رو کرد به سفیر هویدا ( فریدون هویدا برادر امیرعباس هویدا) و شروع به فحش دادن به او کرد.سفیر با ناله گفت : کاری از من ساخته نیست حضرت والا ، قانون است . شما روادید ندارید.مامور گمرک بعد از چند تلفن ، مرا صدا کرد ؟ و گفت:  « با رئیسم صحبت کردم مقصر شرکت هواپیمائی است . این بار را ندید می گیریم اما به مجرد آنکه او وارد شهر شد ، باید گذرنامه خود را برای اخذ روادید به وزارت خارجه بفرستد.»بعد از این حرف ها ، او یک فرم تقاضای ورود به من نشان داد و آن را پر کرد: و گفت:  او باید این فرم را امضا ء کند . سرکنسول که پشت من ایستاده بود گفت : نمی شود ما این فرم را امضاء کنیم ؟ گفت :  خیر !  به ایشان بگوئید بیایند اینجا . او باید جلوی من آن را امضاء کند .پیش اشرف رفتم و جریان را به او گفتم : اشرف با غرولند گفت : من چیزی را امضاء نمی کنم . خدا می داند در آن فرم چه چیزهایی آمده . با خواهش و تمنا گفتم : اگر با مامور گمرگ همکاری نکنید اجازه ورود به ایالات متحده را کسب نخواهید کرد.اشرف که از ناراحتی و سرخوردگی آشکارا می لرزید دوباره پرسید: چمدان هایم کجا هستند؟ می توانم بدون آنکه آنها را باز کنند تحویلشان بگیرم ؟به او قول دادم در صورتی که فرم را امضا کند ، مصونیت سیاسی او مانع از بازرسی چمدانهایش می شود. اشرف در پاسخ مسئله ای را با من در میان گذاشت : رفیع زاده ، این قضیه خیلی بودار است . نیت واقعی آنها این است که چمدان های مرا باز کنند.بالاخره با غرولند نزد مامور گمرک رفت و فرم را امضاء کرد . به مجرد آنکه از گمرک خارج شدیم اشرف برسر همراهان خود فریاد کشید : کدام یک از شما کودن ها مسئول این چیزها هستید ؟ کسی نباید روادید مرا قبلا" بررسی می کرد ؟اما کسی جرأت لب بازکردن را نداشت . در همین حال به نظر می رسید مسئله چمدان ذهن اشرف را مشغول کرده است . برخلاف دفعات قبل ، این بار اشرف منتظر ماند و تک تک چمدان ها را شمرد. این همه نگرانی اشرف در مورد چمدان هایش سوءظن مرا برانگیخت .هنگامی که به خانه اشرف رسیدیم ، او رو کرد به من و گفت : حالت چطور است رفیع زاده ؟ بعد از این روز سخت ، باید خیلی خسته باشی . بعد از کمی مکث ادامه داد : یادت باشد در مورد مسئله امروز به ساواک هیچ تلکسی نزنی . اگر برادرم اعلی حضرت از این ماجرا با خبر شود ، خیلی از دست من ناراحت می شود.به او اطمینان دادم که چنین قصدی ندارم .من به قولم عمل کردم و به ساواک تلکسی نزدم اما به تیسمار نصیری تلفن کردم و ماجرا را توضیح دادم . تیسمار خندید و گفت: کاش بیرونش انداخته بودند . دفعه بعد اینقدر به او کمک نکن .در مورد نگرانی اشرف در مورد چمدان هایش توضیح دادم واضافه کردم فکر می کنم پول زیادی در چمدان هایش داشت .تیمسار نصیری دوباره خندید « احمق نباش منصور. او نیازی به حمل پول ندارد. او می تواند این کار را از طریق بانک ها انجام دهد. احتمالا" اشیاء عتیقه برای پسرش شهرام و یا مواد مخدر در چمدان هایش حمل می کرده است » .

 

..............................................................................

 

ادامه دارد..........

الهی بمیری اشرف انگشتام  شبیه بادمجون دلمه شده . ( دوستان ببخشید مطلب این دفعه خیلی زیاد شد میدونم که اصل وبلاگ نویسی  مختصر نویسیه اما چکنم که بیشتر از این، از سر وتهش نمیتونستم بزنم )

شاد باشید . یاعلی

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و قمار
۱۳۸٧/۱۱/۱٠ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ

 

اشرف که املاکی در پاریس ، سواحل جنوب فرانسه و نیویورک داشت ، بخش عمده وقت خود را خارج از کشور سپری می کرد، علاوه بر این ، علاقه وافرش به قمار بازی و خوشگذرانی های پر سرو صدا ، شدت خرج او را بالا برده بود.

دکتر احسان نراقی که جلسات و ملاقات های متعددی با شاه داشته و خاطرات خود را در کتابی (از کاخ شاه تا زندان اوین) نوشته است نقل می کند : یک روز که به طور خصوصی با هویدا ناهار می خوردیم ، تلفن اطاق ناهارخوری زنگ زد ، اشرف بود که از جنوب فرانسه تلفن می کرد. پس از آنکه محاوره ای کوتاه صورت گرفت و نخست وزیر گوشی را به جای خود گذاشت ، او را به شدت متغیر یافتم . فورا" متوجه شدم که قضیه پول است و دل به دریا زدم و پرسیدم : « یک باخت بزرگ در کازینو؟ »

رئیس دولت ، از جای در رفت و گویی منفجر شده باشد، گفت :

« خانم ، مبلغ زیادی از من طلب می کنند ، آن هم قبل از آنکه شب شود ، تصور می کنم در کازینوی شهر کان باخته است و برای تلفن زدن به من مجبور شده است 30/11 به وقت فرانسه از خواب بیدار شود ، آخر این وقت بیدار شدن برای او خیلی زود است چون شب ها بسیار دیر وقت می خوابد . بدون شک ، به همین دلیل والا حضرت خیلی بد اخلاق بودند... »

سپس هویدا ، با حالتی از انزجار ، چشم ها را به سوی آسمان بلند کرد ، با اشاره ای به من که بیش از این نمی تواند چیزی بگوید ، از او پرسیدم : « چرا استعفاء نمی دهی ؟ »

در حالی که انگشت نشانه را بر بینی می نهاد و گویی از وجود احتمالی میکروفون های مخفی نگران است ، با صدای بلند و شمرده  گفت : « وقتی کسی در خدمت اعلیحضرت باشد ، استعفا نمی کند ... »

اشرف یک قمار بازحرفه ای در حد بالا بود . قمار بازهای حرفه ای را جمع می کرد و وارد محفل خصوصی محمد رضا می نمود. او از جمله فردی به نام اسکندری را پیدا کرده بود که خویشاوند نزدیگ ایرج اسکندری رهبر حزب توده بود. اسکندری توانسته بود با دزدی و کلک اراضی فرودگاه مهرآباد را ، که دولتی بود ، به نام خود ثبت کند و سپس مجددا" با قیمت کلان به دولت بفروشد و میلیاردر شود . به هر حال ، اشرف ، محمد رضا را به مجالس قمارش دعوت می کرد و سپس او را تشویق و تحریک می کرد. او در پوکر از پس اسکندری بر نمی آید و محمد رضا هم از روی غرور لج می کرد که من او را داغان می کنم و فلان می کنم و به بازی می پرداخت . یکی دیگر از اعضاء باند قمار اشرف، فردی بود به نام حاجبی ، که از مأمورین ایادی بود. هوشنگ رام ، رئیس یکی از بانکهای خصوصی شاه که بعدا" طی دستگیری در زندان اوین او را دیدم به من گفت که شاه بارها از او خواسته است تا به خواهرش بگویم ، از دخالت در امور مالی کشور، خودداری کند.

رام می گفت: « چگونه من می توانستم تصور کنم که قادر به گفتن چیزی به والا حضرت هستم آن هم زمانی که برادر معظم و پرقدرت او چنین جرأتی را در خود نمی یافت ؟» به همین دلیل ،  شاه خصوصا" در سال های آخر سلطنتش ، ترجیح می داد که او بیشتر در خارج از کشور به سر ببرد تا در نتیجه از جریانات مالی به دور ماند .

مع ذلک در چنین حالتی هم ، اشرف هر چه را که تصمیم می گرفت انجا م می داد.

گفتیم که یکی از اعضای باند قمار اشرف ، حاجبی بود . حاجبی از قمار بازها و حقه بازهای درجه اول روزگار بود که دوست صمیمی محمد رضا شده و شب و روز در کنارش بود . به هر حال ، محمد رضا با اسکندری و حاجبی به قمار می پرداخت . اشرف یا خودش بالای سر محمد رضا می ایستاد و دستش را می خواند و یا دختری را بالای سر محمد رضا می گذاشت و خلاصه با تقلب و رد کردن ورق از زیر میز کلک محمد رضا را می کندند.

در این بازی ها اشرف چنان محمد رضا را تحریک می کرد که توپ 10 و 20 و30 میلیونی می زد و در نتیجه در یک شب اسکندری مثلا 5 میلیون تومان از محمد رضا می برد. البته صحنه را به نحوی درست می کرد که گاهی محمد رضا هم ببرد، 40 - 50 میلیون می باخت . البته اعتبارش هم زیاد بود و پس از پایان بازی ، اشرف دسته چک محمد رضا را می آورد و به دستش می داد و او نیز چک می کشید و امضاء می کرد . از این پول ، اشرف قسمت عمده را خودش بر می داشت و به حاجبی و اسکندری هم چند میلیونی می داد.

پرویز راجی در خصوص اعتیاد اشرف به قمار ، هنگامی که مسأله انتشار کتابی در خصوص شخصیت اشرف مطرح میشود، می گوید: « عقیده دارم که موقعیت کنونی ایران برای انتشار چنین کتابی اصلا" مناسب نیست ، به خصوص اینکه در جهت هر چه دقیق تر بودن محتوای کتاب ، بایستی به مسائلی از قبیل علاقه  فراوان والا حضرت به قمار و روش زندگی بی قید او حتما" اشاره شود.»

 

 

اشرف و قاچاق عتیقه

 

اشرف پهلوی با همکاری پسرش شهرام پهلوی نیا در زمینه قاچاق عتیقه نیز فعالیت می کرد . قاچاق عتیقه از موارد اسفباری است که سبب تاراج ثروت های مالی وفرهنگی و خروج عتیقه گرانبها و گنجینه های باستانی چه از نظر قدمت و چه به لحاظ ارزش هنری ازکشور شده است . قاچاق و فروش اشیاء گرانبهای باستانی و عتیقه های تپه مارلیک از موارد خطیر و حیرت آور می باشد. آثار ملی و گنجینه های نادر و حتی نایابی که می توانست چراغ افروز چشم اهل هنر و سرمایه ملی این سرزمین کهن باشد به ثمن بخس به یغما رفت و اکنون زیب بزرگترین موزه های دنیاست.

برای پی بردن به عمق فاجعه به گزارش سازمان جاسوسی آمریکا تو جه می کنیم : « به محض اینکه در تپه مارلیک اشیاء طلایی بسیار گران قیمت کشف شد ملکه اشرف آن محل را خریداری کرد و محتویات آن تپه ازآن به بعد به دست معامله گران هنری تمام دنیا رسید.». ( اسناد لانه جاسوسی ، شماره 20 ص 45)

شهرام پهلوی نیا پسر اشرف علاوه بر آنکه به همراه دکتر مهدی مشایخ انحصار انبارهای ترخیص شده گمرکی را در اختیار خود گرفته بود در زمینه قاچاق نیز فعالیت می کرد و بلکه گوی سبقت را از مادر خود ربوده بود: « شهرام فرزند ارشد اشرف، در بعضی موارد جای پای مادرش را دنبال کرده است . وی به طور سریع و نامطلوبی در تهران به عنوان یک معامله گر زرنگ شهرت داشت و حدود 20 شرکت ترابری ، کلاس های شبانه و تبلیغاتی هنری کشوراز آن وی بود.»

 گزارش سیا درگیری های اشرف را در معاملات چنین توصیف کرد: « اگر کاملا" غیر قانونی نباشد، اغلب در مرز اعمال خلاف قرار دارد». یکبار یکی از رؤسای بانک های ایرانی به سفارت آمریکا اظهار داشت کارهایی که اشرف می کند دیگران را 10 سال پشت میله های زندان می اندازد ولی شاه در مورد او فقط به بالا انداخت شانه اکتفا می کند.

اشرف همیشه ارتکاب هرگونه عمل خلاف قانون را انکار می کرد. در 1976 اتومبیل او در نزدیکی خانه اش در ژوان لوپن در جنوب فرانسه مورد حمله مردان مسلح قرار گرفت و با گلوله سوراخ سوراخ شد . راننده توانست اتومبیلش را به پهلوی اتومبیل حمله کنندگان بزند و اشرف را فراری دهد. ولی یکی از ندیمه ها به نام فروغ خواجه نوری ضمن این حمله به قتل رسید. بعدها اشرف گفت: « هیچ بازداشتی صورت نگرفت . بعضی ها گفتند این کار مافیا بود. و به آنچه قاچاق مواد مخدر از جانب من می نامیدند مربوط است . اما من تردید دارم آدمکشان با تجربه این چنین ناشیانه عمل کنند.»

هنگامی که گزارش نامساعد سیا در باره اشرف منتشر شد ، اشرف با خشم فراوان اتهامات وارده را تکذیب کرد وخواستار شد که سازمان مزبور دلایل خود را در صورت وجود نشان بدهد. او اصرار داشت ( رضا شاه این املاک را به زور از مردم گرفته بود) و در روزنامه نیویورک تایمز اعلام کرد که با هر شیوه ای که امکان داشته باشد با چنین افتراهایی مبارزه خواهد کرد. اشرف ادعای دیگری نیز داشت و می گفت : « حملات مزبور نشان می دهد که سازمان سیا به طور قطع ویقین علیه برادرم به توطئه پرداخت است . پیش از دیدن این گزارش باورم نمی شد . ولی واقعیت این است که سیا از 1977 با آیت الله خمینی تماس برقرار کرد!! دنیای غرب گمان می کرد که با اسلامی کردن تمام منطقه ایران ، افغانستان ، پاکستان خواهد توانست آن را مبدل به سدی در برابر کمونیسم سازد. آنها می ترسیدند اگر برادرم بر سر کار بماند کشور ما به تدریج کمونیست خواهد شد زیرا این همه مردم با سواد شده اند .

همچنین اشرف اصرار می ورزید که چون غرب از قدرت جدید ایران می ترسید شاه را نابود ساخته است . به عقیده او ایالات متحده و اروپا نمی توانست ظهور یک « ژاپن دوم » را در خاورمیانه تحمل کنند.

 

...............................................................................

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و ابوالحسن ابتهاج
۱۳۸٧/۱۱/٢ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ

 

... از اشرف هر کاری بر می آمد و شوخی های او عجیب و غیر عادی بود به ذکر یک نمونه می پردازم : ابوالحسن ابتهاج دیکتارتورترین رئیس سازمان برنامه بود و علائم یک دیکتارتور را هم داشت : چانه ای پهن ، محکم و برجسته . او زن بسیار فهمیده ای داشت که تنها عیب او این بود که از زیبائی بهره ای نبرده بود. در دوران محمد رضا دعوت از زنان زیبا به مجالس میهمانی مرسوم بود و در محافل دیپلماتیک تهران، همیشه زنان زیبا و لوند در رأس لیست مدعوین سفارت خانه ها و میهمانی های سفرا جا داشتند تا سبب جلب دولتمردان ایرانی شوند. اشرف ، که میخواست از پول سازمان برنامه حداکثر استفاده را ببرد ، با یک زن زیبا به نام آذر صنیعی که شوهرش در سازمان برنامه یک کارمند جوان وعادی بود، طرح دوستی ریخت . آذر در عین جوانی و زیبایی دکتر دندانپزشک هم بود . در یک میهمانی که اشرف در هتل دربند ترتیب داده بود من نیز ( حسین فردوست ) دعوت شده بودم . زمانی که میهمانان مشغول صرف مشروب بودند ، اشرف ، من ، آذر و ابتهاج را به یک اتاق برد ودر حضور آذر و ابتهاج به من گفت: « زن به این زیبایی دیده بودی ؟ دکتر هم هست ! من گفتم : اگر دکتر هم نبود، زنی به این زیبایی ندیده بودم ! گفت « حالا این ابتهاج برای این زن ناز می کند. نظرم این است که ترتیب وصلت شان را بدهم ! ». گفتم ابتهاج زن دارد !!! گفت : « آن که هیـــــــــچ !!! » گفتم : آذر هم شوهر دارد !!! گفت : « این هم که هیــــــــچ !!! »  ( زن ابتهاج و شوهر آذر در سالن جزء مدعوین بودند ).

سپس اشرف به ابتهاج گفت : « حالا شما دو نفر را تنها می گذارم که ترتیب کار را بدهید! » اشرف و من از اتاق خارج شدیم و آن دو تنها ماندند . بعدا" ابتهاج مرتب به خانه آذر می رفت و روابط جنسی شدید داشتند. ابتهاج ساعاتی به خانه آذر می رفت  که می دانست شوهرش در سازمان برنامه کار دارد. یکی از این روزها ابتهاج به خانه آذر آمده بود، بدون اینکه ابتهاج بفهمد آذر به شوهرش تلفن می کند که زود به منزل بیا کار دارم . شوهر سریع خود را به منزل می رساند. در این فاصله ، آذر درتختخوابش روابط را با ابتهاج به طور شدید و عاشقانه شروع می کند . شو هر وارد اتاق خواب می شود و صحنه را می بیند. ابتهاج به شوهر می توپد که تو کارمند قاچاق هستی ( از زیر کار در رو) و در این موقع چرا به منزلت آمده ای !!!! این صحنه سبب می شود که شوهر، آذر را طلاق بدهد و ابتهاج مجبور می شود با او ازدواج کند . تردیدی نیست که طراح اصلی نقشه حضور بی موقع شوهر اذر، اشرف بوده است . اما آذر به ابتهاج اکتفا نکرد و رفیق عبده شد ، علی عبده صاحب بولینگ معروف شمیران بود و آذر ابتهاج هم یک بولینگ  در ونک داشت . عبده زرنگی کرد  ودر موقع معاشقه با آذر زیر تختخواب ضبط صوت گذاشت و گفته های عاشقانه آذر را ضبط کرد .

آذر نیز هفت نفر چاقوکش فرستاد و آنها زخم های شدیدی به عبده وارد آوردند. عبده به دادگستری شکایت کرد و آذر هم از طریق  اشرف به محمد رضا شکایت کرد . موضوع به من ( حسین فردوست ) ارجاع شد که دوستانه حل کنم . عبده را راضی کردم که از شکایت خود صرفنظر کند که کرد و موضوع خاتمه یافت . در همین جا باید اضافه کنم که آذر ابتهاج اهل بابل بود وخواهری داشت به نام مهین صنیعی که او نیز مانند خواهرش فاسد بود و از طریق روابط جنسی  نماینده مجلس شد. مهین در محافل در باری به شیک پوشی شهرت داشت .

این بود چهره اشرف ، دومین فرد خانواده پهلوی پس از محمدرضا! زنی که در هر زمینه در حد اعلای افراط و گستاخی است و می توانم او را به حق « فاسد ترین زن جهان » بنامم .... ».

 

اشرف و رزم آرا

 

سپهبد رزم آرا نخست وزیر ایران ، چه در دوران کوتاه نخست وزیری و چه پیش از آن در مقام ریاست ستاد ارتش نقش موثری در سیاست ایران بازی می کرد. دراین دوران با درباریان، بخصوص مادر شاه و اشرف و سه برادر بزرگ شاه هم روابط نزدیکی برقرار کرد و از آن میان روابط او با اشرف شگفت انگیزتر از همه است . رزم آرا در سال های 1327و 1328 نامه هائی برای اشرف نوشته که از لحن نامه و اشاراتی که در آنها به نامه ها و پیغام های اشرف می شود چنین استنباط می شود که بین انها روابط عاشقانه ای وجود داشته است که به بعضی از نامه های رد و بدل شده بین اشرف و رزم آرا اشاره می کنم .

نامه ها روی کاغذ مارک دار « حاجیعلی رزم آرا» نوشته شده و متن نخستین نامه که به تاریخ نوزدهم آبان 1327 - هنگام سفر اشرف به خارج از کشور برای او نوشته شده به شرح زیراست :

عزیر مهربانم

مهر ومحبت ، علاقه حقیقی و واقعی با مرور ایام ظاهر شده  اثرات خود را بروز می دهد . من هنوز کاعذ روز گذشته تو را که در لحظه حرکت نوشته و مرا برای یک عمر مرهون مراحمت کرده ای می خوانم . هر قدر بیشتر در عبارات آن دقیق می شود از طرز فکر و توجه توبیشتر لذت برده و بر ایمان من افزوده میشود . من تا 48 ساعت قبل نمیتوانستم بگویم در غیبت تو چه قسم حس کرده وچه خواهد شد.

امروز میتوانم برای تو نقل کنم ، چون شبی را  با این فکر به سر برده و روزی را به این توجه گذرانده ام . ایا در این لحظه که من مشغول نوشتن این کاغذ هستم تو چه می کنی ؟ طبق معمول و عادت همیشگی در خواب خوشی و استراحت نموده ای . انشالله که شب را به خوشی گذرانده و خوب خوابیده ای . روح بزرگ ، قلب پاک ، نظر صائب تو حق ان را دارد که همیشه در ظل توجهات الهی سلامت با سعادت و خوش باشی . ....

مضون نامه های بعدی هم کم و بیش شبیه همین نامه است که نقل شده و برای جلوگیری از اطاله کلام به نقل نکات تازه نامه اکتفا می کنم .

« هنوز از خواندن کاغذی که از دهلی فرستاده بودید فراغت حاصل نکرده و شاید بتوان گفت تاکنون ده ها مرتبه آن را خوانده ام . انسان وقتی به چیزی علاقه دارد بی اختیار میخواهد تمام وقت خود را صرف آن نماید. کاغذ شما در جیب من است ، هر کجا فرصتی بدست می آورم فوری از جیب خود در آورده آن را مطالعه می نمایم و حس می کنم به نویسنده این کاغذ علاقه خاصی دارم که تراوشات قلمی او این حد موثر است ... » در جای دیگری از همین نامه آمده است « برنامه من تغییری نکرد فقط دیگر، آن دلخوشی ساعت 10 و آن امکان سعادت ساعت 18 به کلی رفته ، ولی تمام فکرو خیالم متوجه یک جا و یک نقطه است . آیا میدانید کجاست ؟ شاید خوب بدانید .... »

 

و البته چندین نامه دیگر به همین مضامین ....

 

..........................................................................................................................................

 

ادامه دارد.........

 

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و ابوالحسن ابتهاج
۱۳۸٧/۱۱/٢ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ

 


 

... از اشرف هر کاری بر می آمد و شوخی های او عجیب و غیر عادی بود به ذکر یک نمونه می پردازم : ابوالحسن ابتهاج دیکتارتورترین رئیس سازمان برنامه بود و علائم یک دیکتارتور را هم داشت : چانه ای پهن ، محکم و برجسته . او زن بسیار فهمیده ای داشت که تنها عیب او این بود که از زیبائی بهره ای نبرده بود. در دوران محمد رضا دعوت از زنان زیبا به مجالس میهمانی مرسوم بود و در محافل دیپلماتیک تهران، همیشه زنان زیبا و لوند در رأس لیست مدعوین سفارت خانه ها و میهمانی های سفرا جا داشتند تا سبب جلب دولتمردان ایرانی شوند. اشرف ، که میخواست از پول سازمان برنامه حداکثر استفاده را ببرد ، با یک زن زیبا به نام آذر صنیعی که شوهرش در سازمان برنامه یک کارمند جوان وعادی بود، طرح دوستی ریخت . آذر در عین جوانی و زیبایی دکتر دندانپزشک هم بود . در یک میهمانی که اشرف در هتل دربند ترتیب داده بود من نیز ( حسین فردوست ) دعوت شده بودم . زمانی که میهمانان مشغول صرف مشروب بودند ، اشرف ، من ، آذر و ابتهاج را به یک اتاق برد ودر حضور آذر و ابتهاج به من گفت: « زن به این زیبایی دیده بودی ؟ دکتر هم هست ! من گفتم : اگر دکتر هم نبود، زنی به این زیبایی ندیده بودم ! گفت « حالا این ابتهاج برای این زن ناز می کند. نظرم این است که ترتیب وصلت شان را بدهم ! ». گفتم ابتهاج زن دارد !!! گفت : « آن که هیـــــــــچ !!! » گفتم : آذر هم شوهر دارد !!! گفت : « این هم که هیــــــــچ !!! »  ( زن ابتهاج و شوهر آذر در سالن جزء مدعوین بودند ).

سپس اشرف به ابتهاج گفت : « حالا شما دو نفر را تنها می گذارم که ترتیب کار را بدهید! » اشرف و من از اتاق خارج شدیم و آن دو تنها ماندند . بعدا" ابتهاج مرتب به خانه آذر می رفت و روابط جنسی شدید داشتند. ابتهاج ساعاتی به خانه آذر می رفت  که می دانست شوهرش در سازمان برنامه کار دارد. یکی از این روزها ابتهاج به خانه آذر آمده بود، بدون اینکه ابتهاج بفهمد آذر به شوهرش تلفن می کند که زود به منزل بیا کار دارم . شوهر سریع خود را به منزل می رساند. در این فاصله ، آذر درتختخوابش روابط را با ابتهاج به طور شدید و عاشقانه شروع می کند . شو هر وارد اتاق خواب می شود و صحنه را می بیند. ابتهاج به شوهر می توپد که تو کارمند قاچاق هستی ( از زیر کار در رو) و در این موقع چرا به منزلت آمده ای !!!! این صحنه سبب می شود که شوهر، آذر را طلاق بدهد و ابتهاج مجبور می شود با او ازدواج کند . تردیدی نیست که طراح اصلی نقشه حضور بی موقع شوهر اذر، اشرف بوده است . اما آذر به ابتهاج اکتفا نکرد و رفیق عبده شد ، علی عبده صاحب بولینگ معروف شمیران بود و آذر ابتهاج هم یک بولینگ  در ونک داشت . عبده زرنگی کرد  ودر موقع معاشقه با آذر زیر تختخواب ضبط صوت گذاشت و گفته های عاشقانه آذر را ضبط کرد .

آذر نیز هفت نفر چاقوکش فرستاد و آنها زخم های شدیدی به عبده وارد آوردند. عبده به دادگستری شکایت کرد و آذر هم از طریق  اشرف به محمد رضا شکایت کرد . موضوع به من ( حسین فردوست ) ارجاع شد که دوستانه حل کنم . عبده را راضی کردم که از شکایت خود صرفنظر کند که کرد و موضوع خاتمه یافت . در همین جا باید اضافه کنم که آذر ابتهاج اهل بابل بود وخواهری داشت به نام مهین صنیعی که او نیز مانند خواهرش فاسد بود و از طریق روابط جنسی  نماینده مجلس شد. مهین در محافل در باری به شیک پوشی شهرت داشت .

این بود چهره اشرف ، دومین فرد خانواده پهلوی پس از محمدرضا! زنی که در هر زمینه در حد اعلای افراط و گستاخی است و می توانم او را به حق « فاسد ترین زن جهان » بنامم .... ».

 

اشرف و رزم آرا

 

سپهبد رزم آرا نخست وزیر ایران ، چه در دوران کوتاه نخست وزیری و چه پیش از آن در مقام ریاست ستاد ارتش نقش موثری در سیاست ایران بازی می کرد. دراین دوران با درباریان، بخصوص مادر شاه و اشرف و سه برادر بزرگ شاه هم روابط نزدیکی برقرار کرد و از آن میان روابط او با اشرف شگفت انگیزتر از همه است . رزم آرا در سال های 1327و 1328 نامه هائی برای اشرف نوشته که از لحن نامه و اشاراتی که در آنها به نامه ها و پیغام های اشرف می شود چنین استنباط می شود که بین انها روابط عاشقانه ای وجود داشته است که به بعضی از نامه های رد و بدل شده بین اشرف و رزم آرا اشاره می کنم .

نامه ها روی کاغذ مارک دار « حاجیعلی رزم آرا» نوشته شده و متن نخستین نامه که به تاریخ نوزدهم آبان 1327 - هنگام سفر اشرف به خارج از کشور برای او نوشته شده به شرح زیراست :

عزیر مهربانم

مهر ومحبت ، علاقه حقیقی و واقعی با مرور ایام ظاهر شده  اثرات خود را بروز می دهد . من هنوز کاعذ روز گذشته تو را که در لحظه حرکت نوشته و مرا برای یک عمر مرهون مراحمت کرده ای می خوانم . هر قدر بیشتر در عبارات آن دقیق می شود از طرز فکر و توجه توبیشتر لذت برده و بر ایمان من افزوده میشود . من تا 48 ساعت قبل نمیتوانستم بگویم در غیبت تو چه قسم حس کرده وچه خواهد شد.

امروز میتوانم برای تو نقل کنم ، چون شبی را  با این فکر به سر برده و روزی را به این توجه گذرانده ام . ایا در این لحظه که من مشغول نوشتن این کاغذ هستم تو چه می کنی ؟ طبق معمول و عادت همیشگی در خواب خوشی و استراحت نموده ای . انشالله که شب را به خوشی گذرانده و خوب خوابیده ای . روح بزرگ ، قلب پاک ، نظر صائب تو حق ان را دارد که همیشه در ظل توجهات الهی سلامت با سعادت و خوش باشی . ....

مضون نامه های بعدی هم کم و بیش شبیه همین نامه است که نقل شده و برای جلوگیری از اطاله کلام به نقل نکات تازه نامه اکتفا می کنم .

« هنوز از خواندن کاغذی که از دهلی فرستاده بودید فراغت حاصل نکرده و شاید بتوان گفت تاکنون ده ها مرتبه آن را خوانده ام . انسان وقتی به چیزی علاقه دارد بی اختیار میخواهد تمام وقت خود را صرف آن نماید. کاغذ شما در جیب من است ، هر کجا فرصتی بدست می آورم فوری از جیب خود در آورده آن را مطالعه می نمایم و حس می کنم به نویسنده این کاغذ علاقه خاصی دارم که تراوشات قلمی او این حد موثر است ... » در جای دیگری از همین نامه آمده است « برنامه من تغییری نکرد فقط دیگر، آن دلخوشی ساعت 10 و آن امکان سعادت ساعت 18 به کلی رفته ، ولی تمام فکرو خیالم متوجه یک جا و یک نقطه است . آیا میدانید کجاست ؟ شاید خوب بدانید .... »

 

و البته چندین نامه دیگر به همین مضامین ....

 

..........................................................................................................................................

 

ادامه دارد.........

 

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه