خانه

 

آرشيو

 

تماس با ما

 

جستجو

google search:


وضوعات وبلاگ



نویسندگان

سلاله





آرشیو وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


لینک دونی

پراکنده از فرزاد حسنی
!اسلام در ایران
آدمک
باران
ارین یک پسر تنهای تنها
آرین یک پسر تنهای تنها
استاذنا ( آیت الله شیخ جواد مروی)
آتریسا رویای ما
اشعار نغز
سنجاقك
افكار يك روح افگار
اگر دل دلیل است
طنز تلخ
انتخاب عشق سخت است ولی هست
انسانم آرزوست ali
اون و این
اگر دل دلیل است
این خطی از حکایت مستان کربلاست
برای همه مفیده
بستنی داغ
سفارش کد آهنگ
بشارت فیلم
به جهنم افکار خوش آمدید
گدا خونه
به نام خدا
مهربونترین خدا
بی نهایت موفق
پارتیزان
پراكنده گويي هاي اميد1
شریعت عقلانی
پسر شاهزاده
پیوندهای عصر ایران
قبیله سبز
تاريخ بزرگ ايران
تریبون
تو طایر آزاد گلستان نشاطی
داريوش مردان
چسب زخم
چشم ها راباید شست ....
اشعار نغز
حدیث نفس
دلم ديگر نمي خندد
خاتمی نیاز امروز
خاطرات من
خیلی تنهام
نگاه،پلک دنیایی دیگر و اشاره ها
در خرابات مغان نور خدا می بینم
درنظر بازی ما بیخبران حیرانند
دست نوشته های یک مسلمان
دفتر ممنوع (عسلچه)
رهاتر از بودن
دكتر خوش قلب
دلم دیگر نمی خندد
راکفلر
ماه من
رندانه
رهائی
رویای خیس
سايت ايراني ايراني
سايت خبري تحليلي تابناك
سایت دانلو بازی ایرانی ایرانی
سنجاقک
سينوس
فردای روشن
شاعر گمنام
شبگرد عاشق
شلمچه - یک بجا مانده
شیعه علی
سنجاقك
طلوع
طنز و مطالب جالب وخواندنی
طنز و منز
بگو سلام
عارفانه و عاشقانه
عشق من شبنم
مهرانگیزم
عصر پنجره
علی 9 ساله ....... جیگر من
فرداي روشن
ماه من
فرشته بیکار
کتاب رایگان
گالری عکس توپ
اتاق تك
لاهوت
لبخند مسیح
مثل همه
مجنون جامانده ( دلاور مردی که ایران مدیون امثال اوست )
مرگ گلبرگهاي مريم
نی زن هاملین
مستر خاليبند
منتظران یاس
مهرانگیزم
مهربون ترین خدا
موزیک برای وبلاگها و سایتهاmublog
ميتوان شاد بود اگر.....
وبلاگیها
يك گام تا رهايي
یاد داشتهای یک خبرنگار
یادداشتهای دختر دستفروش مترو
سیاست علی
یادداشتهای یک گلابی دیوانه
یادداشتهای یک وبلاگر
یادداشتهای یه آدم سی ساله
یه روزی- یه چیزی - یه کسی - یه جایی
حاجي ذغالي
یاد داشتهای یک خبرنگار
همراه با دکتر احمدی نژاد
یاد داشتهای محمود احمدی نژاد
پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری اسلامی ایران
سایت انتخابات ریاست جمهوری
دولت نیوز
مقام معظم رهبری
یاری ( درخواست ایرانیان برای کاندیداتوری سیدمحمد خاتمی )
!اسلام درایران
مرگ گلبرگهای مریم
نوشته های دختر سندجی 2
پراگنده گويي هاي اميد 2
نوشته هاي دخترسنندجي 2
مجنون جامانده ( دلاور مردی که ایران مدیون امثال اوست )
استاذنا
بازی پرتاب کفش به جورج بوش ( زیباکده )
کندوی عسل
امیرملکی
قربانیان سلاحهای شیمیایی
سنجاقک
اتاق اندیشه
خبرگزاری فارس
خبرگزاری فارس 2
خبرگزاری فارس جنوب استان تهران
کاکتوس
در محضر شیخ
جکستان ترکی
این چند نفر
نمکی
...
حدیث نفس
برای همه مفیده
اعتماد 88
لاهوت
آنتی فیلتر های هر روز
شجره نامه هاشمی رفسنجانی
روز نوشتهای صابون
بوسه بر دست مادر
وبلاگ هاي فارسي
قالب های وبلاگ
اخبار ایران
اخبار ict
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو

  rss 2.0  
در این سرزمین خورشید گرفته و عصر بی پنجره ، نیاز به روشنائی و روشنگری ست

 
 

اشرف و مواد مخدر
۱۳۸٧/۱۱/۱٧ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ

 


 

فردوست که یار ومشاور و عامل اطلاعاتی دربار بود سران قاچاق مواد مخدر ایران را معرفی می کند.

دکتر فیلیکس آقایان ، که به حد عجیبی از مسائل ایران و سیاست بین المللی و تشکیلات خفیه سیا و اف  . بی . آی و مافیا اطلاع داشت .

امیر هوشنگ دولو که به سلطان خاویار ایران شهرت داشت و باغ بزرگ و خانه قدیمی  وسیعی نزدیک تجریش داشت . اعتیاد شدید به تریاک داشت و به دستور محمدرضا بهترین تریاک ایران به وفور برای خود و همه ، مجانی در اختیارش قرار می گرفت .

ارتشبد غلامعلی اویسی فرمانده ژاندارمری کشور که افسر کم سوادی بود و تا پایان عمر معلومات نظامی کمتر از متوسط داشت و در دوران خدمت سهم خود را از تریاک های وارده از افغانستان و ترکیه را بر می داشت و همسرش در کرمان تشکیلات تهیه و توزیع تریاک را ازخانه هدایت می کرد . او تریاک ها مکشوفه را هم بلند می کرد و می فروخت .

در مطبوعات غرب ، مخصوصا" در جریان دستگیری دولو از وابستگان به دربار وآجودان کشوری شاه در اسفند 1351 به هنگام تحویل تریاک به حسن قریشی بازرگان ایرانی مقیم سوئیس دستگیر شد و بحث قاچاق مواد مخدر اشرف ودرباریان ایران موضوع روز شد. وقتی دولو دستگیر شد شاه با ضمانت خود او را از زندان سوئیس بیرون آورد و یکسره به فرودگاه زوریخ برد و از آنجا هم در حالیکه مأموران پلیس ناظر فرار زندانی بودند از کشور خارج کرد. حادثه فوق در مطبوعات غرب انعکاس وسیعی یافت و رسوائی بی سابقه ای برای خانواده پهلوی به ارمغان آورد و تا مدت ها نقش دربار پهلوی در قاچاق بین المللی مواد مخدر افشا می شد. از جمله مجله آمریکایی ساگا درنوامبر 1973 ، ماجرای دستگیری اشرف پهلوی را در نوامبر 1961 در فرودگاه ژنو ، در حالی که چمدان های خود را با کیسه های پلاستیکی مملو از هروئین انباشته بود ، شرح داد و نوشت که فقط مداخله مقامات عالی رتبه سوئیس ، که به قول ساگا ذخایر ارزی دربار شاه در بانک های سوئیس آنان را مجذوب کرده بود، سبب آزادی اشرف گردید. مجله فوق فاش ساخت : قاچاقچیان مواد مخدر ودرباریان ایران بیش از 5 میلیارد دلار در بانک های سوئیس ذخیره دارند و سفرهای مکرر شاه به سنت موریس علاوه بر عیاشی و زد وبندهای مالی واقتصادی برای رسیدگی به حساب های بانکی او انجام می گیرد.

افشاگری مجله آمریکایی فوق بسیار گسترده بود و از جمله نوشت: در سال 1969 در ایران حدود 6/18 تن تریاک کشف شد و دولت ایران که طبق معاهده بین المللی 1961 موظف بود میزان دقیق تریاک مکشوفه را به کمیسیون ویژه سازمان ملل گزارش دهد ، میزان تریاک مکشوفه را فقط نیم تن گزارش داد.

کمیسیون ویژه سازمان ملل در این باره از نماینده ایران توضیح خواست ، ولی پاسخی دریافت نداشت . محمود رضا برادر ناتنی شاه در یکی از کلوپ های شبانه تهران پرده از راز تریاک های مکشوفه برداشت و گفت که مواد مخدری که به وسیله ژاندارمری و شهربانی کشف می شود پس از مدتی به مقر اشرف پهلوی حمل می گردد و سپس در داخل یا خارج کشور به فروش می رسد.

از آنجا که قضیه دخالت دربار در قاچاق مواد مخدر و حمایت از مافیای آن موجب حیرت جهانیان شده بود مجله آلمانی اشپیگل در همان تاریخ اسفند 1351 درمقاله ای به عنوان « تحت تأثیر حمایت شاهنشاه » نوشت : موضوعی که هیچ گاه آشکار نشده این است که اشرف خواهر مقتدر شاهنشاه ایران درسال 1961 در فرودگاه ژنو با یک چمدان هروئین غافلگیر شد ولی مصونیت سیاسی مانع تحقیق ایشان گردید. چنانچه شاه ایران مایل نباشند ، دادگاههای سوئیس امکان کشف حقایقی را درباره دخالت هوشنگ دولو و قاچاق مواد مخدر نخواهد داشت .زیرا این پرنسس که عضو دربار شاهنشاهی واز معتمدان شاهنشاه ست از مصونیت سیاسی استفاده میکند. این پرنسس گویا به علل انسانی وکمک به یک پرنسس معتاد این کار را کرده ، ولی علل انسانی در سرزمین شاهنشاه مورد توجه نیست . شاهنشاه ایران به عنوان سختگیر ترین قاچاقچیان مواد مخدر از سال 1969 دستور اعدام 100 نفر را صادر کرده است .

 

 اشرف در فرودگاه کندی  

 

هر گاه اشرف و همراهانش به نیویورک می آمدند استقبال خاصی از او صورت می گرفت . پیش از آنکه به مسافرین اجازه خروج از هواپیما داده شود ، یکی از ماموران هواپیمائی او را تا پائین پلکان اسکورت می کرد و سپس جلوتر از او پاسپورتش را برای مهر خوردن به باجه مخصوص میبرد. هنگام ورود اشرف ، سفیر ایران در امریکا ، سرکنسول نیویورک و من ( رفیع زاده ) به عنوان رئیس ساواک در آمریکا برای ادای احترام حاضر بودیم . تا رسیدن وی به باجه مخصوص ، گذرنامه او در قسمت دیپلماتیک مهر خورده بود و او می توانست بلافاصله از گیت عبور کند. به خاطر مصونیت دیپلماتیک چمدان های او که معمولا" بیست و یا بیشتر بود بدون بازرسی شدن توسط دستیاران او مستقیما" به خانه او و یا هتل محل اقامتش حمل میشد.اما این بار ، در سال 1977 ، هنگامی که او به باجه دیپلماتیک رسید ، مامور هواپیمائی مرا صدا کرد وگفت مشکلی پیش آمده .گفتم چه مشکلی ؟ گفت مقامات گمرک به او اجازه ورود نمی دهند! مامور گمرک بدون توجه به اشرف و همراهان ، مسافرین عادی را راه می انداخت . اشرف با ناراحتی و تعجب از من پرسید چه خبراست ؟ گفتم :  نمی دانم حضرت والا . ظاهرا" گذرنامه شما مشکلی دارد . باید صبر کنیم و ببینیم مشکل چیست ؟اشرف گفت:  به او گفتی من چه کسی هستم ؟ گفتم :  او میداند شما چه کسی هستید ، حضرت والا ، چون گذرنامه شما را قبلا" دیده است .بعد از گذشت نیم ساعت ، مامور فوق به ما اشاره کرد : مسئول شما چه کسی است ؟ همه به من نگاه کردند و اشرف گفت : رفیع زاده ، برو ببین چه می گوید . این آدم بد اخلاقی است  ، با او خوب برخورد کن .با بی میلی بلند شدم و نزد مأمور رفتم . بعد از ارائه کارت شناسائی ، مأمور گمرک گذرنامه اشرف را به من نشان داد و گفت : اینجا را نگاه کن . روادید او تمام شده . شرکت هواپیمائی  نباید به او اجازه سوار شدن به هواپیما را می داد . من نمی توانم به او اجازه ورود بدهم . ایشان باید برگردند.با خواهش و تمنا به او گفتم : سرکار ، ایشان خواهر شاه و رئیس هیئت  نمایندگی ایران در سازمان ملل می باشد.گفت :  می فهمم  چه می گوئید . اما این ربطی به مسئله ندارد . او روادید ندارد ومن نمیتوانم به او اجازه ورود بدهم . او باید مراجعت کند وشرکت هوائی که با آن سفر کرده باید به خاطر عدم بررسی این مطلب که او روادید معتبر آمریکا ندارد جریمه شود.این را گفت و سراغ سایر مسافرین رفت .هنگامی که تمام مسافرین کارشان تمام شد مامور گمرک مجددا" مرا صدا زد : ببین ، من وضعیت شما را درک می کنم اما باید به وظیفه خودم نیز عمل کنم . سه راه وجود دارد . ایشان میتوانند با هواپیمای بعدی اینجا را ترک کنند و ویزای خود را در کشور دیگری تمدید کنند و به آمریکا بازگردند. شما می توانید به وزارت امور خارجه زنگ بزنید و از آنها بخواهید با رئیس من صحبت کنند و راه آخر و تنها کاری که از دست من بر می آیداین است که به رئیسم تلفن کنم و کسب تکلیف نمایم . شما کدام راه را ترجیح می دهید ؟من که خیالم راحت شده بود که می توانم مسئولیت را به گردن کس دیگری بیندازم به مأمور گفتم با رئیسش صحب کند . اشرف شروع به فحش دادن به آمریکا کرده بود که من جریان را به او توضیح دادم . اشرف گفت : کارشان فقط دردسر درست کردن برای من شده یا آنها می خواهند همه چیز قانونی باشد ! ناگهان اشرف از من پرسید : چمدان هایم کجا هستند ؟ گفتم نمی دانم ، حضرت والا ، شاید پیش مامورین گمرگ باشند .اشرف به من دستور داد : باید مطمئن شوی کسی آن را باز نمی کند . با اینکه می دانستم کاری از دستم بر نمی آید گفتم : بله حضرت والا.اشرف رو کرد به سفیر هویدا ( فریدون هویدا برادر امیرعباس هویدا) و شروع به فحش دادن به او کرد.سفیر با ناله گفت : کاری از من ساخته نیست حضرت والا ، قانون است . شما روادید ندارید.مامور گمرک بعد از چند تلفن ، مرا صدا کرد ؟ و گفت:  « با رئیسم صحبت کردم مقصر شرکت هواپیمائی است . این بار را ندید می گیریم اما به مجرد آنکه او وارد شهر شد ، باید گذرنامه خود را برای اخذ روادید به وزارت خارجه بفرستد.»بعد از این حرف ها ، او یک فرم تقاضای ورود به من نشان داد و آن را پر کرد: و گفت:  او باید این فرم را امضا ء کند . سرکنسول که پشت من ایستاده بود گفت : نمی شود ما این فرم را امضاء کنیم ؟ گفت :  خیر !  به ایشان بگوئید بیایند اینجا . او باید جلوی من آن را امضاء کند .پیش اشرف رفتم و جریان را به او گفتم : اشرف با غرولند گفت : من چیزی را امضاء نمی کنم . خدا می داند در آن فرم چه چیزهایی آمده . با خواهش و تمنا گفتم : اگر با مامور گمرگ همکاری نکنید اجازه ورود به ایالات متحده را کسب نخواهید کرد.اشرف که از ناراحتی و سرخوردگی آشکارا می لرزید دوباره پرسید: چمدان هایم کجا هستند؟ می توانم بدون آنکه آنها را باز کنند تحویلشان بگیرم ؟به او قول دادم در صورتی که فرم را امضا کند ، مصونیت سیاسی او مانع از بازرسی چمدانهایش می شود. اشرف در پاسخ مسئله ای را با من در میان گذاشت : رفیع زاده ، این قضیه خیلی بودار است . نیت واقعی آنها این است که چمدان های مرا باز کنند.بالاخره با غرولند نزد مامور گمرک رفت و فرم را امضاء کرد . به مجرد آنکه از گمرک خارج شدیم اشرف برسر همراهان خود فریاد کشید : کدام یک از شما کودن ها مسئول این چیزها هستید ؟ کسی نباید روادید مرا قبلا" بررسی می کرد ؟اما کسی جرأت لب بازکردن را نداشت . در همین حال به نظر می رسید مسئله چمدان ذهن اشرف را مشغول کرده است . برخلاف دفعات قبل ، این بار اشرف منتظر ماند و تک تک چمدان ها را شمرد. این همه نگرانی اشرف در مورد چمدان هایش سوءظن مرا برانگیخت .هنگامی که به خانه اشرف رسیدیم ، او رو کرد به من و گفت : حالت چطور است رفیع زاده ؟ بعد از این روز سخت ، باید خیلی خسته باشی . بعد از کمی مکث ادامه داد : یادت باشد در مورد مسئله امروز به ساواک هیچ تلکسی نزنی . اگر برادرم اعلی حضرت از این ماجرا با خبر شود ، خیلی از دست من ناراحت می شود.به او اطمینان دادم که چنین قصدی ندارم .من به قولم عمل کردم و به ساواک تلکسی نزدم اما به تیسمار نصیری تلفن کردم و ماجرا را توضیح دادم . تیسمار خندید و گفت: کاش بیرونش انداخته بودند . دفعه بعد اینقدر به او کمک نکن .در مورد نگرانی اشرف در مورد چمدان هایش توضیح دادم واضافه کردم فکر می کنم پول زیادی در چمدان هایش داشت .تیمسار نصیری دوباره خندید « احمق نباش منصور. او نیازی به حمل پول ندارد. او می تواند این کار را از طریق بانک ها انجام دهد. احتمالا" اشیاء عتیقه برای پسرش شهرام و یا مواد مخدر در چمدان هایش حمل می کرده است » .

 

..............................................................................

 

ادامه دارد..........

الهی بمیری اشرف انگشتام  شبیه بادمجون دلمه شده . ( دوستان ببخشید مطلب این دفعه خیلی زیاد شد میدونم که اصل وبلاگ نویسی  مختصر نویسیه اما چکنم که بیشتر از این، از سر وتهش نمیتونستم بزنم )

شاد باشید . یاعلی

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و قمار
۱۳۸٧/۱۱/۱٠ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ

 

اشرف که املاکی در پاریس ، سواحل جنوب فرانسه و نیویورک داشت ، بخش عمده وقت خود را خارج از کشور سپری می کرد، علاوه بر این ، علاقه وافرش به قمار بازی و خوشگذرانی های پر سرو صدا ، شدت خرج او را بالا برده بود.

دکتر احسان نراقی که جلسات و ملاقات های متعددی با شاه داشته و خاطرات خود را در کتابی (از کاخ شاه تا زندان اوین) نوشته است نقل می کند : یک روز که به طور خصوصی با هویدا ناهار می خوردیم ، تلفن اطاق ناهارخوری زنگ زد ، اشرف بود که از جنوب فرانسه تلفن می کرد. پس از آنکه محاوره ای کوتاه صورت گرفت و نخست وزیر گوشی را به جای خود گذاشت ، او را به شدت متغیر یافتم . فورا" متوجه شدم که قضیه پول است و دل به دریا زدم و پرسیدم : « یک باخت بزرگ در کازینو؟ »

رئیس دولت ، از جای در رفت و گویی منفجر شده باشد، گفت :

« خانم ، مبلغ زیادی از من طلب می کنند ، آن هم قبل از آنکه شب شود ، تصور می کنم در کازینوی شهر کان باخته است و برای تلفن زدن به من مجبور شده است 30/11 به وقت فرانسه از خواب بیدار شود ، آخر این وقت بیدار شدن برای او خیلی زود است چون شب ها بسیار دیر وقت می خوابد . بدون شک ، به همین دلیل والا حضرت خیلی بد اخلاق بودند... »

سپس هویدا ، با حالتی از انزجار ، چشم ها را به سوی آسمان بلند کرد ، با اشاره ای به من که بیش از این نمی تواند چیزی بگوید ، از او پرسیدم : « چرا استعفاء نمی دهی ؟ »

در حالی که انگشت نشانه را بر بینی می نهاد و گویی از وجود احتمالی میکروفون های مخفی نگران است ، با صدای بلند و شمرده  گفت : « وقتی کسی در خدمت اعلیحضرت باشد ، استعفا نمی کند ... »

اشرف یک قمار بازحرفه ای در حد بالا بود . قمار بازهای حرفه ای را جمع می کرد و وارد محفل خصوصی محمد رضا می نمود. او از جمله فردی به نام اسکندری را پیدا کرده بود که خویشاوند نزدیگ ایرج اسکندری رهبر حزب توده بود. اسکندری توانسته بود با دزدی و کلک اراضی فرودگاه مهرآباد را ، که دولتی بود ، به نام خود ثبت کند و سپس مجددا" با قیمت کلان به دولت بفروشد و میلیاردر شود . به هر حال ، اشرف ، محمد رضا را به مجالس قمارش دعوت می کرد و سپس او را تشویق و تحریک می کرد. او در پوکر از پس اسکندری بر نمی آید و محمد رضا هم از روی غرور لج می کرد که من او را داغان می کنم و فلان می کنم و به بازی می پرداخت . یکی دیگر از اعضاء باند قمار اشرف، فردی بود به نام حاجبی ، که از مأمورین ایادی بود. هوشنگ رام ، رئیس یکی از بانکهای خصوصی شاه که بعدا" طی دستگیری در زندان اوین او را دیدم به من گفت که شاه بارها از او خواسته است تا به خواهرش بگویم ، از دخالت در امور مالی کشور، خودداری کند.

رام می گفت: « چگونه من می توانستم تصور کنم که قادر به گفتن چیزی به والا حضرت هستم آن هم زمانی که برادر معظم و پرقدرت او چنین جرأتی را در خود نمی یافت ؟» به همین دلیل ،  شاه خصوصا" در سال های آخر سلطنتش ، ترجیح می داد که او بیشتر در خارج از کشور به سر ببرد تا در نتیجه از جریانات مالی به دور ماند .

مع ذلک در چنین حالتی هم ، اشرف هر چه را که تصمیم می گرفت انجا م می داد.

گفتیم که یکی از اعضای باند قمار اشرف ، حاجبی بود . حاجبی از قمار بازها و حقه بازهای درجه اول روزگار بود که دوست صمیمی محمد رضا شده و شب و روز در کنارش بود . به هر حال ، محمد رضا با اسکندری و حاجبی به قمار می پرداخت . اشرف یا خودش بالای سر محمد رضا می ایستاد و دستش را می خواند و یا دختری را بالای سر محمد رضا می گذاشت و خلاصه با تقلب و رد کردن ورق از زیر میز کلک محمد رضا را می کندند.

در این بازی ها اشرف چنان محمد رضا را تحریک می کرد که توپ 10 و 20 و30 میلیونی می زد و در نتیجه در یک شب اسکندری مثلا 5 میلیون تومان از محمد رضا می برد. البته صحنه را به نحوی درست می کرد که گاهی محمد رضا هم ببرد، 40 - 50 میلیون می باخت . البته اعتبارش هم زیاد بود و پس از پایان بازی ، اشرف دسته چک محمد رضا را می آورد و به دستش می داد و او نیز چک می کشید و امضاء می کرد . از این پول ، اشرف قسمت عمده را خودش بر می داشت و به حاجبی و اسکندری هم چند میلیونی می داد.

پرویز راجی در خصوص اعتیاد اشرف به قمار ، هنگامی که مسأله انتشار کتابی در خصوص شخصیت اشرف مطرح میشود، می گوید: « عقیده دارم که موقعیت کنونی ایران برای انتشار چنین کتابی اصلا" مناسب نیست ، به خصوص اینکه در جهت هر چه دقیق تر بودن محتوای کتاب ، بایستی به مسائلی از قبیل علاقه  فراوان والا حضرت به قمار و روش زندگی بی قید او حتما" اشاره شود.»

 

 

اشرف و قاچاق عتیقه

 

اشرف پهلوی با همکاری پسرش شهرام پهلوی نیا در زمینه قاچاق عتیقه نیز فعالیت می کرد . قاچاق عتیقه از موارد اسفباری است که سبب تاراج ثروت های مالی وفرهنگی و خروج عتیقه گرانبها و گنجینه های باستانی چه از نظر قدمت و چه به لحاظ ارزش هنری ازکشور شده است . قاچاق و فروش اشیاء گرانبهای باستانی و عتیقه های تپه مارلیک از موارد خطیر و حیرت آور می باشد. آثار ملی و گنجینه های نادر و حتی نایابی که می توانست چراغ افروز چشم اهل هنر و سرمایه ملی این سرزمین کهن باشد به ثمن بخس به یغما رفت و اکنون زیب بزرگترین موزه های دنیاست.

برای پی بردن به عمق فاجعه به گزارش سازمان جاسوسی آمریکا تو جه می کنیم : « به محض اینکه در تپه مارلیک اشیاء طلایی بسیار گران قیمت کشف شد ملکه اشرف آن محل را خریداری کرد و محتویات آن تپه ازآن به بعد به دست معامله گران هنری تمام دنیا رسید.». ( اسناد لانه جاسوسی ، شماره 20 ص 45)

شهرام پهلوی نیا پسر اشرف علاوه بر آنکه به همراه دکتر مهدی مشایخ انحصار انبارهای ترخیص شده گمرکی را در اختیار خود گرفته بود در زمینه قاچاق نیز فعالیت می کرد و بلکه گوی سبقت را از مادر خود ربوده بود: « شهرام فرزند ارشد اشرف، در بعضی موارد جای پای مادرش را دنبال کرده است . وی به طور سریع و نامطلوبی در تهران به عنوان یک معامله گر زرنگ شهرت داشت و حدود 20 شرکت ترابری ، کلاس های شبانه و تبلیغاتی هنری کشوراز آن وی بود.»

 گزارش سیا درگیری های اشرف را در معاملات چنین توصیف کرد: « اگر کاملا" غیر قانونی نباشد، اغلب در مرز اعمال خلاف قرار دارد». یکبار یکی از رؤسای بانک های ایرانی به سفارت آمریکا اظهار داشت کارهایی که اشرف می کند دیگران را 10 سال پشت میله های زندان می اندازد ولی شاه در مورد او فقط به بالا انداخت شانه اکتفا می کند.

اشرف همیشه ارتکاب هرگونه عمل خلاف قانون را انکار می کرد. در 1976 اتومبیل او در نزدیکی خانه اش در ژوان لوپن در جنوب فرانسه مورد حمله مردان مسلح قرار گرفت و با گلوله سوراخ سوراخ شد . راننده توانست اتومبیلش را به پهلوی اتومبیل حمله کنندگان بزند و اشرف را فراری دهد. ولی یکی از ندیمه ها به نام فروغ خواجه نوری ضمن این حمله به قتل رسید. بعدها اشرف گفت: « هیچ بازداشتی صورت نگرفت . بعضی ها گفتند این کار مافیا بود. و به آنچه قاچاق مواد مخدر از جانب من می نامیدند مربوط است . اما من تردید دارم آدمکشان با تجربه این چنین ناشیانه عمل کنند.»

هنگامی که گزارش نامساعد سیا در باره اشرف منتشر شد ، اشرف با خشم فراوان اتهامات وارده را تکذیب کرد وخواستار شد که سازمان مزبور دلایل خود را در صورت وجود نشان بدهد. او اصرار داشت ( رضا شاه این املاک را به زور از مردم گرفته بود) و در روزنامه نیویورک تایمز اعلام کرد که با هر شیوه ای که امکان داشته باشد با چنین افتراهایی مبارزه خواهد کرد. اشرف ادعای دیگری نیز داشت و می گفت : « حملات مزبور نشان می دهد که سازمان سیا به طور قطع ویقین علیه برادرم به توطئه پرداخت است . پیش از دیدن این گزارش باورم نمی شد . ولی واقعیت این است که سیا از 1977 با آیت الله خمینی تماس برقرار کرد!! دنیای غرب گمان می کرد که با اسلامی کردن تمام منطقه ایران ، افغانستان ، پاکستان خواهد توانست آن را مبدل به سدی در برابر کمونیسم سازد. آنها می ترسیدند اگر برادرم بر سر کار بماند کشور ما به تدریج کمونیست خواهد شد زیرا این همه مردم با سواد شده اند .

همچنین اشرف اصرار می ورزید که چون غرب از قدرت جدید ایران می ترسید شاه را نابود ساخته است . به عقیده او ایالات متحده و اروپا نمی توانست ظهور یک « ژاپن دوم » را در خاورمیانه تحمل کنند.

 

...............................................................................

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و ابوالحسن ابتهاج
۱۳۸٧/۱۱/٢ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ

 

... از اشرف هر کاری بر می آمد و شوخی های او عجیب و غیر عادی بود به ذکر یک نمونه می پردازم : ابوالحسن ابتهاج دیکتارتورترین رئیس سازمان برنامه بود و علائم یک دیکتارتور را هم داشت : چانه ای پهن ، محکم و برجسته . او زن بسیار فهمیده ای داشت که تنها عیب او این بود که از زیبائی بهره ای نبرده بود. در دوران محمد رضا دعوت از زنان زیبا به مجالس میهمانی مرسوم بود و در محافل دیپلماتیک تهران، همیشه زنان زیبا و لوند در رأس لیست مدعوین سفارت خانه ها و میهمانی های سفرا جا داشتند تا سبب جلب دولتمردان ایرانی شوند. اشرف ، که میخواست از پول سازمان برنامه حداکثر استفاده را ببرد ، با یک زن زیبا به نام آذر صنیعی که شوهرش در سازمان برنامه یک کارمند جوان وعادی بود، طرح دوستی ریخت . آذر در عین جوانی و زیبایی دکتر دندانپزشک هم بود . در یک میهمانی که اشرف در هتل دربند ترتیب داده بود من نیز ( حسین فردوست ) دعوت شده بودم . زمانی که میهمانان مشغول صرف مشروب بودند ، اشرف ، من ، آذر و ابتهاج را به یک اتاق برد ودر حضور آذر و ابتهاج به من گفت: « زن به این زیبایی دیده بودی ؟ دکتر هم هست ! من گفتم : اگر دکتر هم نبود، زنی به این زیبایی ندیده بودم ! گفت « حالا این ابتهاج برای این زن ناز می کند. نظرم این است که ترتیب وصلت شان را بدهم ! ». گفتم ابتهاج زن دارد !!! گفت : « آن که هیـــــــــچ !!! » گفتم : آذر هم شوهر دارد !!! گفت : « این هم که هیــــــــچ !!! »  ( زن ابتهاج و شوهر آذر در سالن جزء مدعوین بودند ).

سپس اشرف به ابتهاج گفت : « حالا شما دو نفر را تنها می گذارم که ترتیب کار را بدهید! » اشرف و من از اتاق خارج شدیم و آن دو تنها ماندند . بعدا" ابتهاج مرتب به خانه آذر می رفت و روابط جنسی شدید داشتند. ابتهاج ساعاتی به خانه آذر می رفت  که می دانست شوهرش در سازمان برنامه کار دارد. یکی از این روزها ابتهاج به خانه آذر آمده بود، بدون اینکه ابتهاج بفهمد آذر به شوهرش تلفن می کند که زود به منزل بیا کار دارم . شوهر سریع خود را به منزل می رساند. در این فاصله ، آذر درتختخوابش روابط را با ابتهاج به طور شدید و عاشقانه شروع می کند . شو هر وارد اتاق خواب می شود و صحنه را می بیند. ابتهاج به شوهر می توپد که تو کارمند قاچاق هستی ( از زیر کار در رو) و در این موقع چرا به منزلت آمده ای !!!! این صحنه سبب می شود که شوهر، آذر را طلاق بدهد و ابتهاج مجبور می شود با او ازدواج کند . تردیدی نیست که طراح اصلی نقشه حضور بی موقع شوهر اذر، اشرف بوده است . اما آذر به ابتهاج اکتفا نکرد و رفیق عبده شد ، علی عبده صاحب بولینگ معروف شمیران بود و آذر ابتهاج هم یک بولینگ  در ونک داشت . عبده زرنگی کرد  ودر موقع معاشقه با آذر زیر تختخواب ضبط صوت گذاشت و گفته های عاشقانه آذر را ضبط کرد .

آذر نیز هفت نفر چاقوکش فرستاد و آنها زخم های شدیدی به عبده وارد آوردند. عبده به دادگستری شکایت کرد و آذر هم از طریق  اشرف به محمد رضا شکایت کرد . موضوع به من ( حسین فردوست ) ارجاع شد که دوستانه حل کنم . عبده را راضی کردم که از شکایت خود صرفنظر کند که کرد و موضوع خاتمه یافت . در همین جا باید اضافه کنم که آذر ابتهاج اهل بابل بود وخواهری داشت به نام مهین صنیعی که او نیز مانند خواهرش فاسد بود و از طریق روابط جنسی  نماینده مجلس شد. مهین در محافل در باری به شیک پوشی شهرت داشت .

این بود چهره اشرف ، دومین فرد خانواده پهلوی پس از محمدرضا! زنی که در هر زمینه در حد اعلای افراط و گستاخی است و می توانم او را به حق « فاسد ترین زن جهان » بنامم .... ».

 

اشرف و رزم آرا

 

سپهبد رزم آرا نخست وزیر ایران ، چه در دوران کوتاه نخست وزیری و چه پیش از آن در مقام ریاست ستاد ارتش نقش موثری در سیاست ایران بازی می کرد. دراین دوران با درباریان، بخصوص مادر شاه و اشرف و سه برادر بزرگ شاه هم روابط نزدیکی برقرار کرد و از آن میان روابط او با اشرف شگفت انگیزتر از همه است . رزم آرا در سال های 1327و 1328 نامه هائی برای اشرف نوشته که از لحن نامه و اشاراتی که در آنها به نامه ها و پیغام های اشرف می شود چنین استنباط می شود که بین انها روابط عاشقانه ای وجود داشته است که به بعضی از نامه های رد و بدل شده بین اشرف و رزم آرا اشاره می کنم .

نامه ها روی کاغذ مارک دار « حاجیعلی رزم آرا» نوشته شده و متن نخستین نامه که به تاریخ نوزدهم آبان 1327 - هنگام سفر اشرف به خارج از کشور برای او نوشته شده به شرح زیراست :

عزیر مهربانم

مهر ومحبت ، علاقه حقیقی و واقعی با مرور ایام ظاهر شده  اثرات خود را بروز می دهد . من هنوز کاعذ روز گذشته تو را که در لحظه حرکت نوشته و مرا برای یک عمر مرهون مراحمت کرده ای می خوانم . هر قدر بیشتر در عبارات آن دقیق می شود از طرز فکر و توجه توبیشتر لذت برده و بر ایمان من افزوده میشود . من تا 48 ساعت قبل نمیتوانستم بگویم در غیبت تو چه قسم حس کرده وچه خواهد شد.

امروز میتوانم برای تو نقل کنم ، چون شبی را  با این فکر به سر برده و روزی را به این توجه گذرانده ام . ایا در این لحظه که من مشغول نوشتن این کاغذ هستم تو چه می کنی ؟ طبق معمول و عادت همیشگی در خواب خوشی و استراحت نموده ای . انشالله که شب را به خوشی گذرانده و خوب خوابیده ای . روح بزرگ ، قلب پاک ، نظر صائب تو حق ان را دارد که همیشه در ظل توجهات الهی سلامت با سعادت و خوش باشی . ....

مضون نامه های بعدی هم کم و بیش شبیه همین نامه است که نقل شده و برای جلوگیری از اطاله کلام به نقل نکات تازه نامه اکتفا می کنم .

« هنوز از خواندن کاغذی که از دهلی فرستاده بودید فراغت حاصل نکرده و شاید بتوان گفت تاکنون ده ها مرتبه آن را خوانده ام . انسان وقتی به چیزی علاقه دارد بی اختیار میخواهد تمام وقت خود را صرف آن نماید. کاغذ شما در جیب من است ، هر کجا فرصتی بدست می آورم فوری از جیب خود در آورده آن را مطالعه می نمایم و حس می کنم به نویسنده این کاغذ علاقه خاصی دارم که تراوشات قلمی او این حد موثر است ... » در جای دیگری از همین نامه آمده است « برنامه من تغییری نکرد فقط دیگر، آن دلخوشی ساعت 10 و آن امکان سعادت ساعت 18 به کلی رفته ، ولی تمام فکرو خیالم متوجه یک جا و یک نقطه است . آیا میدانید کجاست ؟ شاید خوب بدانید .... »

 

و البته چندین نامه دیگر به همین مضامین ....

 

..........................................................................................................................................

 

ادامه دارد.........

 

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و ابوالحسن ابتهاج
۱۳۸٧/۱۱/٢ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ

 


 

... از اشرف هر کاری بر می آمد و شوخی های او عجیب و غیر عادی بود به ذکر یک نمونه می پردازم : ابوالحسن ابتهاج دیکتارتورترین رئیس سازمان برنامه بود و علائم یک دیکتارتور را هم داشت : چانه ای پهن ، محکم و برجسته . او زن بسیار فهمیده ای داشت که تنها عیب او این بود که از زیبائی بهره ای نبرده بود. در دوران محمد رضا دعوت از زنان زیبا به مجالس میهمانی مرسوم بود و در محافل دیپلماتیک تهران، همیشه زنان زیبا و لوند در رأس لیست مدعوین سفارت خانه ها و میهمانی های سفرا جا داشتند تا سبب جلب دولتمردان ایرانی شوند. اشرف ، که میخواست از پول سازمان برنامه حداکثر استفاده را ببرد ، با یک زن زیبا به نام آذر صنیعی که شوهرش در سازمان برنامه یک کارمند جوان وعادی بود، طرح دوستی ریخت . آذر در عین جوانی و زیبایی دکتر دندانپزشک هم بود . در یک میهمانی که اشرف در هتل دربند ترتیب داده بود من نیز ( حسین فردوست ) دعوت شده بودم . زمانی که میهمانان مشغول صرف مشروب بودند ، اشرف ، من ، آذر و ابتهاج را به یک اتاق برد ودر حضور آذر و ابتهاج به من گفت: « زن به این زیبایی دیده بودی ؟ دکتر هم هست ! من گفتم : اگر دکتر هم نبود، زنی به این زیبایی ندیده بودم ! گفت « حالا این ابتهاج برای این زن ناز می کند. نظرم این است که ترتیب وصلت شان را بدهم ! ». گفتم ابتهاج زن دارد !!! گفت : « آن که هیـــــــــچ !!! » گفتم : آذر هم شوهر دارد !!! گفت : « این هم که هیــــــــچ !!! »  ( زن ابتهاج و شوهر آذر در سالن جزء مدعوین بودند ).

سپس اشرف به ابتهاج گفت : « حالا شما دو نفر را تنها می گذارم که ترتیب کار را بدهید! » اشرف و من از اتاق خارج شدیم و آن دو تنها ماندند . بعدا" ابتهاج مرتب به خانه آذر می رفت و روابط جنسی شدید داشتند. ابتهاج ساعاتی به خانه آذر می رفت  که می دانست شوهرش در سازمان برنامه کار دارد. یکی از این روزها ابتهاج به خانه آذر آمده بود، بدون اینکه ابتهاج بفهمد آذر به شوهرش تلفن می کند که زود به منزل بیا کار دارم . شوهر سریع خود را به منزل می رساند. در این فاصله ، آذر درتختخوابش روابط را با ابتهاج به طور شدید و عاشقانه شروع می کند . شو هر وارد اتاق خواب می شود و صحنه را می بیند. ابتهاج به شوهر می توپد که تو کارمند قاچاق هستی ( از زیر کار در رو) و در این موقع چرا به منزلت آمده ای !!!! این صحنه سبب می شود که شوهر، آذر را طلاق بدهد و ابتهاج مجبور می شود با او ازدواج کند . تردیدی نیست که طراح اصلی نقشه حضور بی موقع شوهر اذر، اشرف بوده است . اما آذر به ابتهاج اکتفا نکرد و رفیق عبده شد ، علی عبده صاحب بولینگ معروف شمیران بود و آذر ابتهاج هم یک بولینگ  در ونک داشت . عبده زرنگی کرد  ودر موقع معاشقه با آذر زیر تختخواب ضبط صوت گذاشت و گفته های عاشقانه آذر را ضبط کرد .

آذر نیز هفت نفر چاقوکش فرستاد و آنها زخم های شدیدی به عبده وارد آوردند. عبده به دادگستری شکایت کرد و آذر هم از طریق  اشرف به محمد رضا شکایت کرد . موضوع به من ( حسین فردوست ) ارجاع شد که دوستانه حل کنم . عبده را راضی کردم که از شکایت خود صرفنظر کند که کرد و موضوع خاتمه یافت . در همین جا باید اضافه کنم که آذر ابتهاج اهل بابل بود وخواهری داشت به نام مهین صنیعی که او نیز مانند خواهرش فاسد بود و از طریق روابط جنسی  نماینده مجلس شد. مهین در محافل در باری به شیک پوشی شهرت داشت .

این بود چهره اشرف ، دومین فرد خانواده پهلوی پس از محمدرضا! زنی که در هر زمینه در حد اعلای افراط و گستاخی است و می توانم او را به حق « فاسد ترین زن جهان » بنامم .... ».

 

اشرف و رزم آرا

 

سپهبد رزم آرا نخست وزیر ایران ، چه در دوران کوتاه نخست وزیری و چه پیش از آن در مقام ریاست ستاد ارتش نقش موثری در سیاست ایران بازی می کرد. دراین دوران با درباریان، بخصوص مادر شاه و اشرف و سه برادر بزرگ شاه هم روابط نزدیکی برقرار کرد و از آن میان روابط او با اشرف شگفت انگیزتر از همه است . رزم آرا در سال های 1327و 1328 نامه هائی برای اشرف نوشته که از لحن نامه و اشاراتی که در آنها به نامه ها و پیغام های اشرف می شود چنین استنباط می شود که بین انها روابط عاشقانه ای وجود داشته است که به بعضی از نامه های رد و بدل شده بین اشرف و رزم آرا اشاره می کنم .

نامه ها روی کاغذ مارک دار « حاجیعلی رزم آرا» نوشته شده و متن نخستین نامه که به تاریخ نوزدهم آبان 1327 - هنگام سفر اشرف به خارج از کشور برای او نوشته شده به شرح زیراست :

عزیر مهربانم

مهر ومحبت ، علاقه حقیقی و واقعی با مرور ایام ظاهر شده  اثرات خود را بروز می دهد . من هنوز کاعذ روز گذشته تو را که در لحظه حرکت نوشته و مرا برای یک عمر مرهون مراحمت کرده ای می خوانم . هر قدر بیشتر در عبارات آن دقیق می شود از طرز فکر و توجه توبیشتر لذت برده و بر ایمان من افزوده میشود . من تا 48 ساعت قبل نمیتوانستم بگویم در غیبت تو چه قسم حس کرده وچه خواهد شد.

امروز میتوانم برای تو نقل کنم ، چون شبی را  با این فکر به سر برده و روزی را به این توجه گذرانده ام . ایا در این لحظه که من مشغول نوشتن این کاغذ هستم تو چه می کنی ؟ طبق معمول و عادت همیشگی در خواب خوشی و استراحت نموده ای . انشالله که شب را به خوشی گذرانده و خوب خوابیده ای . روح بزرگ ، قلب پاک ، نظر صائب تو حق ان را دارد که همیشه در ظل توجهات الهی سلامت با سعادت و خوش باشی . ....

مضون نامه های بعدی هم کم و بیش شبیه همین نامه است که نقل شده و برای جلوگیری از اطاله کلام به نقل نکات تازه نامه اکتفا می کنم .

« هنوز از خواندن کاغذی که از دهلی فرستاده بودید فراغت حاصل نکرده و شاید بتوان گفت تاکنون ده ها مرتبه آن را خوانده ام . انسان وقتی به چیزی علاقه دارد بی اختیار میخواهد تمام وقت خود را صرف آن نماید. کاغذ شما در جیب من است ، هر کجا فرصتی بدست می آورم فوری از جیب خود در آورده آن را مطالعه می نمایم و حس می کنم به نویسنده این کاغذ علاقه خاصی دارم که تراوشات قلمی او این حد موثر است ... » در جای دیگری از همین نامه آمده است « برنامه من تغییری نکرد فقط دیگر، آن دلخوشی ساعت 10 و آن امکان سعادت ساعت 18 به کلی رفته ، ولی تمام فکرو خیالم متوجه یک جا و یک نقطه است . آیا میدانید کجاست ؟ شاید خوب بدانید .... »

 

و البته چندین نامه دیگر به همین مضامین ....

 

..........................................................................................................................................

 

ادامه دارد.........

 

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و پالانچیان
۱۳۸٧/۱٠/٢٦ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ

 

... ماجرای دیگری که در رابطه با اشرف قابل ذکر است جریان قتل فجیع لئون پالانچیان است .

فردوست در باره قتل پالانچیان می گوید:« من پالانچیان را ندیده ام ولی عکس او را دیدم . از همه رفیق های اشرف سر بود و این راجی ( منظور پرویز راجی آخرین سفیر شاه در لندن است ) در مقابل او صفر بود . قد رشید وصورت زیبایی داشت ، بسیار خوش تیپ و خوش هیکل بود. پالانچیان از خانواده های بسیار متمول ارامنه ایران بود و نمی دانم که اشرف اولین بار او را کجا دیده که به شدت عاشقش شد.

زمانی که قائم مقام ساواک بودم ، روزی نصیری مرا خواست ، نصیری هیچ گاه مرا نمی خواست و ما در کارمان مستقل بودیم ، به هر حال ، برخلاف روال معمول روزی مرا خواست و گفت : فلانی ، گرفتاری عجیبی پیدا کرده ام . جریان را پرسیدم گفت : اشرف تلفن زده و می گوید پالانچیان را باید دستگیر کنید . گفتم چرا ؟ گفت خواسته اشرف است .

پالانچیان توسط ساواک دستگیر و زندانی شد علت دستگیری پالانچیان چه بود؟ بررسی کردم ومعلوم شد که پالانچیان به عشق اشرف جواب منفی داده و کار به جایی رسیده که اشرف به در خانه اش می رود و التماس می کند که فقط اجازه بده 10 دقیقه وارد شوم و پهلویت بنشینم . ولی پالانچیان با عصبانیت او را رد می کند که ولم کن بابا من تو رو نمی خوام ! از جانم چه می خواهی ، چرا اذیتم می کنی ؟

اشرف که می بیند التماس فایده ای ندارد به ساواک دستور دستگیری او را می دهد که شاید بترسد و رام شود. لذا او را گرفتند و پس از یکماه به دستور اشرف آزادش کردند.  لابد تصور کرده بود تنبیه شده و دیگر دستورش را اطاعت می کند. پس از این جریان اشرف به فردی به نام مجید بختیار، که فامیل ثریا بود و با پالانچیان صمیمیت داشت ، دستور می دهد که من در نوشهر یک میهمانی می دهم و تو پالانچیان را به آنجا بیاور، ولی نگو که من در میهمانی هستم . پالانچیان دارای یک هواپیمای دو موتوره شخصی بود و با این هواپیما به اتفاق مجید بختیار به نوشهر می رود. درمیهمانی ، اشرف خودش را نشان نمی دهد و به دستور او، مجید بختیار به اتفاق عده ای دختر، پالانچیان را مست می کنند و سپس او را به اتاق طبقه بالا می برند، اشرف به پای پالانچیان می افتد و التماس و گریه می کند که به من رحم کن که دارم از عشق تو از بین می روم . ولی پالانچیان او را ازخود دور می کند و باز جواب رد می دهد اشرف هم عصبانی می شود و با حالت خشم از او جدا می شود و می گوید : بسیار خب، دیگر با تو کاری ندارم ! و ازاتاق خارج می شود. او به اتاق دیگری که 3-2 نفر از دوستانش بوده اند می رود و در آنجا به مامورین ساواک دستور می دهد که هواپیمای پالانچیان را دست کاری کنند.یکی دوساعت بعد، پالانچیان که سر درد داشته مجید بختیار را برای هواخوری به کنار دریا می برد و ناگهان هوس می کند که سوار هواپیما شود. در این موقع هواپیمای پالانچیان توسط ساواک دست کاری شده بود و مجید بختیار اطلاع نداشت ، ولی تصور اشرف این بود که پالانچیان فردا صبح به تهران پرواز خواهد کردو در راه به کوه تصادف خواهد نمود و مرگش طبیعی جلوه خواهد کرد. اما پالانچیان همان شب هوس پرواز روی دریا میکند و به اتفاق مجید بختیار سوار میشوند. هواپیما پس از چند کیلومتر پرواز ناگهان سقوط می کند و هر دو کشته میشوند.  

 

 

اشرف و پرویز راجی

 

در مورد رابطه اشرف و پرویز راجی ، حسین فردوست در خاطراتش چنین نقل می کند:

« ... ماجرای دیگر از شیطنت های اشرف مربوط به پرویز راجی است ، پرویز پسر دکتر راجی ، جوان بسیار خوش تیپی بود که مورد علاقه خاص هویدا قرار گرفت و هویدا او را رئیس دفترخود کرد. این علاقه از چه بابت بود، اطلاعی ندارم ولی حدس میزنم ! سپس اشرف شدیدا" عاشق پرویز شد و واقعا" او را کلافه کرد، به همین دلیل راجی در سن کم (شاید 32- 35 سالگی ) مشاغل حساس داشت واین اواخر سفیر ایران در انگلستان شد وتا زمان دولت بختیار در همین پست بود.

در این دوران من قائم مقام ساواک بودم . روزی اشرف تلفن زد و گفت:« برای یکماه این پرویز راجی را تعقیب می کنی، تلفنش را گوش می کنی، از زن هایی که با آنها رابطه دارد ، مخصوصا" در حالتی که کنارشان است عکس بر می داری و همه را مرتبا" به من می دهی ! »

هر روز یک گزارش تایپ شده 200- 300 برگی از اداره کل پنجم ساواک ( که بخش فنی ساواک بود) به من ارائه می شد. این گزارش تلفن ها و رفت و آمدها و صحبت های شبانه روز راجی بود. عکس ها نیز ضمیمه آن بود و من همه را برای اشرف می فرستادم . و یک نسخه هم دراداره کل پنجم ساواک نگهداری می شد. این اسناد بسیار عجیب و شاید بی نظیر است و شامل مکالمات تلفنی راجی است ، عجیب تر اینکه اشرف با وجودی که می دانست تلفن ها کنترل می شود به مکالمات خود با پرویز راجی ادامه می داد وهیچ اهمیتی نمی داد که پرسنل ساواک مطلع می شوند.  گویی اصلا آنها جزء آدم نیستند! مثلا اداره کل پنجم گزارش می داد که اشرف در ساعت فلان زنگ زد و گفت:« عزیزم قربونت برم ، دیشب از عشق تو خوابم نبرد، » و صحبت های عجیب و غریبی که قابل ذکر  نیست ویا ساعت 4 صبح به راجی زنگ می زد که من دارم می آیم آنجا ! راجی خواب آلود جواب می داد: « ای بابا ! خسته ام میخواهم بخوابم. » اشرف می گفت: « خواب بی خواب ، آمدم ، مبادا از خانه بیرون بروی!» .

ساواک هم از همه صحنه ها عکس می گرفت و گزارشگر ساواک هم می نوشت : « ساعت 4 صبح والا حضرت وارد شدند و ساعت فلان هم خارج شدند.»

هدف اشرف این بود که مطلع شود که آیا راجی با زن دیگری هم رابطه دارد یانه ؟ اگر دارد زنها چه کسانی هستند و چه صحبت هایی می کنند و عکس هایشان را ببیند.

دراین اواخر که راجی با فشار اشرف سفیر ایران در لندن شد، ایشان هفته ای یکبار به لندن می رفت و هدفش هم صرفا" دیدن راجی بود.

به نقل از فردوست از مفاسد دیگر اشرف ، این بود « ... در زمان فوزیه ، مدتی اشرف ، معشوقه تقی امامی شد. در مسافرت به مصر مدتی با ملک فاروق بود . در سالهای 1331 - 1332 که در پاریس بودم و به دیدار اشرف می رفتم و می دیدم که با 3 مرد رفیق است ، 2 نفر اهل پاریس بودند ویکی افسر جوان اهل یوگسلاوی بود که گویا آجودان پادشاه یوگسلاوی بوده .در پاریس اشرف از مادر و خواهرش جدا شده وبرای خود اتاق جداگانه ای گرفته بود.

من هرگاه به دیدارش می رفتم یکی از این 3 مرد را دراتاقش می دیدم . مثلا ساعت 9 صبح به دیداراشرف می رفتم و میدیدم که یک گردن کلفت با لباس خواب در اتاق است و اشرف در تختخواب خوابیده و خمیازه می کشید. او در همان حال معرفی می کرد که ایشان سروان آجودان پادشاه یوگسلاوی است که ترور شده و ایشان به پاریس آمده تا پناهنده شود! دفعه دیگر میرفتم و ساعت 10- 9 صبح می دیدم که پسر بلند قد و خوش تیپ فرانسوی با لباس خواب در دستشویی است و دست ورویش را می شوید و مشخص است که شب آنجا بوده است . اشرف نیز با حالت کاملا" عادی اورامعرفی می کرد.

در دورانی که همسر بوشهری بود مدتی عاشق دکتر غلامحسین جهانشاهی شد .

زمانی هوشنگ رام ، مدیرعامل عمران ، به محمد رضا شکایت کرد که اشرف برای احداث ساختمان های کن 300 میلیون تومان وام گرفته و حالا 300 میلیون دیگر هم میخواهد . شاه ، نصرت الله معینیان ، را مامور تحقیق کرد که بررسی کند این پول ها برای چیست ؟ کاشف به عمل آمد که اشرف عاشق جوان 22 -23 ساله و بسیار خوشگل بنام پرویز راجی شده و این مبلغ فقط برای خط کشی زمین استفاده شده .

پرویز راجی به خاطر اینکه کام دل اشرف می شد پست های مختلفی از اشرف گرفت و ...

 

.............................................................................................................

 

ادامه دارد ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

مفاسد و جنایات اشرف
۱۳۸٧/۱٠/٢٠ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ

 

 

 

وقتی که قلم به نام اشرف خواهر شاه ، این زن بلهوس می رسد شرم دارد که از مفاسد اخلاقی او چیزی بنویسد زیرا سراسر زندگی او پراست از گناه، بی عفتی ، بی بند و باری و هوسرانی . او نمونه یک موجود کثیف و مظهر ننگ و بد نامی بود . او آنچنان در لجن زار فساد غرق شده بود که همه چیز را از یاد برده بود . او زنی فاسد و آلوده دامن بود که از هیچ کار و از هیچ نوع تن فروشی دریغ نداشت . لازم به یاد آوری است که او در ازاء خود فروشی نه تنها توقعی از طرف معامله نداشت و پولی را مطالبه نمی کرد، بلکه به مردان مورد علاقه خود کمک های مادی ومعنوی هم می کرد که تعداد این قبیل افراد زیاد است . زیرا این زن هوسران به یک نفر و چند نفر محدود قناعت نمی کرد. همان اندازه که لباسش را عوض می کرد در انتخابات افراد نیز دقت و سلیقه خاص نشان می داد.

او یک بیمار روانی و جنسی بود که هرگز عطش وی خاموش نمی شد. او بیماری میگرن داشت به جای اینکه از قرص های آرام بخش استفاده کند آرامش اعصاب خود را از طریق مقاربت جنسی با دوستان مرد به دست می آورد وقتی که از اشرف می پرسیدند که چرا اینقدر با مردها روابط جنسی دارد در جواب می گفت چون سردرد میگرن دارم و با عث تسکینم می شود.

اشرف به خاطر هوسرانی هایش با تزریق استروژن یائسگی اش را عقب می انداخت و از این راه به جنگ با طبیعت می رفت و برای اینکه همیشه جوان بماند به چندین متخصص پوست مراجعه می کرد وهر چند سال اقدام به جراحی پوست صورت می کرد و سعی داشت چین و چروک نشانه پیری را از صورت خود بزداید.

 

                   زنی که مردها را چون دستمال جیب عوض می کرد

 

 

اشرف ، مهرپور و هوشنگ تیمور تاش

ماجرای رابطه های عاشقانه بین اشرف و یکی از معشوق هایش به نام مهرپور و تیمور تاش به جایی رسیده که گویا اشرف یادش رفته بود از اینکه شوهر رسمی به نام علی قوام دارد . میزان کشش و احساسات اشرف به مهرپور به حدی رسیده بود که مهرپور پیشنهاد فرار از کشور را به قصد ازدواج به اشرف داده بود. اشرف این پیشنهاد را قبول می کند. ولی چون برادرش  محمد رضا ، از این قضیه آگاه شده بود مانع این وصلت می شود. اشرف در خاطراتش ماجرای رابطه عاشقانه با مهرپور را این چنین بیان می کند.

« .... در خلال آن شب هایی که با دوستانم می گذراندم کم کم درباره عشق فکر کردم ، هنوز هم با عشق و شورمندی و تمام آن احساساتی که به شاعران و تصنیف سازان و دختران جوان الهام می بخشد بیگانه بودم . فقط از یک چیز خبر داشتم و آن کشش ومیزان احساسات من به مهرپور بود . این احساسات دوستانه و عاطفی بود، اما احساسات عاشقانه نبود . چیزی که باعث حیرت من می شد این بود که هر چه وقت بیشتری در مصاحبت مهرپور و برادرش می گذراندم ، بیشتر به سوی هوشنگ کشیده می شدم .

مجذوب هیکل بلند و برازنده هوشنگ ، جذابیت دلپذیر و بیش از حد او و آگاهی و باریک بینی او شده بودم که این همه را در سال هایی که در انگلستان به مدرسه می رفت به دست آورده بود. می دانستم که این مرد عاشق تفریح وعاشق زندگی نخستین عشقم را پیدا کرده ام . حالا با این عشق چه کار باید بکنم ، برایم معمایی شده بود. در فرهنگ ما ، زن به مرد پیشنهاد های عاشقانه نمی دهد، مخصوصا" به مردی که انتظار می رود این زن با برادرش ازدواج کند.

یک شب، که من و دوستانم در خانه خواهرم جمع شده و منتظر بودیم که مهرپور هم به ما ملحق شود، تلفن زنگ زد . خود مهر پور بود که می گفت :« من با ماشینم تصادف کرده ام ، حالا از بیمارستان زنگ می زنم ، اما جای نگرانی نیست .» فهمیدم که جراحات مهرپور مختصر بوده است . چند روز بعد ، وقتی که خودمان را آماده می کردیم به بیمارستان برویم و بهبودی اش را تبریک بگوییم و اورا به خانه بیاوریم ، یک نفر به ما تلفن کرد و خبر داد که مهرپور ناگهان به علت لخته شدن خون، که یک مرتبه بدون بروز علائمی پیشرفت کرده ، در گذشته است .

اندوه و سوگی که من وهوشنگ از مرگ مهرپو احساس کردیم ، به طرز غریبی ما را به هم نزدیک کرد. ما آهسته و به نجوا با هم حرف می زدیم ، خاطرات خوش گذشته را در خاطره زنده می کردیم و از آن حرف هایی می زدیم که مردم برای دلداری و تسلی به خودشان و به یکدیگر می گویند .

به زودی احساس کردم که حالت هوشنگ عوض می شود، و یک روز ، حتی پیش از آنکه حرفی بزند ، می دانستم که می خواهد به من بگوید که عاشق من شده است . هرگز پیش از این، کسی با من از عشق حرف نزده بود و هرگز کسی را نمی شناختم که دلم بخواهد در این احساس ها با او شریک باشم . وقتی که هوشنگ صحبت ازدواج با مرا به زبان آورد، چشم انداز زندگی با مردی که عاشقش بودم به نظرم سرمست کننده آمد ، مخصوصا" پس از شش سال زندگی ناشاد با مردی که هیچ وقت توجه وعلاقه ای به او نداشتم .

می خواستم خانواده ام را در شادی و سعادتم سهیم کنم ، اما وقتی که با برادرم درباره احساسم به هوشنگ حرف زدم شانه اش را بالا انداخت و گفت آمیختن با خانواده ای که یکبار به دودمان پهلوی خیانت کرده است کار درستی نیست . می فهمیدم که او چه میگوید ، اما به نظرم بی انصافی و ناعادلانه می آمد . من همچنان به دیدارهایم با هوشنگ ادامه دادم ، هر چند تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که توی محفل هایمان با هم گپ بزنیم و سعی کنیم راهی پیدا کنیم که با هم ودر کنار هم باشیم . او اصرار کرد که : « دوباره با برادرت حرف بزن اطمینان دارم که تو میتوانی او را متقاعد کنی که من کاری به عقاید سیاسی پدرم ندارم . مگر نمی خواهی تو خوشبخت بشوی ؟ به او گفتم :« البته که می خواهم ، اما این مسئله دلیلی برای خوشبختی ندارد. من برادرم را می شناسم . نظرش را عوض نخواهد کرد. به نظر او همین اندازه که فکر این ازدواج را به ذهنم راه دادم ، کار اشتباهی کرده ام .» گفت :« فکر میکنی که درست نیست همدیگر را دوست داشته باشیم ؟»

با چنان قاطعیتی که مطمئن نیستم احساسش کرده باشم ، تند و سریع گفتم : « نه ، البته که نه ».

گفت : « خوب ، پس در این صورت ، ما فقط یک راه داریم ، اهمیت نمی دهم که برادرت چه می گوید یا خانواده ات چه فکر می کند ، این من و تو هستیم که می خواهیم ازدواج کنیم . میتوانیم به قصد ازدواج فرار کنیم . میتوانیم از اینجا برویم و زندگی دلخواه خودمان را داشته باشیم . آیا حاضری دست به این کار بزنی ؟»

سعی کردم تمام جوانب پیشنهاد او را بسنجم . نافرمانی از رای برادرم و فرار با هوشنگ باعث رسوایی و بدنامی دربار سلطنتی به معنی واقعی کلمه در محیط محدود و تنگ تهران می شد. برادرم مرا نمی بخشید و من چنان از گذشته ام جدا می افتادم که جبران و بازگشتی در کار نمی بود.

« ... با وجود این من زنی عاشق بودم نه یک نام برشاخه ای از یک شجره نامه ؛ عشق و محبت در زندگی من عواطفی نبوده اند که آنقدر از آنها برخوردار شده باشم که به این امید و اطمینان که باز هم نصیبم می شوند دست رد به سینه شان بزنم . به هوشنگ گفتم که درباره نقشه اش باید فکر کنم .

چند روز بعد، با حالتی که نیمی هیجان بود و نیمی ترس رفتم به خانه خواهرناتنی ام که قرار بود من وهوشنگ همدیگر را آنجا ملاقات کنیم .آماده بودم کاری را که از من خواسته بود انجام دهم و مشتاق بودم وقتی که این حرف را به او میزنم قیافه اش را ببینم . او دیر کرده بود و از اینکه مرا منتظر گذاشته بود اول ناراحت و آزرده شدم . بعد وقتی که یاد آن شب هولناک افتادم که منتظر مهرپور بودیم، ترس برم داشت . چند بار دست به دعا برداشتم ، که خدایا خواهش می کنم ، او را صحیح و سالم نگه دار، ساعت ها گذشت ، و اصلا" خبری از هوشنگ نشد. دست از شب بیداری کشیدم و به خانه رفتم .

نه فردا و نه روز بعدش باز هم خبری از هوشنگ نبود. من پیش خودم به این نتیجه رسیدم که هوشنگ نظرش را عوض کرده است که چنان که شاید و باید عاشق من نیست .

همانطوری که خودش در خاطراتش اذعان کرده است در عشق به هوشنگ ناکام ماند. بعد از دوسال هوشنگ با دختر دیگری ازدواج می کند. همان طورکه در ابتدا اشاره کردم ، محمد رضا متوجه این ارتباط  نامشروع  میشود و دوست خود ، ارنست پرون را به دیدن هوشنگ می فرستد تا به هوشنگ بگوید که سعی نکند دوباره اشرف را ببیند و هوشنگ با چنین اولیتماتومی از طرف محمد رضا شاه از ازدواج منصرف می شود.

...............................................................................

 

ادامه دارد ..........

 

 

    

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و کریم پور شیرازی (خبرنگار شهید)
۱۳۸٧/۱٠/۱٢ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:35.4pt; mso-footer-margin:35.4pt; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} -->

 

                                                   صلی الله و علیک یا اباعبدالله

 

 

غروب روز سه شنبه 23 اسفند سال 1332 در میدان پادگان لشکر 2 زرهی ... که اسارتگاه دکتر مصدق ، دکترفاطمی ، کریم پور شیرازی و بقیه قربانیان کودتای ننگین 28 مرداد بود ، مراسم چهارشنبه سوری با شرکت خائنین درباری ، اشرف و علیرضا ، انجام می گرفت . تبهکاران سیه دل در آخرین روزهای سیاه سال کودتا ، سرمست از باده غرورو پیروزی ، یک زندانی را از سلول بیرون کشیدند و به میدان آوردند تا رذالت و کینه ناپاک خود را در قالب تفننی چندش آور به نمایش گذارند.

قربانی این نمایش وحشیانه ، روزنامه نگار و شاعر آزاده ای بود که همواره در کنار مصدق با قلمی به تیزی شمشیر، پرده های خیانت و تزویر دربار و ارتجاع را می درید و بر دلهای سیاهشان داغ می نهاد.

قربانی را در میان مزدوران درباری مدتی به توهین و تمسخر گرفتند و آنگاه پیکرش را آلوده به نفت کردند و با افروختن آتش ، جشن منحوسشان را آغاز نمودند.

کریم پور در میان شعله به هرسو می دوید و جنایتکاران بی وطن بر افت و خیزو فریاد و اضطرار او می خندیدند. سرنیزه ، سربازان نیز مانع از این می شد که بازیگراین نمایش از میدان دید تماشاگران بیرون رود و لذت پست آنان را نا تمام گذارد.

فردای آن روز، او را در حالی که دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود به بیمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا تمام توان خود را در گلو جمع کرد و چند بار فریاد زد:

« والا حضرت اشرف مرا کشت ... اما دکتر ایادی خائن – پزشک مخصوص شاه با تمسخر گفت : «دیوانه است ! هذیان می گوید! »

و بالاخره پیکر سوخته اش را که جای هفت زخم سر نیزه بر خود داشت ، به گورستان مسگر آباد بردند و بی هیچ نام ونشانی به خاک سپردند.

خبر این جنایت فجیع در روزنامه های 24 اسفند این چنین انتشار یافت .

« ... امروز مقامات انتظامی اطلاع دادند که دیشب کریم پور شیرازی که در مرکز لشکر 2 زرهی در مجاور زندان آقای دکتر مصدق بازداشت می باشد ، قصد فرار داشت و خود را آتش زد ... وی را که بیش از دو سوم

بدنش سوخته بود امروز صبح به بیمارستان شماره یک ارتش برده و در اتاقی که مجاور اتاق دکتر فاطمی ، که از دیشب به آنجا منتقل شده ، بستری نمودند ... »

و بدین سان در میان سکوت زبونانه تمام مدعیانی که با «اسلام پناهی » و یا « توده » گرایی مبتذل و بی محتوای خود ، پیروزی کودتاچیان را ممکن ساختند ، آزادی و آزادگی ، در لهیب اختناق و خودکامگی سوخت و هیچ یک از مدعیان دم برنیاورد. کریم پور شیرازی یار با وفای دکتر مصدق و مدیر روزنامه « شورش » بود. در دوران نهضت ملی در سنگر مصدق مبارزه کرد و در این راه طعم اسارت را نیز چشید. درزندان قطعه شعری سرود ودر آن از قلم تیز « شورش»  در دل خصم سخن گفت : 

              کلک « شورش » بدل خصم چنان کار کند             که بدان کوه گران تیشه فرهاد نکرد

« شورش » در دوران حکومت ملی و دکتر مصدق ، در واقع افشاگر بسیاری از توطئه های ضد مردمی درباریان و کارشکنان نهضت بود. و کریم پور به راستی جان خودش را بر سر افشای توطئه گران گذاشت. یکبار خودش در این مورد چنین نوشت :

« ... به قرآن مجید سوگند یاد کرده ام که حقایق را بگویم و بنویسم ولو اینکه به قیمت جانم تمام شود. من با خدای خویش عهد و پیمان محکمی بسته ام ... چون من پرده هایی را بالا می زنم که در زیر آن هزارها خیانت ، هزارها فساد و هزارها بدبختی و بیچارگی نهفته است... من جدا" مصمم هستم که این مبارزه سرسخت و آشتی ناپذیر را تا سرحد مرگ شرافتمندانه سرخ که ایده آل و آرزوی دیرین من است ، دیوانه واردنبال کنم . چون کاملا در طی انتشار این سه شماره روزنامه شورش خطر را پیش بینی و احساس می کنم و ناچار در مقدمه شهادتین خود را ادا کرده ...»

و بدین ترتیب شاعر پر درد مردم ، در ستیز با نامردمی ها ، پا در راه شهادت نهاد و ندای « انقلاب » سرداد:

 

 

             انجمن در مجلش شورا ندارد حاصلی                 انجمن بایست کردن درسرای انقلاب

             ترس دولت ، ملت بیچاره را از پا فکند               نقشه ای باید کشیدن از برای انقلاب             

             داروی صبر وشکیبایی نمی بخشد اثر                 درد ما را نیست درمان جز دوای انقلاب        

             کاخ این خونخوارگان را واژگون بایست کرد       ریختن باید زنو از خون بنای انقلاب    

 

مزدوران درباری و به خصوص اشرف فاسد و خائن از نیش قلم او آرام نبودند. یکماه پیش از کودتای آمریکایی دربار و درست در سالگرد قیام سی تیر ، با تیتر درشت در صفحه اول روزنامه اش ، وقوع یک کودتای نظامی را به مردم هشدار داد.

پس از کودتای 28 مرداد و برقراری حکومت نظامی ، کریم پور به زندگی مخفی روی آورد. اما در مهرماه هماه سال ، پس از مدتی آوارگی ، بوسیله ماموران فرمانداری نظامی دستگیر و زندانی گردید.

حال دیگر کریم پور بود و کینه درباریان و دژخیمان تا با رفتار مستهجن و وحشیانه خود زخم هایی را که از قلم مسئول این روزنامه نگار آزاده خورده بودن ، جبران کنند. روزنامه و روزنامه نگار آزاده ای هم نبود که از رنج های این شیر اسیر سخنی گوید.

و بالاخره در 29 بهمن همان سال « دادستان ، مزدور ارتش برای او تقاضای اعدام کرد. اما هنوز « دادگاه » کریم پور به اتمام نرسیده بود که این شورشگر بی قرار را در پای مزدوران بیگانه به آتش کشیدند و به حیات پر افتخارش پایان دادند.

شهادت مظلومانه کریم پور نه تنها همچون سندی رسواگر بر پرونده سیاه خودکامگان دست نشانده امپریالیسم

رقم خورد، بلکه داغ ننگ و نفرت را بر پیشانی تمام دشمنان « قلم » و فروشندگان « قلم » نشاند.

اینک بخشی از مقاله کریم پور شیرازی که موجب خشم و نفرت اشرف شده است را در ذکر می کنم .

«... مردم می گویند اشرف چه حق دارد که در تمام شئون مملکت دخالت کرده و با مقدرات و حیثیت یک ملت کهنسال بازی کند. مردم می گویند این پول هایی را که اشرف به نام سازمان شاهنشاهی از مردم کور و کچل و تراخمی وبی سواد این مملکت فقیر و بدبخت می گیرد به چه مصرفی می رساند.

مردم می گویند چرا خواهرشاه در امور قضائیه و مقننه و اجرائیه این مملکت دخالت نامشروع می کند.

چرا اشرف خواهر شاه دادستان تهران را احضار کرده و نسبت به توقیف ملک افضلی جنایتکار و آدمکش اعتراض نموده و دستور تعویض باز پرس را می دهد؟

من نمیدانم مادر و خواهران و برادران شاه دیگر از جان این مردم مفلوک گرسنه بی چیز چه می خواهند، سی سال تمام خون مردم را مانند زالو مکیدند. جان مردم بی گناه و شریف را در سیاه چال های زندان گرفتند . املاک و اموال مردم را عنفا" و جبرا" تصاحب نمودند. ناموس دختران و زنان ملت را به زور لکه دار و آلوده ساختند. تمام دارایی و پول ملت را به بانک های خارجی انتقال دادند.

شاه ، شعبان بی مخ و عشقی و پری غفاری دیگر از جان مردم محروم و گرسنه ایران چه میخواهند؟

                   هزار مرتبه جای دریغ و آخ هست               که شاه حامی چاقو کشان بی مخ هست

 

 

رضا خان جنایتکار گور به گور افتاده لعنتی تمام استعداد ها و نبوغ را مانند افعی افریقایی بلعید و ایران مستعد و برومند و پر افتخار را به قبرستان سیاه و تاریک و مخوف تبدیل کرد»   

ادامه دارد ...........

........................................................................................................................................

 

 

برای شادی روح این خبرنگار قهرمان و آزاده فاتحه و صلواتی عنایت کنید.

 

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و کریم پور شیرازی ( خبرنگار شهید)
۱۳۸٧/۱٠/۱٢ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ

 

 

                                          صلی الله علیک یا اباعبدالله

 

 

غروب روز سه شنبه 23 اسفند سال 1332 در میدان پادگان لشکر 2 زرهی ... که اسارتگاه دکتر مصدق ، دکترفاطمی ، کریم پور شیرازی و بقیه قربانیان کودتای ننگین 28 مرداد بود ، مراسم چهارشنبه سوری با شرکت خائنین درباری ، اشرف و علیرضا ، انجام می گرفت . تبهکاران سیه دل در آخرین روزهای سیاه سال کودتا ، سرمست از باده غرورو پیروزی ، یک زندانی را از سلول بیرون کشیدند و به میدان آوردند تا رذالت و کینه ناپاک خود را در قالب تفننی چندش آور به نمایش گذارند

قربانی این نمایش وحشیانه ، روزنامه نگار و شاعر آزاده ای بود که همواره در کنار مصدق با قلمی به تیزی شمشیر، پرده های خیانت و تزویر دربار و ارتجاع را می درید و بر دلهای سیاهشان داغ می نهاد.

قربانی را در میان مزدوران درباری مدتی به توهین و تمسخر گرفتند و آنگاه پیکرش را آلوده به نفت کردند و با افروختن آتش ، جشن منحوسشان را آغاز نمودند.

کریم پور در میان شعله به هرسو می دوید و جنایتکاران بی وطن بر افت و خیزو فریاد و اضطرار او می خندیدند. سرنیزه ، سربازان نیز مانع از این می شد که بازیگراین نمایش از میدان دید تماشاگران بیرون رود و لذت پست آنان را نا تمام گذارد.

فردای آن روز، او را در حالی که دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود به بیمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا تمام توان خود را در گلو جمع کرد و چند بار فریاد زد:

« والا حضرت اشرف مرا کشت ... اما دکتر ایادی خائن - پزشک مخصوص شاه با تمسخر گفت : «دیوانه است ! هذیان می گوید! »

و بالاخره پیکر سوخته اش را که جای هفت زخم سر نیزه بر خود داشت ، به گورستان مسگر آباد بردند و بی هیچ نام ونشانی به خاک سپردند.

خبر این جنایت فجیع در روزنامه های 24 اسفند این چنین انتشار یافت .

« ... امروز مقامات انتظامی اطلاع دادند که دیشب کریم پور شیرازی که در مرکز لشکر 2 زرهی در مجاور زندان آقای دکتر مصدق بازداشت می باشد ، قصد فرار داشت و خود را آتش زد ... وی را که بیش از دو سوم بدنش سوخته بود امروز صبح به بیمارستان شماره یک ارتش برده و در اتاقی که مجاور اتاق دکتر فاطمی ، که از دیشب به آنجا منتقل شده ، بستری نمودند ... »

و بدین سان در میان سکوت زبونانه تمام مدعیانی که با «اسلام پناهی » و یا « توده » گرایی مبتذل و بی محتوای خود ، پیروزی کودتاچیان را ممکن ساختند ، آزادی و آزادگی ، در لهیب اختناق و خودکامگی سوخت و هیچ یک از مدعیان دم برنیاورد. کریم پور شیرازی یار با وفای دکتر مصدق و مدیر روزنامه « شورش » بود. در دوران نهضت ملی در سنگر مصدق مبارزه کرد و در این راه طعم اسارت را نیز چشید. درزندان قطعه شعری سرود ودر آن از قلم تیز « شورش»  در دل خصم سخن گفت : 

              کلک « شورش » بدل خصم چنان کار کند             که بدان کوه گران تیشه فرهاد نکرد

« شورش » در دوران حکومت ملی و دکتر مصدق ، در واقع افشاگر بسیاری از توطئه های ضد مردمی درباریان و کارشکنان نهضت بود. و کریم پور به راستی جان خودش را بر سر افشای توطئه گران گذاشت. یکبار خودش در این مورد چنین نوشت :

« ... به قرآن مجید سوگند یاد کرده ام که حقایق را بگویم و بنویسم ولو اینکه به قیمت جانم تمام شود. من با خدای خویش عهد و پیمان محکمی بسته ام ... چون من پرده هایی را بالا می زنم که در زیر آن هزارها خیانت ، هزارها فساد و هزارها بدبختی و بیچارگی نهفته است... من جدا" مصمم هستم که این مبارزه سرسخت و آشتی ناپذیر را تا سرحد مرگ شرافتمندانه سرخ که ایده آل و آرزوی دیرین من است ، دیوانه واردنبال کنم . چون کاملا در طی انتشار این سه شماره روزنامه شورش خطر را پیش بینی و احساس می کنم و ناچار در مقدمه شهادتین خود را ادا کرده ...»

و بدین ترتیب شاعر پر درد مردم ، در ستیز با نامردمی ها ، پا در راه شهادت نهاد و ندای « انقلاب » سرداد:

 

 

             انجمن در مجلس شورا ندارد حاصلی                 انجمن بایست کردن درسرای انقلاب

             ترس دولت ، ملت بیچاره را از پا فکند                  نقشه ای باید کشیدن از برای انقلاب             

             داروی صبر وشکیبایی نمی بخشد اثر                 درد ما را نیست درمان جز دوای انقلاب        

             کاخ این خونخوارگان را واژگون بایست کرد            ریختن باید زنو از خون بنای انقلاب    

 

مزدوران درباری و به خصوص اشرف فاسد و خائن از نیش قلم او آرام نبودند. یکماه پیش از کودتای آمریکایی دربار و درست در سالگرد قیام سی تیر ، با تیتر درشت در صفحه اول روزنامه اش ، وقوع یک کودتای نظامی را به مردم هشدار داد.

پس از کودتای 28 مرداد و برقراری حکومت نظامی ، کریم پور به زندگی مخفی روی آورد. اما در مهرماه همان سال ، پس از مدتی آوارگی ، بوسیله ماموران فرمانداری نظامی دستگیر و زندانی گردید.

حال دیگر کریم پور بود و کینه درباریان و دژخیمان تا با رفتار مستهجن و وحشیانه خود زخم هایی را که از قلم مسئول این روزنامه نگار آزاده خورده بودن ، جبران کنند. روزنامه و روزنامه نگار آزاده ای هم نبود که از رنج های این شیر اسیر سخنی گوید.

و بالاخره در 29 بهمن همان سال « دادستان ، مزدور ارتش برای او تقاضای اعدام کرد. اما هنوز « دادگاه » کریم پور به اتمام نرسیده بود که این شورشگر بی قرار را در پای مزدوران بیگانه به آتش کشیدند و به حیات پر افتخارش پایان دادند.

شهادت مظلومانه کریم پور نه تنها همچون سندی رسواگر بر پرونده سیاه خودکامگان دست نشانده امپریالیسم رقم خورد، بلکه داغ ننگ و نفرت را بر پیشانی تمام دشمنان « قلم » و فروشندگان « قلم » نشاند.

اینک بخشی از مقاله کریم پور شیرازی که موجب خشم و نفرت اشرف شده است را در ذکر می کنم .

«... مردم می گویند اشرف چه حق دارد که در تمام شئون مملکت دخالت کرده و با مقدرات و حیثیت یک ملت کهنسال بازی کند. مردم می گویند این پول هایی را که اشرف به نام سازمان شاهنشاهی از مردم کور و کچل و تراخمی وبی سواد این مملکت فقیر و بدبخت می گیرد به چه مصرفی می رساند.

مردم می گویند چرا خواهرشاه در امور قضائیه و مقننه و اجرائیه این مملکت دخالت نامشروع می کند.

چرا اشرف خواهر شاه دادستان تهران را احضار کرده و نسبت به توقیف ملک افضلی جنایتکار و آدمکش اعتراض نموده و دستور تعویض باز پرس را می دهد؟

من نمیدانم مادر و خواهران و برادران شاه دیگر از جان این مردم مفلوک گرسنه بی چیز چه می خواهند، سی سال تمام خون مردم را مانند زالو مکیدند. جان مردم بی گناه و شریف را در سیاه چال های زندان گرفتند . املاک و اموال مردم را عنفا" و جبرا" تصاحب نمودند. ناموس دختران و زنان ملت را به زور لکه دار و آلوده ساختند. تمام دارایی و پول ملت را به بانک های خارجی انتقال دادند.

شاه ، شعبان بی مخ و عشقی و پری غفاری دیگر از جان مردم محروم و گرسنه ایران چه میخواهند؟

                   هزار مرتبه جای دریغ و آخ هست               که شاه حامی چاقو کشان بی مخ هست

 

 

رضا خان جنایتکار گور به گور افتاده لعنتی تمام استعداد ها و نبوغ را مانند افعی افریقایی بلعید و ایران مستعد و برومند و پر افتخار را به قبرستان سیاه و تاریک و مخوف تبدیل کرد»   

ادامه دارد ...........

........................................................................................................................................

 

 

برای شادی روح این خبرنگار قهرمان و آزاده فاتحه و صلواتی عنایت کنید.

 

 

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و محمد رضا
۱۳۸٧/۱٠/٦ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ

 

.... قدرت اشرف در حدی بود که محمد رضا در مقابلش نمی توانست عرض اندام کند. محمد رضا شخصیت این خواهر را مکمل شخصیت خود احساس می کرد و در مقابل او ضعف روحی داشت . همانقدر که محمدرضا جبون بود و دارای ضعف فطری ، بر عکس اشرف جسور و نترس بود.

لذا هر گاه محمد رضا با مشکل اساسی مواجه می شد یکی از موثرین افراد در حل این مشکل اشرف بود. در بسیاری از شرایط حساس ، اشرف تأثیری مستقیم بر او داشته است . در کودتای 28 مرداد که به تفصیل در فصل های بعدی توضیح خواهم داد ، این اشرف بود که زمینه کودتا را فراهم کرد و برادرش را با همکاری کشورهای انگلستان و آمریکا دوباره به سلطنت باز گرداند.

این موضوع نشان می دهد که اشرف در کارهای خود مستقل بود و محمد رضا در برابر خواسته های او مقاومتی نشان نمی داد.

حسین فردوست که زمانی قائم مقام ساواک بود، در این مورد خاطره ای دارد که از هراس محمد رضا از اشرف ، نشان دارد.

او می گوید :« روزی اشرف تلفن زد و گفت: برای یک ماه این پرویز راجی را تعقیب می کنی، تلفنش را گوش می کنی، از زن هایی که با آنها رابطه دارد ، مخصوصا" در حالتی که در کنارشان است، عکس برداری می کنی و همه را مرتبا" به من می دهی !» . از این مسأله شدیدا" جا خوردم . روشن بود که اگر قرار باشد دستور اشرف اجرا شود، همه ساواک با خبر می شوند . شرحی به محمدرضا نوشتم و توضیح دادم که اگر این درخواست اجرا شود، از این عملیات حدود 300- 200 پرسنل مطلع می شوند و یا مستقیما درجریان قرار می گیرند و یا گزارش ها را مطالعه می کنند . « توضیح کاملی از همه ابعاد مسأله برای محمد رضا نوشتم . گزارش به رؤیت محمد رضا رسید و به نزد من بازگشت . با کمال حیرت دیدم در زیر آن نوشته است :انجام دهید!

محمدرضا نه تنها اهمیت نمی داد که خواهرش چه می کند، بلکه اهمیت نمی داد که تمام کشور نیز از روابط خواهرش مطلع شوند.

در اواخر زندگی شاه که بیماری بر او چیره شده بود، شواهد بسیار نشان می دهد که اشرف به گونه ای بسیار عمیق به برادرش وابسته بود. چنان غمگین و ناراحت بود که گویا با مرگ برادرش ، زندگی او نیز پایان می یابد. به همین دلیل در بیمارستان معادی مصر که برادرش را در آنجا بستری کرده بودند پزشکان متخصصی  که به دستور فرح از فرانسه آمده بودند را قبول نداشت و خود دستور داد دکتر کولمن از آمریکا وارد مصر شود تا برادرش را معالجه کند.

در این هنگام ، شمار گویچه های خون شاه چنان به هم خورده بود که دکتر دوبیکی آن را ( یک وضع بحرانی ) نامید، پیش از عمل ، تیم جراحی دو واحد خون و چند واحد گویچه قرمز و پلاکت های بسته بندی شده به او تزریق کرد. عمل جراحی در غروب روز جمعه 28 مارس انجام گرفت .

عمل یک ساعت و بیست دقیقه طول کشید. در یکی از دستگاه های خون اشکال بروز کرد ؛ ولی دوبیکی بعدا" گفت اشکال مهمی نبود و ( همه چیز به خوبی و آرامی گذشت ). وقتی طحال را در آوردند ، معلوم شد به شدت بزرگ شده است . به گفته دکتر دوبیکی  10 برابر اندازه عادی و به گفته دکتر کین 20 برابر به قطر 30 سانتی متر و تقریبا" به اندازه یک توپ فوتبال! طحال و یک برش باریک از کبد را که در حین عمل جراحی در آورده بودند، برای تجزیه به آزمایشگاه آسیب شناسی فرستاده بودند.  کبد شاه سفید و خالدار شده بود؛ یعنی مورد هجوم سرطان قرار گرفته بود. دکتر کین بعد ها گفت در این لحظه فهمیدم که شاه به زودی خواهد مرد. او می گوید صبح روز بعد از عمل، به فرح و اشرف گفته است که باید شیمی درمانی را قطع کنند و بگذارند شاه چند ماه بقیه عمرش را درآسایش به سر ببرد.

پایان کارشاه ناگهانی بود . در 26 ژوئیه درجه حرارت بدنش یکباره بالا رفت ، چون یک عفونت دیگر به بدنش حمله ور شده بود. به طرز بدی شروع به خونریزی داخلی کرد و در اغما فرو رفت و بعد هم مرد .......

هر که خوش می زید او تلخ مرد

هرکه جان را ستود او جان نبرد

آرامگاه شاه در مسجد الرفاعی ، آماده شده بود و این همانجایی بود که جنازه رضا شاه درزمان جنگ دوم جهانی به امانت گذاشته شده بود و بعدها پسرش آن را به ایران آورد.

برای شاه ایران همین بس که به گفته مصریان ، یکی از اعضای تیم پزشکی فرانسوی که دوست دخترش را همراه آورده بود  دو روز پیش ازآن ، به مناسبت سالروز تولد او در دو قدمی اتاق شاه شامپانی نوشیده بودند.........

اشرف خیلی با هیجان رفتار می کرد. در میان برادران و خواهران شاه، تنها او وفاداری محض و توام با تعصب نشان میداد . اشرف می گوید:« روحم به کلی آشفته بود، اما یک فکر بر سایر افکارم سیطره داشت: من هم باید با او دنیا را ترک کنم . نباید پس از او زنده بمانم ».

از دکتر پیر نیا پرسید شاه چه مدت زنده خواهد ماند و او پاسخ داد: پنج ، شش ساعت!

« با خود گفتم اگر می بایست همزمان با او بمیرم ، باید هم اکنون چیزی بخورم ... چیزی که میخواستم این بود که همان طور که زندگی را با هم شروع کرده بودیم ، با هم به پایان برسانیم . مثل یک آدم کوکی به اتاق رفتم و مشتی از قرص های خواب و والیوم را بلعیدم . سپس دراز کشیدم و منتظر خواب شدم . اما خوابم نبرد و هیچ اتفاقی رخ نداد و سرانجام ناچار شدم بپذیرم که وقتی خدا

کسی را نمی خواهد، او را نزد خود نمی طلبد.

 

ادامه دارد ............

............................................................................                                                        

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

اشرف و همسران وی
۱۳۸٧/٩/٢۸ :: نوشته شده توسط سلاله در ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ

 

..... او این غربت و تنهایی را نه تنها در دوران کودکی ، بلکه در دوران جوانی و ایامی که به سن ازدواج رسیده بود، حس می کرد. این ناکامی ها وشکست ها در عرصه ازدواج نیز بود.

اولین ازدواج او نیز که به دستور پدر انجام گرفت به غرور و شخصیت اشرف لطمه زد و سبب پیچیدگی بیشتر شخصیت او شد بد نیست چگونگی ماجرای این ازدواج تلخ را نقل کنم.

وقتی شمس و اشرف به سن بلوغ رسیدند، رضا خان در صدد ازدواج آنها برآمد و برای آنها دو شوهر انتخاب کرد. فریدون جم که از افسران جوان ارتش و پسر نخست وزیر بود و علی قوام که از خانواده های سرشناس شیراز و تحصیل کرده انگلستان بود. اشرف دوست داشت با فریدون جم ازدواج کند، ولی چون شمس از اشرف بزرگتر بود حق تقدم برای این انتخاب را به شمس دادند و در نتیجه، شمس فریدون جم را بعنوان شوهر خود برگزید و اشرف ناگزیر با علی قوام که اصلا" او را دوست نداشت، ازدواج کرد. او می گوید: « خوب می دانستم که پدرم هیچگونه مقاومت یا مخالفتی را ازسوی هیچ یک از فرزندانش تحمل نخواهد کرد. از این رو، در حالی که پیراهن عروسی سفید لانون بر تن داشتم ، در مراسم عروسی مشترکی که همزمان برای من و شمس برپا شده بود شرکت کردم و تن به ازدواج دادم، اما در دلم غوغایی برپا بود؛ اگر پیراهن سیاه پوشیده بودم مناسبتر بود».

این بی توجهی به خواسته های اشرف چه در ازدواج و چه در تحصیل و چه در خواسته های دیگر به تدریج او را همچون پلنگ دارای طبیعتی سرکش بارآورد که از هیچ کس باک نداشت.



اشرف و علی قوام


اشرف در سن 17 سالگی به عقد علی قوام در آمد. علی قوام درشیراز متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را دراین شهر گذراند. بعد برای ادامه تحصیل به انگلستان عزیمت کرد و در دانشکده آکسفورد لندن به تحصیل پرداخت. پس از ازدواج با اشرف نیز دوره دانشکده افسری و دانشکده جنگ را به پایان رساند. چون خانواده علی قوام و خدمتگزاری آنها به دولت انگلیس آشکاربود چندان دور از انتظار نیست که انتخاب علی قوام برای پیوند با دربار رضاشاه، به انگیزش دستگاه اطلاعاتی انگلیس شکل گرفته باشد.

ازدواج اشرف با علی قوام در فضایی آکنده از رنگ و بوی سیاسی، بدون پیش زمینه های عاطفی و اخلاقی لازم برای پیوند زناشویی به اشرف تحمیل شد.

او از خاطره این ازدواج به تلخی یاد میکند:« من از همان اول از علی قوام بدم آمد. نمیدانم علتش این بود که او به اندازه فریدون جم جذاب نبود ، یا اینکه چون او را به من تحمیل کرده بودند از او بدم می آمد. یک هفته ازاتاقم بیرون نیامدم و تمام مدت گریه کردم.». او می افزاید: « به قدری از شوهرم متنفر بودم که هرشب پیش از رفتن به بستر یک قرص خواب آور می خوردم » .

اشرف در خاطراتش می نویسد:« خیلی عجیب به نظر می آمد که شوهرم از این بی علاقگی من و از اینکه بین ما هیچگونه محبتی وجود نداشت ، به هیچ وجه ناراحت نبود و چنین می نمود که او به همین راضی است که اسما" شوهر دختر شاه باشد . او کمترین توجهی به این موضوع نداشت که ما باید با هم زندگی زناشویی واقعی داشته باشیم. ما هرگز درباره ی احساسهایمان با یکدیگر صحبت نمی کردیم.!

این ازدواج شش سال به سختی دوام آورد، واقعه ی سوم شهریور 1320 و ورود نیروهای بیگانه به ایران چون صاعقه ای دهشتناک فرود آمدو اشرف پهلوی به هنگام تبعید رضا شاه از ایران توانست نظر او را برای جدایی از علی قوام جلب کند. اما چون علی قوام نمی خواست از موقعیت هایی که داماد دربار بودن برایش مهیا می کرد محروم بماند، به آسانی به این جدایی رضایت نداد. در هر حال این وصلت در سال 1322 رسما" به طلاق انجامید. حاصل این ازدواج، شهرام است که نام خانوادگی پهلوی نیا را برای خود برگزیده است.

 

اشرف و احمد شفیق

 

در پی سفر اشرف پهلوی به مصر وآشنایی او با احمد شفیق، مقدمات ازدواج آنها فراهم آمد. احمد شفیق یک تاجر مصری بود. اشرف در مصاحبه ای با خبرنگار آلمانی درباره نحوه اشنایی اش با احمد شفیق می گوید:« .... در بحبوبه زمانی که من فوق العاده با فعالیتهای سیاسی واجتماعی درگیربودم ، با شوهر فعلی ام که عشق بزرگ مرا در زندگی تشکیل می دهد، آشنا شدم . احمد شفیق ، فرزند یک مورخ و وزیر مصری است که در 15 ماه مه 1944 با قهرمان سوارکاری که کسی جز احمد شفیق نبود ، ازدواج کردم . شفیق ورزشکار قابلی است و برادرم اداره هواپیمایی کشور را تحت نظر او قرارداده است»

اشرف پس از ازدواج با شفیق، شغلی مناسب و هم شأن او پیدا کردو او را در موسسه ی غیردولتی ولی رسمی و نان و آب دارگماشت . وی مدیر عامل این شرکت هواپیمایی شد و در نتیجه ، هم حقوق کلانی می گرفت و هم از منافع سرشار آن پورسانتاژ دریافت می داشت.


این ازدواج نیز از آسیب زوال درامان نماند و آنها در سال 1329 ، یعنی 9 سال پیش از طلاق رسمی با توافق دو جانبه از هم جدا شدند. اشرف ، بی وفایی و خیانت همسرش را از عوامل اصلی این جدایی برمیشمرد.

« .... شفیق و من هرگز عاشق دلخسته ی یکدیگر نبودیم، ولی از اینکه دیدم بیگانه ای خبر بی وفایی او را به من می دهد، آزرده خاطر شدم و از این کار احساس سرشکستگی کردم. وقتی این اتهام را با شفیق در میان گذاشتم، او به حقیقت مطلب اعتراف کرد، و بیانش آن چنان آرام و عادی بود که دریافتم این رابطه مدتی دیگر نیز احتمالا" ادامه خواهد داشت».

احمد شفیق در سال 1355 در اثر بیماری سرطان درگذشت و فرزندان او شهریارو آزاده - نام خانوادگی شفیق را برای خود برگزیدند.



اشرف و مهدی بوشهری

 

سومین شوهر اشرف ، مهدی بوشهری ست که سفیر سیار و رئیس هیأت مدیره فستیوال های هنری بود. بوشهری در اواخر عمر رژیم محمد رضا پهلوی، سازمان گسترش سینمایی را تأسیس کرد و چند فیلم سینمایی مشترک با شرکت هنر پیشگان معروف جهان - از جمله کاروان ها با شرکت آنتونی کوئین - تهیه کرد.

از خاطرات اشرف پهلوی چنین برمی آید که در ازدواج با مهدی بوشهری نسبتا" موفق بوده است .  او با ابراز خرسندی ، دلایل این موفقیت را چنین بر می شمرد.

«... در  حقیقت فقط دو مرد، یعنی پدرم و برادرم، برزندگی من تسلط داشته اند؛ اما مهدی به دلیل دارا بودن روش آرام و درک صحیح ، از همان اولین روزهای دیدارمان ، بخش بسیار مهمی از زندگیم را به خود اختصاص داد. او در پاریس این فرصت را به من داد که جوان ، شاد، و بی بند وبار باشم.(1)

اشرف پیش از انکه رسما" از احمد شفیق جدا شود، زمینه ازدواج با مهدی بوشهری را فراهم کرد. می توان گفت شوهران اشرف از او همانند پلی برای دستیابی به موقعیت های برتر سود می جستند.

بوشهری هم مثل سایر همسران صرفا" شوهر « اسمی » بود و اشرف را در اختیار نداشت و به جای اشرف چندین و چند شرکت را هم رسما" و هم اسما" در اختیار گرفت .

ادامه دارد............

..................................................................................................

پی نوشت:

پهلوی ، اشرف ، چهره هایی در یک آیینه ، عبداللهی ، هرمز ، تهران ص 273

..................................................................................................


دوستان خوبم منو ببخشید نهایت سعی خودمو کردم که 3 تا ازدواج را با اختصار بنویسم ولی خلاصه تر از این نمیشد.  

 

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه