خانه

 

آرشيو

 

تماس با ما

 

جستجو

google search:


وضوعات وبلاگ



نویسندگان

سلاله





آرشیو وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


لینک دونی

پراکنده از فرزاد حسنی
!اسلام در ایران
آدمک
باران
ارین یک پسر تنهای تنها
آرین یک پسر تنهای تنها
استاذنا ( آیت الله شیخ جواد مروی)
آتریسا رویای ما
اشعار نغز
سنجاقك
افكار يك روح افگار
اگر دل دلیل است
طنز تلخ
انتخاب عشق سخت است ولی هست
انسانم آرزوست ali
اون و این
اگر دل دلیل است
این خطی از حکایت مستان کربلاست
برای همه مفیده
بستنی داغ
سفارش کد آهنگ
بشارت فیلم
به جهنم افکار خوش آمدید
گدا خونه
به نام خدا
مهربونترین خدا
بی نهایت موفق
پارتیزان
پراكنده گويي هاي اميد1
شریعت عقلانی
پسر شاهزاده
پیوندهای عصر ایران
قبیله سبز
تاريخ بزرگ ايران
تریبون
تو طایر آزاد گلستان نشاطی
داريوش مردان
چسب زخم
چشم ها راباید شست ....
اشعار نغز
حدیث نفس
دلم ديگر نمي خندد
خاتمی نیاز امروز
خاطرات من
خیلی تنهام
نگاه،پلک دنیایی دیگر و اشاره ها
در خرابات مغان نور خدا می بینم
درنظر بازی ما بیخبران حیرانند
دست نوشته های یک مسلمان
دفتر ممنوع (عسلچه)
رهاتر از بودن
دكتر خوش قلب
دلم دیگر نمی خندد
راکفلر
ماه من
رندانه
رهائی
رویای خیس
سايت ايراني ايراني
سايت خبري تحليلي تابناك
سایت دانلو بازی ایرانی ایرانی
سنجاقک
سينوس
فردای روشن
شاعر گمنام
شبگرد عاشق
شلمچه - یک بجا مانده
شیعه علی
سنجاقك
طلوع
طنز و مطالب جالب وخواندنی
طنز و منز
بگو سلام
عارفانه و عاشقانه
عشق من شبنم
مهرانگیزم
عصر پنجره
علی 9 ساله ....... جیگر من
فرداي روشن
ماه من
فرشته بیکار
کتاب رایگان
گالری عکس توپ
اتاق تك
لاهوت
لبخند مسیح
مثل همه
مجنون جامانده ( دلاور مردی که ایران مدیون امثال اوست )
مرگ گلبرگهاي مريم
نی زن هاملین
مستر خاليبند
منتظران یاس
مهرانگیزم
مهربون ترین خدا
موزیک برای وبلاگها و سایتهاmublog
ميتوان شاد بود اگر.....
وبلاگیها
يك گام تا رهايي
یاد داشتهای یک خبرنگار
یادداشتهای دختر دستفروش مترو
سیاست علی
یادداشتهای یک گلابی دیوانه
یادداشتهای یک وبلاگر
یادداشتهای یه آدم سی ساله
یه روزی- یه چیزی - یه کسی - یه جایی
حاجي ذغالي
یاد داشتهای یک خبرنگار
همراه با دکتر احمدی نژاد
یاد داشتهای محمود احمدی نژاد
پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری اسلامی ایران
سایت انتخابات ریاست جمهوری
دولت نیوز
مقام معظم رهبری
یاری ( درخواست ایرانیان برای کاندیداتوری سیدمحمد خاتمی )
!اسلام درایران
مرگ گلبرگهای مریم
نوشته های دختر سندجی 2
پراگنده گويي هاي اميد 2
نوشته هاي دخترسنندجي 2
مجنون جامانده ( دلاور مردی که ایران مدیون امثال اوست )
استاذنا
بازی پرتاب کفش به جورج بوش ( زیباکده )
کندوی عسل
امیرملکی
قربانیان سلاحهای شیمیایی
سنجاقک
اتاق اندیشه
خبرگزاری فارس
خبرگزاری فارس 2
خبرگزاری فارس جنوب استان تهران
کاکتوس
در محضر شیخ
جکستان ترکی
این چند نفر
نمکی
...
حدیث نفس
برای همه مفیده
اعتماد 88
لاهوت
آنتی فیلتر های هر روز
شجره نامه هاشمی رفسنجانی
روز نوشتهای صابون
بوسه بر دست مادر
وبلاگ هاي فارسي
قالب های وبلاگ
اخبار ایران
اخبار ict
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو

  rss 2.0  
در این سرزمین خورشید گرفته و عصر بی پنجره ، نیاز به روشنائی و روشنگری ست

 
 

اشرف و پالانچیان
۱۳۸٧/۱٠/٢٦ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ

 

... ماجرای دیگری که در رابطه با اشرف قابل ذکر است جریان قتل فجیع لئون پالانچیان است .

فردوست در باره قتل پالانچیان می گوید:« من پالانچیان را ندیده ام ولی عکس او را دیدم . از همه رفیق های اشرف سر بود و این راجی ( منظور پرویز راجی آخرین سفیر شاه در لندن است ) در مقابل او صفر بود . قد رشید وصورت زیبایی داشت ، بسیار خوش تیپ و خوش هیکل بود. پالانچیان از خانواده های بسیار متمول ارامنه ایران بود و نمی دانم که اشرف اولین بار او را کجا دیده که به شدت عاشقش شد.

زمانی که قائم مقام ساواک بودم ، روزی نصیری مرا خواست ، نصیری هیچ گاه مرا نمی خواست و ما در کارمان مستقل بودیم ، به هر حال ، برخلاف روال معمول روزی مرا خواست و گفت : فلانی ، گرفتاری عجیبی پیدا کرده ام . جریان را پرسیدم گفت : اشرف تلفن زده و می گوید پالانچیان را باید دستگیر کنید . گفتم چرا ؟ گفت خواسته اشرف است .

پالانچیان توسط ساواک دستگیر و زندانی شد علت دستگیری پالانچیان چه بود؟ بررسی کردم ومعلوم شد که پالانچیان به عشق اشرف جواب منفی داده و کار به جایی رسیده که اشرف به در خانه اش می رود و التماس می کند که فقط اجازه بده 10 دقیقه وارد شوم و پهلویت بنشینم . ولی پالانچیان با عصبانیت او را رد می کند که ولم کن بابا من تو رو نمی خوام ! از جانم چه می خواهی ، چرا اذیتم می کنی ؟

اشرف که می بیند التماس فایده ای ندارد به ساواک دستور دستگیری او را می دهد که شاید بترسد و رام شود. لذا او را گرفتند و پس از یکماه به دستور اشرف آزادش کردند.  لابد تصور کرده بود تنبیه شده و دیگر دستورش را اطاعت می کند. پس از این جریان اشرف به فردی به نام مجید بختیار، که فامیل ثریا بود و با پالانچیان صمیمیت داشت ، دستور می دهد که من در نوشهر یک میهمانی می دهم و تو پالانچیان را به آنجا بیاور، ولی نگو که من در میهمانی هستم . پالانچیان دارای یک هواپیمای دو موتوره شخصی بود و با این هواپیما به اتفاق مجید بختیار به نوشهر می رود. درمیهمانی ، اشرف خودش را نشان نمی دهد و به دستور او، مجید بختیار به اتفاق عده ای دختر، پالانچیان را مست می کنند و سپس او را به اتاق طبقه بالا می برند، اشرف به پای پالانچیان می افتد و التماس و گریه می کند که به من رحم کن که دارم از عشق تو از بین می روم . ولی پالانچیان او را ازخود دور می کند و باز جواب رد می دهد اشرف هم عصبانی می شود و با حالت خشم از او جدا می شود و می گوید : بسیار خب، دیگر با تو کاری ندارم ! و ازاتاق خارج می شود. او به اتاق دیگری که 3-2 نفر از دوستانش بوده اند می رود و در آنجا به مامورین ساواک دستور می دهد که هواپیمای پالانچیان را دست کاری کنند.یکی دوساعت بعد، پالانچیان که سر درد داشته مجید بختیار را برای هواخوری به کنار دریا می برد و ناگهان هوس می کند که سوار هواپیما شود. در این موقع هواپیمای پالانچیان توسط ساواک دست کاری شده بود و مجید بختیار اطلاع نداشت ، ولی تصور اشرف این بود که پالانچیان فردا صبح به تهران پرواز خواهد کردو در راه به کوه تصادف خواهد نمود و مرگش طبیعی جلوه خواهد کرد. اما پالانچیان همان شب هوس پرواز روی دریا میکند و به اتفاق مجید بختیار سوار میشوند. هواپیما پس از چند کیلومتر پرواز ناگهان سقوط می کند و هر دو کشته میشوند.  

 

 

اشرف و پرویز راجی

 

در مورد رابطه اشرف و پرویز راجی ، حسین فردوست در خاطراتش چنین نقل می کند:

« ... ماجرای دیگر از شیطنت های اشرف مربوط به پرویز راجی است ، پرویز پسر دکتر راجی ، جوان بسیار خوش تیپی بود که مورد علاقه خاص هویدا قرار گرفت و هویدا او را رئیس دفترخود کرد. این علاقه از چه بابت بود، اطلاعی ندارم ولی حدس میزنم ! سپس اشرف شدیدا" عاشق پرویز شد و واقعا" او را کلافه کرد، به همین دلیل راجی در سن کم (شاید 32- 35 سالگی ) مشاغل حساس داشت واین اواخر سفیر ایران در انگلستان شد وتا زمان دولت بختیار در همین پست بود.

در این دوران من قائم مقام ساواک بودم . روزی اشرف تلفن زد و گفت:« برای یکماه این پرویز راجی را تعقیب می کنی، تلفنش را گوش می کنی، از زن هایی که با آنها رابطه دارد ، مخصوصا" در حالتی که کنارشان است عکس بر می داری و همه را مرتبا" به من می دهی ! »

هر روز یک گزارش تایپ شده 200- 300 برگی از اداره کل پنجم ساواک ( که بخش فنی ساواک بود) به من ارائه می شد. این گزارش تلفن ها و رفت و آمدها و صحبت های شبانه روز راجی بود. عکس ها نیز ضمیمه آن بود و من همه را برای اشرف می فرستادم . و یک نسخه هم دراداره کل پنجم ساواک نگهداری می شد. این اسناد بسیار عجیب و شاید بی نظیر است و شامل مکالمات تلفنی راجی است ، عجیب تر اینکه اشرف با وجودی که می دانست تلفن ها کنترل می شود به مکالمات خود با پرویز راجی ادامه می داد وهیچ اهمیتی نمی داد که پرسنل ساواک مطلع می شوند.  گویی اصلا آنها جزء آدم نیستند! مثلا اداره کل پنجم گزارش می داد که اشرف در ساعت فلان زنگ زد و گفت:« عزیزم قربونت برم ، دیشب از عشق تو خوابم نبرد، » و صحبت های عجیب و غریبی که قابل ذکر  نیست ویا ساعت 4 صبح به راجی زنگ می زد که من دارم می آیم آنجا ! راجی خواب آلود جواب می داد: « ای بابا ! خسته ام میخواهم بخوابم. » اشرف می گفت: « خواب بی خواب ، آمدم ، مبادا از خانه بیرون بروی!» .

ساواک هم از همه صحنه ها عکس می گرفت و گزارشگر ساواک هم می نوشت : « ساعت 4 صبح والا حضرت وارد شدند و ساعت فلان هم خارج شدند.»

هدف اشرف این بود که مطلع شود که آیا راجی با زن دیگری هم رابطه دارد یانه ؟ اگر دارد زنها چه کسانی هستند و چه صحبت هایی می کنند و عکس هایشان را ببیند.

دراین اواخر که راجی با فشار اشرف سفیر ایران در لندن شد، ایشان هفته ای یکبار به لندن می رفت و هدفش هم صرفا" دیدن راجی بود.

به نقل از فردوست از مفاسد دیگر اشرف ، این بود « ... در زمان فوزیه ، مدتی اشرف ، معشوقه تقی امامی شد. در مسافرت به مصر مدتی با ملک فاروق بود . در سالهای 1331 - 1332 که در پاریس بودم و به دیدار اشرف می رفتم و می دیدم که با 3 مرد رفیق است ، 2 نفر اهل پاریس بودند ویکی افسر جوان اهل یوگسلاوی بود که گویا آجودان پادشاه یوگسلاوی بوده .در پاریس اشرف از مادر و خواهرش جدا شده وبرای خود اتاق جداگانه ای گرفته بود.

من هرگاه به دیدارش می رفتم یکی از این 3 مرد را دراتاقش می دیدم . مثلا ساعت 9 صبح به دیداراشرف می رفتم و میدیدم که یک گردن کلفت با لباس خواب در اتاق است و اشرف در تختخواب خوابیده و خمیازه می کشید. او در همان حال معرفی می کرد که ایشان سروان آجودان پادشاه یوگسلاوی است که ترور شده و ایشان به پاریس آمده تا پناهنده شود! دفعه دیگر میرفتم و ساعت 10- 9 صبح می دیدم که پسر بلند قد و خوش تیپ فرانسوی با لباس خواب در دستشویی است و دست ورویش را می شوید و مشخص است که شب آنجا بوده است . اشرف نیز با حالت کاملا" عادی اورامعرفی می کرد.

در دورانی که همسر بوشهری بود مدتی عاشق دکتر غلامحسین جهانشاهی شد .

زمانی هوشنگ رام ، مدیرعامل عمران ، به محمد رضا شکایت کرد که اشرف برای احداث ساختمان های کن 300 میلیون تومان وام گرفته و حالا 300 میلیون دیگر هم میخواهد . شاه ، نصرت الله معینیان ، را مامور تحقیق کرد که بررسی کند این پول ها برای چیست ؟ کاشف به عمل آمد که اشرف عاشق جوان 22 -23 ساله و بسیار خوشگل بنام پرویز راجی شده و این مبلغ فقط برای خط کشی زمین استفاده شده .

پرویز راجی به خاطر اینکه کام دل اشرف می شد پست های مختلفی از اشرف گرفت و ...

 

.............................................................................................................

 

ادامه دارد ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

مفاسد و جنایات اشرف
۱۳۸٧/۱٠/٢٠ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ

 

 

 

وقتی که قلم به نام اشرف خواهر شاه ، این زن بلهوس می رسد شرم دارد که از مفاسد اخلاقی او چیزی بنویسد زیرا سراسر زندگی او پراست از گناه، بی عفتی ، بی بند و باری و هوسرانی . او نمونه یک موجود کثیف و مظهر ننگ و بد نامی بود . او آنچنان در لجن زار فساد غرق شده بود که همه چیز را از یاد برده بود . او زنی فاسد و آلوده دامن بود که از هیچ کار و از هیچ نوع تن فروشی دریغ نداشت . لازم به یاد آوری است که او در ازاء خود فروشی نه تنها توقعی از طرف معامله نداشت و پولی را مطالبه نمی کرد، بلکه به مردان مورد علاقه خود کمک های مادی ومعنوی هم می کرد که تعداد این قبیل افراد زیاد است . زیرا این زن هوسران به یک نفر و چند نفر محدود قناعت نمی کرد. همان اندازه که لباسش را عوض می کرد در انتخابات افراد نیز دقت و سلیقه خاص نشان می داد.

او یک بیمار روانی و جنسی بود که هرگز عطش وی خاموش نمی شد. او بیماری میگرن داشت به جای اینکه از قرص های آرام بخش استفاده کند آرامش اعصاب خود را از طریق مقاربت جنسی با دوستان مرد به دست می آورد وقتی که از اشرف می پرسیدند که چرا اینقدر با مردها روابط جنسی دارد در جواب می گفت چون سردرد میگرن دارم و با عث تسکینم می شود.

اشرف به خاطر هوسرانی هایش با تزریق استروژن یائسگی اش را عقب می انداخت و از این راه به جنگ با طبیعت می رفت و برای اینکه همیشه جوان بماند به چندین متخصص پوست مراجعه می کرد وهر چند سال اقدام به جراحی پوست صورت می کرد و سعی داشت چین و چروک نشانه پیری را از صورت خود بزداید.

 

                   زنی که مردها را چون دستمال جیب عوض می کرد

 

 

اشرف ، مهرپور و هوشنگ تیمور تاش

ماجرای رابطه های عاشقانه بین اشرف و یکی از معشوق هایش به نام مهرپور و تیمور تاش به جایی رسیده که گویا اشرف یادش رفته بود از اینکه شوهر رسمی به نام علی قوام دارد . میزان کشش و احساسات اشرف به مهرپور به حدی رسیده بود که مهرپور پیشنهاد فرار از کشور را به قصد ازدواج به اشرف داده بود. اشرف این پیشنهاد را قبول می کند. ولی چون برادرش  محمد رضا ، از این قضیه آگاه شده بود مانع این وصلت می شود. اشرف در خاطراتش ماجرای رابطه عاشقانه با مهرپور را این چنین بیان می کند.

« .... در خلال آن شب هایی که با دوستانم می گذراندم کم کم درباره عشق فکر کردم ، هنوز هم با عشق و شورمندی و تمام آن احساساتی که به شاعران و تصنیف سازان و دختران جوان الهام می بخشد بیگانه بودم . فقط از یک چیز خبر داشتم و آن کشش ومیزان احساسات من به مهرپور بود . این احساسات دوستانه و عاطفی بود، اما احساسات عاشقانه نبود . چیزی که باعث حیرت من می شد این بود که هر چه وقت بیشتری در مصاحبت مهرپور و برادرش می گذراندم ، بیشتر به سوی هوشنگ کشیده می شدم .

مجذوب هیکل بلند و برازنده هوشنگ ، جذابیت دلپذیر و بیش از حد او و آگاهی و باریک بینی او شده بودم که این همه را در سال هایی که در انگلستان به مدرسه می رفت به دست آورده بود. می دانستم که این مرد عاشق تفریح وعاشق زندگی نخستین عشقم را پیدا کرده ام . حالا با این عشق چه کار باید بکنم ، برایم معمایی شده بود. در فرهنگ ما ، زن به مرد پیشنهاد های عاشقانه نمی دهد، مخصوصا" به مردی که انتظار می رود این زن با برادرش ازدواج کند.

یک شب، که من و دوستانم در خانه خواهرم جمع شده و منتظر بودیم که مهرپور هم به ما ملحق شود، تلفن زنگ زد . خود مهر پور بود که می گفت :« من با ماشینم تصادف کرده ام ، حالا از بیمارستان زنگ می زنم ، اما جای نگرانی نیست .» فهمیدم که جراحات مهرپور مختصر بوده است . چند روز بعد ، وقتی که خودمان را آماده می کردیم به بیمارستان برویم و بهبودی اش را تبریک بگوییم و اورا به خانه بیاوریم ، یک نفر به ما تلفن کرد و خبر داد که مهرپور ناگهان به علت لخته شدن خون، که یک مرتبه بدون بروز علائمی پیشرفت کرده ، در گذشته است .

اندوه و سوگی که من وهوشنگ از مرگ مهرپو احساس کردیم ، به طرز غریبی ما را به هم نزدیک کرد. ما آهسته و به نجوا با هم حرف می زدیم ، خاطرات خوش گذشته را در خاطره زنده می کردیم و از آن حرف هایی می زدیم که مردم برای دلداری و تسلی به خودشان و به یکدیگر می گویند .

به زودی احساس کردم که حالت هوشنگ عوض می شود، و یک روز ، حتی پیش از آنکه حرفی بزند ، می دانستم که می خواهد به من بگوید که عاشق من شده است . هرگز پیش از این، کسی با من از عشق حرف نزده بود و هرگز کسی را نمی شناختم که دلم بخواهد در این احساس ها با او شریک باشم . وقتی که هوشنگ صحبت ازدواج با مرا به زبان آورد، چشم انداز زندگی با مردی که عاشقش بودم به نظرم سرمست کننده آمد ، مخصوصا" پس از شش سال زندگی ناشاد با مردی که هیچ وقت توجه وعلاقه ای به او نداشتم .

می خواستم خانواده ام را در شادی و سعادتم سهیم کنم ، اما وقتی که با برادرم درباره احساسم به هوشنگ حرف زدم شانه اش را بالا انداخت و گفت آمیختن با خانواده ای که یکبار به دودمان پهلوی خیانت کرده است کار درستی نیست . می فهمیدم که او چه میگوید ، اما به نظرم بی انصافی و ناعادلانه می آمد . من همچنان به دیدارهایم با هوشنگ ادامه دادم ، هر چند تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که توی محفل هایمان با هم گپ بزنیم و سعی کنیم راهی پیدا کنیم که با هم ودر کنار هم باشیم . او اصرار کرد که : « دوباره با برادرت حرف بزن اطمینان دارم که تو میتوانی او را متقاعد کنی که من کاری به عقاید سیاسی پدرم ندارم . مگر نمی خواهی تو خوشبخت بشوی ؟ به او گفتم :« البته که می خواهم ، اما این مسئله دلیلی برای خوشبختی ندارد. من برادرم را می شناسم . نظرش را عوض نخواهد کرد. به نظر او همین اندازه که فکر این ازدواج را به ذهنم راه دادم ، کار اشتباهی کرده ام .» گفت :« فکر میکنی که درست نیست همدیگر را دوست داشته باشیم ؟»

با چنان قاطعیتی که مطمئن نیستم احساسش کرده باشم ، تند و سریع گفتم : « نه ، البته که نه ».

گفت : « خوب ، پس در این صورت ، ما فقط یک راه داریم ، اهمیت نمی دهم که برادرت چه می گوید یا خانواده ات چه فکر می کند ، این من و تو هستیم که می خواهیم ازدواج کنیم . میتوانیم به قصد ازدواج فرار کنیم . میتوانیم از اینجا برویم و زندگی دلخواه خودمان را داشته باشیم . آیا حاضری دست به این کار بزنی ؟»

سعی کردم تمام جوانب پیشنهاد او را بسنجم . نافرمانی از رای برادرم و فرار با هوشنگ باعث رسوایی و بدنامی دربار سلطنتی به معنی واقعی کلمه در محیط محدود و تنگ تهران می شد. برادرم مرا نمی بخشید و من چنان از گذشته ام جدا می افتادم که جبران و بازگشتی در کار نمی بود.

« ... با وجود این من زنی عاشق بودم نه یک نام برشاخه ای از یک شجره نامه ؛ عشق و محبت در زندگی من عواطفی نبوده اند که آنقدر از آنها برخوردار شده باشم که به این امید و اطمینان که باز هم نصیبم می شوند دست رد به سینه شان بزنم . به هوشنگ گفتم که درباره نقشه اش باید فکر کنم .

چند روز بعد، با حالتی که نیمی هیجان بود و نیمی ترس رفتم به خانه خواهرناتنی ام که قرار بود من وهوشنگ همدیگر را آنجا ملاقات کنیم .آماده بودم کاری را که از من خواسته بود انجام دهم و مشتاق بودم وقتی که این حرف را به او میزنم قیافه اش را ببینم . او دیر کرده بود و از اینکه مرا منتظر گذاشته بود اول ناراحت و آزرده شدم . بعد وقتی که یاد آن شب هولناک افتادم که منتظر مهرپور بودیم، ترس برم داشت . چند بار دست به دعا برداشتم ، که خدایا خواهش می کنم ، او را صحیح و سالم نگه دار، ساعت ها گذشت ، و اصلا" خبری از هوشنگ نشد. دست از شب بیداری کشیدم و به خانه رفتم .

نه فردا و نه روز بعدش باز هم خبری از هوشنگ نبود. من پیش خودم به این نتیجه رسیدم که هوشنگ نظرش را عوض کرده است که چنان که شاید و باید عاشق من نیست .

همانطوری که خودش در خاطراتش اذعان کرده است در عشق به هوشنگ ناکام ماند. بعد از دوسال هوشنگ با دختر دیگری ازدواج می کند. همان طورکه در ابتدا اشاره کردم ، محمد رضا متوجه این ارتباط  نامشروع  میشود و دوست خود ، ارنست پرون را به دیدن هوشنگ می فرستد تا به هوشنگ بگوید که سعی نکند دوباره اشرف را ببیند و هوشنگ با چنین اولیتماتومی از طرف محمد رضا شاه از ازدواج منصرف می شود.

...............................................................................

 

ادامه دارد ..........

 

 

    

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و کریم پور شیرازی (خبرنگار شهید)
۱۳۸٧/۱٠/۱٢ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:35.4pt; mso-footer-margin:35.4pt; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} -->

 

                                                   صلی الله و علیک یا اباعبدالله

 

 

غروب روز سه شنبه 23 اسفند سال 1332 در میدان پادگان لشکر 2 زرهی ... که اسارتگاه دکتر مصدق ، دکترفاطمی ، کریم پور شیرازی و بقیه قربانیان کودتای ننگین 28 مرداد بود ، مراسم چهارشنبه سوری با شرکت خائنین درباری ، اشرف و علیرضا ، انجام می گرفت . تبهکاران سیه دل در آخرین روزهای سیاه سال کودتا ، سرمست از باده غرورو پیروزی ، یک زندانی را از سلول بیرون کشیدند و به میدان آوردند تا رذالت و کینه ناپاک خود را در قالب تفننی چندش آور به نمایش گذارند.

قربانی این نمایش وحشیانه ، روزنامه نگار و شاعر آزاده ای بود که همواره در کنار مصدق با قلمی به تیزی شمشیر، پرده های خیانت و تزویر دربار و ارتجاع را می درید و بر دلهای سیاهشان داغ می نهاد.

قربانی را در میان مزدوران درباری مدتی به توهین و تمسخر گرفتند و آنگاه پیکرش را آلوده به نفت کردند و با افروختن آتش ، جشن منحوسشان را آغاز نمودند.

کریم پور در میان شعله به هرسو می دوید و جنایتکاران بی وطن بر افت و خیزو فریاد و اضطرار او می خندیدند. سرنیزه ، سربازان نیز مانع از این می شد که بازیگراین نمایش از میدان دید تماشاگران بیرون رود و لذت پست آنان را نا تمام گذارد.

فردای آن روز، او را در حالی که دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود به بیمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا تمام توان خود را در گلو جمع کرد و چند بار فریاد زد:

« والا حضرت اشرف مرا کشت ... اما دکتر ایادی خائن – پزشک مخصوص شاه با تمسخر گفت : «دیوانه است ! هذیان می گوید! »

و بالاخره پیکر سوخته اش را که جای هفت زخم سر نیزه بر خود داشت ، به گورستان مسگر آباد بردند و بی هیچ نام ونشانی به خاک سپردند.

خبر این جنایت فجیع در روزنامه های 24 اسفند این چنین انتشار یافت .

« ... امروز مقامات انتظامی اطلاع دادند که دیشب کریم پور شیرازی که در مرکز لشکر 2 زرهی در مجاور زندان آقای دکتر مصدق بازداشت می باشد ، قصد فرار داشت و خود را آتش زد ... وی را که بیش از دو سوم

بدنش سوخته بود امروز صبح به بیمارستان شماره یک ارتش برده و در اتاقی که مجاور اتاق دکتر فاطمی ، که از دیشب به آنجا منتقل شده ، بستری نمودند ... »

و بدین سان در میان سکوت زبونانه تمام مدعیانی که با «اسلام پناهی » و یا « توده » گرایی مبتذل و بی محتوای خود ، پیروزی کودتاچیان را ممکن ساختند ، آزادی و آزادگی ، در لهیب اختناق و خودکامگی سوخت و هیچ یک از مدعیان دم برنیاورد. کریم پور شیرازی یار با وفای دکتر مصدق و مدیر روزنامه « شورش » بود. در دوران نهضت ملی در سنگر مصدق مبارزه کرد و در این راه طعم اسارت را نیز چشید. درزندان قطعه شعری سرود ودر آن از قلم تیز « شورش»  در دل خصم سخن گفت : 

              کلک « شورش » بدل خصم چنان کار کند             که بدان کوه گران تیشه فرهاد نکرد

« شورش » در دوران حکومت ملی و دکتر مصدق ، در واقع افشاگر بسیاری از توطئه های ضد مردمی درباریان و کارشکنان نهضت بود. و کریم پور به راستی جان خودش را بر سر افشای توطئه گران گذاشت. یکبار خودش در این مورد چنین نوشت :

« ... به قرآن مجید سوگند یاد کرده ام که حقایق را بگویم و بنویسم ولو اینکه به قیمت جانم تمام شود. من با خدای خویش عهد و پیمان محکمی بسته ام ... چون من پرده هایی را بالا می زنم که در زیر آن هزارها خیانت ، هزارها فساد و هزارها بدبختی و بیچارگی نهفته است... من جدا" مصمم هستم که این مبارزه سرسخت و آشتی ناپذیر را تا سرحد مرگ شرافتمندانه سرخ که ایده آل و آرزوی دیرین من است ، دیوانه واردنبال کنم . چون کاملا در طی انتشار این سه شماره روزنامه شورش خطر را پیش بینی و احساس می کنم و ناچار در مقدمه شهادتین خود را ادا کرده ...»

و بدین ترتیب شاعر پر درد مردم ، در ستیز با نامردمی ها ، پا در راه شهادت نهاد و ندای « انقلاب » سرداد:

 

 

             انجمن در مجلش شورا ندارد حاصلی                 انجمن بایست کردن درسرای انقلاب

             ترس دولت ، ملت بیچاره را از پا فکند               نقشه ای باید کشیدن از برای انقلاب             

             داروی صبر وشکیبایی نمی بخشد اثر                 درد ما را نیست درمان جز دوای انقلاب        

             کاخ این خونخوارگان را واژگون بایست کرد       ریختن باید زنو از خون بنای انقلاب    

 

مزدوران درباری و به خصوص اشرف فاسد و خائن از نیش قلم او آرام نبودند. یکماه پیش از کودتای آمریکایی دربار و درست در سالگرد قیام سی تیر ، با تیتر درشت در صفحه اول روزنامه اش ، وقوع یک کودتای نظامی را به مردم هشدار داد.

پس از کودتای 28 مرداد و برقراری حکومت نظامی ، کریم پور به زندگی مخفی روی آورد. اما در مهرماه هماه سال ، پس از مدتی آوارگی ، بوسیله ماموران فرمانداری نظامی دستگیر و زندانی گردید.

حال دیگر کریم پور بود و کینه درباریان و دژخیمان تا با رفتار مستهجن و وحشیانه خود زخم هایی را که از قلم مسئول این روزنامه نگار آزاده خورده بودن ، جبران کنند. روزنامه و روزنامه نگار آزاده ای هم نبود که از رنج های این شیر اسیر سخنی گوید.

و بالاخره در 29 بهمن همان سال « دادستان ، مزدور ارتش برای او تقاضای اعدام کرد. اما هنوز « دادگاه » کریم پور به اتمام نرسیده بود که این شورشگر بی قرار را در پای مزدوران بیگانه به آتش کشیدند و به حیات پر افتخارش پایان دادند.

شهادت مظلومانه کریم پور نه تنها همچون سندی رسواگر بر پرونده سیاه خودکامگان دست نشانده امپریالیسم

رقم خورد، بلکه داغ ننگ و نفرت را بر پیشانی تمام دشمنان « قلم » و فروشندگان « قلم » نشاند.

اینک بخشی از مقاله کریم پور شیرازی که موجب خشم و نفرت اشرف شده است را در ذکر می کنم .

«... مردم می گویند اشرف چه حق دارد که در تمام شئون مملکت دخالت کرده و با مقدرات و حیثیت یک ملت کهنسال بازی کند. مردم می گویند این پول هایی را که اشرف به نام سازمان شاهنشاهی از مردم کور و کچل و تراخمی وبی سواد این مملکت فقیر و بدبخت می گیرد به چه مصرفی می رساند.

مردم می گویند چرا خواهرشاه در امور قضائیه و مقننه و اجرائیه این مملکت دخالت نامشروع می کند.

چرا اشرف خواهر شاه دادستان تهران را احضار کرده و نسبت به توقیف ملک افضلی جنایتکار و آدمکش اعتراض نموده و دستور تعویض باز پرس را می دهد؟

من نمیدانم مادر و خواهران و برادران شاه دیگر از جان این مردم مفلوک گرسنه بی چیز چه می خواهند، سی سال تمام خون مردم را مانند زالو مکیدند. جان مردم بی گناه و شریف را در سیاه چال های زندان گرفتند . املاک و اموال مردم را عنفا" و جبرا" تصاحب نمودند. ناموس دختران و زنان ملت را به زور لکه دار و آلوده ساختند. تمام دارایی و پول ملت را به بانک های خارجی انتقال دادند.

شاه ، شعبان بی مخ و عشقی و پری غفاری دیگر از جان مردم محروم و گرسنه ایران چه میخواهند؟

                   هزار مرتبه جای دریغ و آخ هست               که شاه حامی چاقو کشان بی مخ هست

 

 

رضا خان جنایتکار گور به گور افتاده لعنتی تمام استعداد ها و نبوغ را مانند افعی افریقایی بلعید و ایران مستعد و برومند و پر افتخار را به قبرستان سیاه و تاریک و مخوف تبدیل کرد»   

ادامه دارد ...........

........................................................................................................................................

 

 

برای شادی روح این خبرنگار قهرمان و آزاده فاتحه و صلواتی عنایت کنید.

 

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و کریم پور شیرازی ( خبرنگار شهید)
۱۳۸٧/۱٠/۱٢ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ

 

 

                                          صلی الله علیک یا اباعبدالله

 

 

غروب روز سه شنبه 23 اسفند سال 1332 در میدان پادگان لشکر 2 زرهی ... که اسارتگاه دکتر مصدق ، دکترفاطمی ، کریم پور شیرازی و بقیه قربانیان کودتای ننگین 28 مرداد بود ، مراسم چهارشنبه سوری با شرکت خائنین درباری ، اشرف و علیرضا ، انجام می گرفت . تبهکاران سیه دل در آخرین روزهای سیاه سال کودتا ، سرمست از باده غرورو پیروزی ، یک زندانی را از سلول بیرون کشیدند و به میدان آوردند تا رذالت و کینه ناپاک خود را در قالب تفننی چندش آور به نمایش گذارند

قربانی این نمایش وحشیانه ، روزنامه نگار و شاعر آزاده ای بود که همواره در کنار مصدق با قلمی به تیزی شمشیر، پرده های خیانت و تزویر دربار و ارتجاع را می درید و بر دلهای سیاهشان داغ می نهاد.

قربانی را در میان مزدوران درباری مدتی به توهین و تمسخر گرفتند و آنگاه پیکرش را آلوده به نفت کردند و با افروختن آتش ، جشن منحوسشان را آغاز نمودند.

کریم پور در میان شعله به هرسو می دوید و جنایتکاران بی وطن بر افت و خیزو فریاد و اضطرار او می خندیدند. سرنیزه ، سربازان نیز مانع از این می شد که بازیگراین نمایش از میدان دید تماشاگران بیرون رود و لذت پست آنان را نا تمام گذارد.

فردای آن روز، او را در حالی که دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود به بیمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا تمام توان خود را در گلو جمع کرد و چند بار فریاد زد:

« والا حضرت اشرف مرا کشت ... اما دکتر ایادی خائن - پزشک مخصوص شاه با تمسخر گفت : «دیوانه است ! هذیان می گوید! »

و بالاخره پیکر سوخته اش را که جای هفت زخم سر نیزه بر خود داشت ، به گورستان مسگر آباد بردند و بی هیچ نام ونشانی به خاک سپردند.

خبر این جنایت فجیع در روزنامه های 24 اسفند این چنین انتشار یافت .

« ... امروز مقامات انتظامی اطلاع دادند که دیشب کریم پور شیرازی که در مرکز لشکر 2 زرهی در مجاور زندان آقای دکتر مصدق بازداشت می باشد ، قصد فرار داشت و خود را آتش زد ... وی را که بیش از دو سوم بدنش سوخته بود امروز صبح به بیمارستان شماره یک ارتش برده و در اتاقی که مجاور اتاق دکتر فاطمی ، که از دیشب به آنجا منتقل شده ، بستری نمودند ... »

و بدین سان در میان سکوت زبونانه تمام مدعیانی که با «اسلام پناهی » و یا « توده » گرایی مبتذل و بی محتوای خود ، پیروزی کودتاچیان را ممکن ساختند ، آزادی و آزادگی ، در لهیب اختناق و خودکامگی سوخت و هیچ یک از مدعیان دم برنیاورد. کریم پور شیرازی یار با وفای دکتر مصدق و مدیر روزنامه « شورش » بود. در دوران نهضت ملی در سنگر مصدق مبارزه کرد و در این راه طعم اسارت را نیز چشید. درزندان قطعه شعری سرود ودر آن از قلم تیز « شورش»  در دل خصم سخن گفت : 

              کلک « شورش » بدل خصم چنان کار کند             که بدان کوه گران تیشه فرهاد نکرد

« شورش » در دوران حکومت ملی و دکتر مصدق ، در واقع افشاگر بسیاری از توطئه های ضد مردمی درباریان و کارشکنان نهضت بود. و کریم پور به راستی جان خودش را بر سر افشای توطئه گران گذاشت. یکبار خودش در این مورد چنین نوشت :

« ... به قرآن مجید سوگند یاد کرده ام که حقایق را بگویم و بنویسم ولو اینکه به قیمت جانم تمام شود. من با خدای خویش عهد و پیمان محکمی بسته ام ... چون من پرده هایی را بالا می زنم که در زیر آن هزارها خیانت ، هزارها فساد و هزارها بدبختی و بیچارگی نهفته است... من جدا" مصمم هستم که این مبارزه سرسخت و آشتی ناپذیر را تا سرحد مرگ شرافتمندانه سرخ که ایده آل و آرزوی دیرین من است ، دیوانه واردنبال کنم . چون کاملا در طی انتشار این سه شماره روزنامه شورش خطر را پیش بینی و احساس می کنم و ناچار در مقدمه شهادتین خود را ادا کرده ...»

و بدین ترتیب شاعر پر درد مردم ، در ستیز با نامردمی ها ، پا در راه شهادت نهاد و ندای « انقلاب » سرداد:

 

 

             انجمن در مجلس شورا ندارد حاصلی                 انجمن بایست کردن درسرای انقلاب

             ترس دولت ، ملت بیچاره را از پا فکند                  نقشه ای باید کشیدن از برای انقلاب             

             داروی صبر وشکیبایی نمی بخشد اثر                 درد ما را نیست درمان جز دوای انقلاب        

             کاخ این خونخوارگان را واژگون بایست کرد            ریختن باید زنو از خون بنای انقلاب    

 

مزدوران درباری و به خصوص اشرف فاسد و خائن از نیش قلم او آرام نبودند. یکماه پیش از کودتای آمریکایی دربار و درست در سالگرد قیام سی تیر ، با تیتر درشت در صفحه اول روزنامه اش ، وقوع یک کودتای نظامی را به مردم هشدار داد.

پس از کودتای 28 مرداد و برقراری حکومت نظامی ، کریم پور به زندگی مخفی روی آورد. اما در مهرماه همان سال ، پس از مدتی آوارگی ، بوسیله ماموران فرمانداری نظامی دستگیر و زندانی گردید.

حال دیگر کریم پور بود و کینه درباریان و دژخیمان تا با رفتار مستهجن و وحشیانه خود زخم هایی را که از قلم مسئول این روزنامه نگار آزاده خورده بودن ، جبران کنند. روزنامه و روزنامه نگار آزاده ای هم نبود که از رنج های این شیر اسیر سخنی گوید.

و بالاخره در 29 بهمن همان سال « دادستان ، مزدور ارتش برای او تقاضای اعدام کرد. اما هنوز « دادگاه » کریم پور به اتمام نرسیده بود که این شورشگر بی قرار را در پای مزدوران بیگانه به آتش کشیدند و به حیات پر افتخارش پایان دادند.

شهادت مظلومانه کریم پور نه تنها همچون سندی رسواگر بر پرونده سیاه خودکامگان دست نشانده امپریالیسم رقم خورد، بلکه داغ ننگ و نفرت را بر پیشانی تمام دشمنان « قلم » و فروشندگان « قلم » نشاند.

اینک بخشی از مقاله کریم پور شیرازی که موجب خشم و نفرت اشرف شده است را در ذکر می کنم .

«... مردم می گویند اشرف چه حق دارد که در تمام شئون مملکت دخالت کرده و با مقدرات و حیثیت یک ملت کهنسال بازی کند. مردم می گویند این پول هایی را که اشرف به نام سازمان شاهنشاهی از مردم کور و کچل و تراخمی وبی سواد این مملکت فقیر و بدبخت می گیرد به چه مصرفی می رساند.

مردم می گویند چرا خواهرشاه در امور قضائیه و مقننه و اجرائیه این مملکت دخالت نامشروع می کند.

چرا اشرف خواهر شاه دادستان تهران را احضار کرده و نسبت به توقیف ملک افضلی جنایتکار و آدمکش اعتراض نموده و دستور تعویض باز پرس را می دهد؟

من نمیدانم مادر و خواهران و برادران شاه دیگر از جان این مردم مفلوک گرسنه بی چیز چه می خواهند، سی سال تمام خون مردم را مانند زالو مکیدند. جان مردم بی گناه و شریف را در سیاه چال های زندان گرفتند . املاک و اموال مردم را عنفا" و جبرا" تصاحب نمودند. ناموس دختران و زنان ملت را به زور لکه دار و آلوده ساختند. تمام دارایی و پول ملت را به بانک های خارجی انتقال دادند.

شاه ، شعبان بی مخ و عشقی و پری غفاری دیگر از جان مردم محروم و گرسنه ایران چه میخواهند؟

                   هزار مرتبه جای دریغ و آخ هست               که شاه حامی چاقو کشان بی مخ هست

 

 

رضا خان جنایتکار گور به گور افتاده لعنتی تمام استعداد ها و نبوغ را مانند افعی افریقایی بلعید و ایران مستعد و برومند و پر افتخار را به قبرستان سیاه و تاریک و مخوف تبدیل کرد»   

ادامه دارد ...........

........................................................................................................................................

 

 

برای شادی روح این خبرنگار قهرمان و آزاده فاتحه و صلواتی عنایت کنید.

 

 

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و محمد رضا
۱۳۸٧/۱٠/٦ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ

 

.... قدرت اشرف در حدی بود که محمد رضا در مقابلش نمی توانست عرض اندام کند. محمد رضا شخصیت این خواهر را مکمل شخصیت خود احساس می کرد و در مقابل او ضعف روحی داشت . همانقدر که محمدرضا جبون بود و دارای ضعف فطری ، بر عکس اشرف جسور و نترس بود.

لذا هر گاه محمد رضا با مشکل اساسی مواجه می شد یکی از موثرین افراد در حل این مشکل اشرف بود. در بسیاری از شرایط حساس ، اشرف تأثیری مستقیم بر او داشته است . در کودتای 28 مرداد که به تفصیل در فصل های بعدی توضیح خواهم داد ، این اشرف بود که زمینه کودتا را فراهم کرد و برادرش را با همکاری کشورهای انگلستان و آمریکا دوباره به سلطنت باز گرداند.

این موضوع نشان می دهد که اشرف در کارهای خود مستقل بود و محمد رضا در برابر خواسته های او مقاومتی نشان نمی داد.

حسین فردوست که زمانی قائم مقام ساواک بود، در این مورد خاطره ای دارد که از هراس محمد رضا از اشرف ، نشان دارد.

او می گوید :« روزی اشرف تلفن زد و گفت: برای یک ماه این پرویز راجی را تعقیب می کنی، تلفنش را گوش می کنی، از زن هایی که با آنها رابطه دارد ، مخصوصا" در حالتی که در کنارشان است، عکس برداری می کنی و همه را مرتبا" به من می دهی !» . از این مسأله شدیدا" جا خوردم . روشن بود که اگر قرار باشد دستور اشرف اجرا شود، همه ساواک با خبر می شوند . شرحی به محمدرضا نوشتم و توضیح دادم که اگر این درخواست اجرا شود، از این عملیات حدود 300- 200 پرسنل مطلع می شوند و یا مستقیما درجریان قرار می گیرند و یا گزارش ها را مطالعه می کنند . « توضیح کاملی از همه ابعاد مسأله برای محمد رضا نوشتم . گزارش به رؤیت محمد رضا رسید و به نزد من بازگشت . با کمال حیرت دیدم در زیر آن نوشته است :انجام دهید!

محمدرضا نه تنها اهمیت نمی داد که خواهرش چه می کند، بلکه اهمیت نمی داد که تمام کشور نیز از روابط خواهرش مطلع شوند.

در اواخر زندگی شاه که بیماری بر او چیره شده بود، شواهد بسیار نشان می دهد که اشرف به گونه ای بسیار عمیق به برادرش وابسته بود. چنان غمگین و ناراحت بود که گویا با مرگ برادرش ، زندگی او نیز پایان می یابد. به همین دلیل در بیمارستان معادی مصر که برادرش را در آنجا بستری کرده بودند پزشکان متخصصی  که به دستور فرح از فرانسه آمده بودند را قبول نداشت و خود دستور داد دکتر کولمن از آمریکا وارد مصر شود تا برادرش را معالجه کند.

در این هنگام ، شمار گویچه های خون شاه چنان به هم خورده بود که دکتر دوبیکی آن را ( یک وضع بحرانی ) نامید، پیش از عمل ، تیم جراحی دو واحد خون و چند واحد گویچه قرمز و پلاکت های بسته بندی شده به او تزریق کرد. عمل جراحی در غروب روز جمعه 28 مارس انجام گرفت .

عمل یک ساعت و بیست دقیقه طول کشید. در یکی از دستگاه های خون اشکال بروز کرد ؛ ولی دوبیکی بعدا" گفت اشکال مهمی نبود و ( همه چیز به خوبی و آرامی گذشت ). وقتی طحال را در آوردند ، معلوم شد به شدت بزرگ شده است . به گفته دکتر دوبیکی  10 برابر اندازه عادی و به گفته دکتر کین 20 برابر به قطر 30 سانتی متر و تقریبا" به اندازه یک توپ فوتبال! طحال و یک برش باریک از کبد را که در حین عمل جراحی در آورده بودند، برای تجزیه به آزمایشگاه آسیب شناسی فرستاده بودند.  کبد شاه سفید و خالدار شده بود؛ یعنی مورد هجوم سرطان قرار گرفته بود. دکتر کین بعد ها گفت در این لحظه فهمیدم که شاه به زودی خواهد مرد. او می گوید صبح روز بعد از عمل، به فرح و اشرف گفته است که باید شیمی درمانی را قطع کنند و بگذارند شاه چند ماه بقیه عمرش را درآسایش به سر ببرد.

پایان کارشاه ناگهانی بود . در 26 ژوئیه درجه حرارت بدنش یکباره بالا رفت ، چون یک عفونت دیگر به بدنش حمله ور شده بود. به طرز بدی شروع به خونریزی داخلی کرد و در اغما فرو رفت و بعد هم مرد .......

هر که خوش می زید او تلخ مرد

هرکه جان را ستود او جان نبرد

آرامگاه شاه در مسجد الرفاعی ، آماده شده بود و این همانجایی بود که جنازه رضا شاه درزمان جنگ دوم جهانی به امانت گذاشته شده بود و بعدها پسرش آن را به ایران آورد.

برای شاه ایران همین بس که به گفته مصریان ، یکی از اعضای تیم پزشکی فرانسوی که دوست دخترش را همراه آورده بود  دو روز پیش ازآن ، به مناسبت سالروز تولد او در دو قدمی اتاق شاه شامپانی نوشیده بودند.........

اشرف خیلی با هیجان رفتار می کرد. در میان برادران و خواهران شاه، تنها او وفاداری محض و توام با تعصب نشان میداد . اشرف می گوید:« روحم به کلی آشفته بود، اما یک فکر بر سایر افکارم سیطره داشت: من هم باید با او دنیا را ترک کنم . نباید پس از او زنده بمانم ».

از دکتر پیر نیا پرسید شاه چه مدت زنده خواهد ماند و او پاسخ داد: پنج ، شش ساعت!

« با خود گفتم اگر می بایست همزمان با او بمیرم ، باید هم اکنون چیزی بخورم ... چیزی که میخواستم این بود که همان طور که زندگی را با هم شروع کرده بودیم ، با هم به پایان برسانیم . مثل یک آدم کوکی به اتاق رفتم و مشتی از قرص های خواب و والیوم را بلعیدم . سپس دراز کشیدم و منتظر خواب شدم . اما خوابم نبرد و هیچ اتفاقی رخ نداد و سرانجام ناچار شدم بپذیرم که وقتی خدا

کسی را نمی خواهد، او را نزد خود نمی طلبد.

 

ادامه دارد ............

............................................................................                                                        

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه